MIDNIGHT BET
PART:21
°°°°°°°°°°
نور نئونهای خیابون از شیشههای ماشین رد میشد، تکهتکه روی صورت هر دو میافتاد. تهیونگ پشت فرمون بود، با دو دست سفت گرفته، انگار هر ثانیه سنگینی هوا بیشتر میشد. جونگکوک به بیرون خیره بود، سقف خیابون و بارون ریزی که تازه شروع شده بود. چند دقیقه سکوت. فقط صدای برفپاککن و نفسهای سنگین. جونگکوک بیهوا گفت: «دوستش داری؟»
تهیونگ جا خورد، تقریباً پاش رو از روی پدال برداشت. «چی؟»
جونگکوک بدون اینکه بچرخه گفت: «سورا.»
تهیونگ لبش رو گاز گرفت، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت؛ اما اون هنوز توی تاریکی بیرون گم شده بود. چند ثانیه گذشت، بعد با عصبیبودن خودش رو جمع کرد: «نه، یعنی… نمیدونم. چرا همچین چیزی میپرسی؟»
جونگکوک برگشت سمتش، نیمخندهای زد یه لبخند تلخ، از جنس خستگی و تمسخر. «آخه هرکسی تو اون وضعیت نگاهش نمیکنه مثل تو. هرکسی وقتی اسم سورا میاد، نفسش نمیره.»
تهیونگ نفسش رو بیرون داد، آرام گفت: «تو زیادی به جزئیات دقت میکنی.»
جونگکوک پوزخند زد: «من فقط نگاه میکنم. به چیزهایی که مردم سعی میکنن پنهون کنن.»
سکوت دوباره بینشون افتاد. تهیونگ بالاخره گفت: «سورا برای من…خب...آه نمیتونم اسمش رو بذارم دوست داشتن. نمیدونم چی هست. فقط یه حسیه که وقتی نزدیکشم، بقیه صداها محو میشن. انگار یه لحظه میفهمم که آرامش چه شکلیه. نه عشقه، نه دلبستگی. فقط یه چیزی که نمیخوام ازش فرار کنم.»
جونگکوک با نگاه خستهای سر تکون داد، جلو رویش را نگاه کرد: «خودت گفتی. یه چیزی. نه عشق، نه فرار. شاید یه وعده آرامش. ولی حواست باشه، آرومترین آدمها، خطرناکترینشونن وقتی بهم بریزن.»
تهیونگ به حرفش نرسید جواب بده؛ اما بعد از چند ثانیه گفت: «تو چی؟»
جونگکوک ابرو بالا برد: «من چی؟»
تهیونگ نگاهش را از جاده گرفت، رو به جونگکوک: «میکا.»
جونگکوک دوباره خیره به بیرون شد. نفسش لرزید ولی سعی کرد عادی نگه دارد. «اون باهام بازی کرد. از همون اول یه شرط بود، یه سرگرمی. من فقط یه هدف بودم براش، نه یه حس، نه یه انتخاب.»
تهیونگ خواست چیزی بگوید اما نگاه جونگکوک اجازه نداد. جونگکوک ادامه داد، لحنش آرام ولی زخمی: «نمیخوام فعلاً بهش فکر کنم. چون هر بار یادش میافتم، حس میکنم دارم اشتباه میکنم دوباره. این بار… نمیخوام اشتباه کنم.»
تهیونگ آرام سرش را تکان داد. «ولی دیدی نگران شد، وقتی زخمی شدی. اون نگاهش واقعی بود، جونگکوک.»
جونگکوک خندید، بیصدا، اما غمانگیز. «نگران بودن با دوست داشتن فرق داره تهیونگ. بعضی نگرانیها از عذاب وجدان میان، نه از عشق.»
ماشین سرعت گرفت، بارون شدیدتر شد، چراغهای شهر شروع کردند به انعکاس روی شیشهها، مثل خاطراتی که هر لحظه میچرخیدن و چرخیدن، بدون مقصد. تهیونگ گفت: «پس میخوای فراموشش کنی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی کرد و گفت: «نه. فراموش کردنش ممکن نیست. فقط میخوام یادش، یه مدتی درد نگه نداره.»
سکوت دوباره شکل گرفت. ماشین در جاده تاریک پیش رفت، و تنها صدایی که ماند، صدای بارون بود که در واقع داشت برای هر دو، بیکلام حرف میزد.
°°°°°°°°°°
نور نئونهای خیابون از شیشههای ماشین رد میشد، تکهتکه روی صورت هر دو میافتاد. تهیونگ پشت فرمون بود، با دو دست سفت گرفته، انگار هر ثانیه سنگینی هوا بیشتر میشد. جونگکوک به بیرون خیره بود، سقف خیابون و بارون ریزی که تازه شروع شده بود. چند دقیقه سکوت. فقط صدای برفپاککن و نفسهای سنگین. جونگکوک بیهوا گفت: «دوستش داری؟»
تهیونگ جا خورد، تقریباً پاش رو از روی پدال برداشت. «چی؟»
جونگکوک بدون اینکه بچرخه گفت: «سورا.»
تهیونگ لبش رو گاز گرفت، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت؛ اما اون هنوز توی تاریکی بیرون گم شده بود. چند ثانیه گذشت، بعد با عصبیبودن خودش رو جمع کرد: «نه، یعنی… نمیدونم. چرا همچین چیزی میپرسی؟»
جونگکوک برگشت سمتش، نیمخندهای زد یه لبخند تلخ، از جنس خستگی و تمسخر. «آخه هرکسی تو اون وضعیت نگاهش نمیکنه مثل تو. هرکسی وقتی اسم سورا میاد، نفسش نمیره.»
تهیونگ نفسش رو بیرون داد، آرام گفت: «تو زیادی به جزئیات دقت میکنی.»
جونگکوک پوزخند زد: «من فقط نگاه میکنم. به چیزهایی که مردم سعی میکنن پنهون کنن.»
سکوت دوباره بینشون افتاد. تهیونگ بالاخره گفت: «سورا برای من…خب...آه نمیتونم اسمش رو بذارم دوست داشتن. نمیدونم چی هست. فقط یه حسیه که وقتی نزدیکشم، بقیه صداها محو میشن. انگار یه لحظه میفهمم که آرامش چه شکلیه. نه عشقه، نه دلبستگی. فقط یه چیزی که نمیخوام ازش فرار کنم.»
جونگکوک با نگاه خستهای سر تکون داد، جلو رویش را نگاه کرد: «خودت گفتی. یه چیزی. نه عشق، نه فرار. شاید یه وعده آرامش. ولی حواست باشه، آرومترین آدمها، خطرناکترینشونن وقتی بهم بریزن.»
تهیونگ به حرفش نرسید جواب بده؛ اما بعد از چند ثانیه گفت: «تو چی؟»
جونگکوک ابرو بالا برد: «من چی؟»
تهیونگ نگاهش را از جاده گرفت، رو به جونگکوک: «میکا.»
جونگکوک دوباره خیره به بیرون شد. نفسش لرزید ولی سعی کرد عادی نگه دارد. «اون باهام بازی کرد. از همون اول یه شرط بود، یه سرگرمی. من فقط یه هدف بودم براش، نه یه حس، نه یه انتخاب.»
تهیونگ خواست چیزی بگوید اما نگاه جونگکوک اجازه نداد. جونگکوک ادامه داد، لحنش آرام ولی زخمی: «نمیخوام فعلاً بهش فکر کنم. چون هر بار یادش میافتم، حس میکنم دارم اشتباه میکنم دوباره. این بار… نمیخوام اشتباه کنم.»
تهیونگ آرام سرش را تکان داد. «ولی دیدی نگران شد، وقتی زخمی شدی. اون نگاهش واقعی بود، جونگکوک.»
جونگکوک خندید، بیصدا، اما غمانگیز. «نگران بودن با دوست داشتن فرق داره تهیونگ. بعضی نگرانیها از عذاب وجدان میان، نه از عشق.»
ماشین سرعت گرفت، بارون شدیدتر شد، چراغهای شهر شروع کردند به انعکاس روی شیشهها، مثل خاطراتی که هر لحظه میچرخیدن و چرخیدن، بدون مقصد. تهیونگ گفت: «پس میخوای فراموشش کنی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی کرد و گفت: «نه. فراموش کردنش ممکن نیست. فقط میخوام یادش، یه مدتی درد نگه نداره.»
سکوت دوباره شکل گرفت. ماشین در جاده تاریک پیش رفت، و تنها صدایی که ماند، صدای بارون بود که در واقع داشت برای هر دو، بیکلام حرف میزد.
- ۲.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط