دختری از حکیمی پرسید

دختری از حکیمی پرسید

چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم

در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم ؟

حکیم جواب داد:به من بگو چرا زندگی میکنیم

در حالی که میدانیم در آخر می میریم !؟
دیدگاه ها (۱)

اونـــــےکہ واقعأدوست داشتہ باشہشایداذیتت کنــــــــہ ولےهیچ...

خوشــــــــــبختی داشتن کســـــی استکه بیشـــتر از خـــودشتـ...

سلامتی سستی زانو. . .سلامتی سیاهی چشم. . .سلامتی اون شب. . ....

♡♡

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑چند هفته گذشت.رابطه‌ی آن دو صم...

برای خـدا غیر ممکنی وجود نداره بسپار به خودش🫀🦋‌#داستان جوانی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

رمان : آیدل من پارت :«اخر»ویو «جونگکوک»کنسرت تموم شد .... می...

پارت ۷ویو ات + خب جیمین چیکارم داشتی × راستش ات ........- خب...

پارت34 قمار یا زندگی

جنگل نفرین شده پارت ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط