بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P28

کوک دستشو به کمر اون گرفت تا از افتادن اون جلوگیری کنه..
و اما کاترینا؟
اینا براش فرق میکرد...اتفاقات متفاوت، حس متفاوت، و حتی برق نگاه متفاوت..
حس میکرد همه چیز تو وجودش تغییر کرده!
همه چیز!
دلش میخواست زمان همونجا متوقف بشه..
امان از دست این دل که اگه دل ببنده هیچ احد و ناسی حریفش نیست!
حالا میفهمید دلشو!
حالا میفهمید که دیگه از این دنیا هییییچی نمیخواد.. فقط و فقط بودن کنار اون!
وقتی مرد مقابلش برای درک اون از وضعیت گلوشو صاف کرد تازه موقعیتشو دید!
تا الان فقط به چشماش خیره بود..
کف دستاشو که روی سینه اون تکیه کرده بود پایین اورد و فاصله گرفت..

مرد مقابلش درحالی که دستش داخل جیب شلوارش میبرد سری تکون داد و بعد بی اهمیت به اتفاقات گذشته گفت:
_ یکاری برام پیش اومده، باید برم..
+کار؟..خب کاری از دست من برمیاد؟

از کنار اون رد شد و به سمت کمد لباساش رفت:
_تنها کاری که باید بکنی اینه که مث یه جوجهِ خوب به چیزی دست نزنی و خراب کاری نکنی تا موقعی که برمیگردم.

کاترینا دست به سینه و طلبکارانه به سمت اون برگشت:
+طوری حرف میزنی ، انگار با یه بچه طرفی..!!
_بچه نه! با یه جوجه طرفم..

زیر لب غرغر کنان گفت:
+واقعا گزینه دیگه ای غیر از جوجه نداشتی؟!!!
_خودت ازم دیشب خواستی جوجه صدات کنم. یادت نیست؟

ابرو بالا داد و دست به سینه شد:
+من؟.. دیشب...؟!حالا من تو مستی یچیزی گفتم تو باید تکرارش کنی؟

کوک بدون حرفی شروع به باز کردن دکمه هاش کرد. و همین باعث شد تا کاترینا دستپاچه تر از قبل برگرده و نگاهشو به سمت مخالف بده..
+هی تو ،، زیادی ،، روت ... زیاده..
_توهم کمی از من نداری
و بعد از اتمام جمله اش درحالی که لباسی رو پوشیده بودکه جذابیتش رو دوبرابر میکرد از کنار اون گذشت و بیرون از اتاق رفت؛ وبوی عطر مجذوب کننده اش به مشام اون دختر حمله ور شد..
دستشو روی سینه اش گذاشت و چشماشو بست..
بنظر حسِ جالبی میومد..
آهسته پلک باز کرد و بعد کمی نگاه کردن به اون به سمتش قدم برداشت..
+من باید برم وسایلمو از شرکت تحویل بگیرم..


ادامه اش پست بعد...
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۸

#استوری_درخواستی

#بزرگترین_آرزوP27دیدنش اونقدرا هم باعثِ شگفت زدگیش نبود ؛چون...

#بزرگترین_آرزوP26|فردای آن روز|* یک زندگی جدید*با حس ویبره م...

ویو تهیونگرفتم دانشگاه بابام گفت که دانشگاه اون دختره با من ...

Part 3 — No escapeفلیکس از ساختمون بیرون زد‌‌. اون مرتیکه حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط