سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 83
این پارت ها دارای صحنه های میباشند که برای همه مناسب نیست به با توجه به این فقد اونایی که جنبه دارن بخونن
با تشکر نویسنده لئو
الویز : بیا بریم...
جیمین صندلی را کمی عقب کشید و الویز تشکر کوتاهی کرد و بر روی
صندلی نشست کنار گوشش خم شد و زمزمه وارد گفت
جیمین : تقاص اینکارو پس میدی
بعد به طرف دیگر میز رفت و رو به روی او نشست الویز متقابلا پوزخندی زد و درحالی که موهایش را از روی شونه هایش به عقب حدایت می نمود گفت
الویز : بی صبرانه...منتظرم
بعد چشمانش را سمته در چرخاند و خطاب به کنیز ها که پشت در منتظر ایستاد بود گفت
الویز : میتونید بیایید
کنیز ها یکی پس از دیگری وارد اقامت گاه شدن بعد از تعظيمی جلوی ملکه و پادشاه شان مشغول چشیدن غذا های شدن.....بعد از آن که از سالم بودن غذا ها مطمئن شدن...قدمی از آن ها فاصله گرفتن
یکی از کنیز ها که بطری شراب با طرح خواستی در دستش بود وارد اقامت گاه شد و خطاب به پادشاه گفت
.....عالیجناب چیزی که خواسته بودین را آوردم
جیمین درحالی که مشغول خوردن غذا اش بود با همان لحنی جدی و سرد گفت
جیمین : بزارش بالا توی اتاق..
کنیز ( چشم ) گفت و به سمته پله ها رفت الویز با تعجب به کنیز و بعد به جیمین نگاه کرد
الویز : اون چیه ؟
جیمین نگاهش را از بشقابش گرفت و به چشمان معشوقش داد و انگشتانش را توی هم گره زد و زیره چونه اش گذاشت
جیمین : یه چیز خواسته میفهمی..
کنجکاوی بود که آن چیز خواست که میگوید چیست اما دیگر چیزی نگفت و مشغول غذا خوردنش شد
........
عشق یعنی زیباترین حس برای داشتن چیزی در کنارش لذت میبرید
عشق یعنی همانند گلی پژمرده باشی که با بوییدن یار تازه میشوی ایستاده بازم هم به دريا نگاه میکرد....دريای که در دل شب از همیشه سیاه تر دیده میشد اما اين بار در آغوش یار به سر میبرد
سرش را بر روی سینه او گذاشت بود و به تپش های قلب که تند تر از همیشه میکوبیه گوش میداد او دستاش را دوره کمر معشوقش حلقه کرد بود و صورتش را لای به لای موهاش برده بود و هر از گاهی رایحه خوش بوی موهای معشوقش را به ریه هایش می فرستاد
آن سکوت سنگینی برای اولین بار بود که دلیل آرامشش بود برای اولین بار احساس آرامش و اعتمادی که به معشوقش داشت او را از همه قید بند های دنیا آزاد میکرد در آرامش عمیقی خود غرق بودن که آن سکوت توسط جیمین شکسته شد و با صدای آرامش بخشی کنار گوشش زمزمه کرد
جیمین : میدونی سال ها از الکل های زيادي استفاده کردن تا لحظه همه چیز رو فراموش کنم و به آرامش برسم اما هیچ تأثیری نداشتن الان میفهمم فقد کافی بود ترو پیدا کنم شهوت نگاه ترو ببینم بوی تن ترو استشمام کنم و غرق بوسیدن لب های تو بشم
پارت 83
این پارت ها دارای صحنه های میباشند که برای همه مناسب نیست به با توجه به این فقد اونایی که جنبه دارن بخونن
با تشکر نویسنده لئو
الویز : بیا بریم...
جیمین صندلی را کمی عقب کشید و الویز تشکر کوتاهی کرد و بر روی
صندلی نشست کنار گوشش خم شد و زمزمه وارد گفت
جیمین : تقاص اینکارو پس میدی
بعد به طرف دیگر میز رفت و رو به روی او نشست الویز متقابلا پوزخندی زد و درحالی که موهایش را از روی شونه هایش به عقب حدایت می نمود گفت
الویز : بی صبرانه...منتظرم
بعد چشمانش را سمته در چرخاند و خطاب به کنیز ها که پشت در منتظر ایستاد بود گفت
الویز : میتونید بیایید
کنیز ها یکی پس از دیگری وارد اقامت گاه شدن بعد از تعظيمی جلوی ملکه و پادشاه شان مشغول چشیدن غذا های شدن.....بعد از آن که از سالم بودن غذا ها مطمئن شدن...قدمی از آن ها فاصله گرفتن
یکی از کنیز ها که بطری شراب با طرح خواستی در دستش بود وارد اقامت گاه شد و خطاب به پادشاه گفت
.....عالیجناب چیزی که خواسته بودین را آوردم
جیمین درحالی که مشغول خوردن غذا اش بود با همان لحنی جدی و سرد گفت
جیمین : بزارش بالا توی اتاق..
کنیز ( چشم ) گفت و به سمته پله ها رفت الویز با تعجب به کنیز و بعد به جیمین نگاه کرد
الویز : اون چیه ؟
جیمین نگاهش را از بشقابش گرفت و به چشمان معشوقش داد و انگشتانش را توی هم گره زد و زیره چونه اش گذاشت
جیمین : یه چیز خواسته میفهمی..
کنجکاوی بود که آن چیز خواست که میگوید چیست اما دیگر چیزی نگفت و مشغول غذا خوردنش شد
........
عشق یعنی زیباترین حس برای داشتن چیزی در کنارش لذت میبرید
عشق یعنی همانند گلی پژمرده باشی که با بوییدن یار تازه میشوی ایستاده بازم هم به دريا نگاه میکرد....دريای که در دل شب از همیشه سیاه تر دیده میشد اما اين بار در آغوش یار به سر میبرد
سرش را بر روی سینه او گذاشت بود و به تپش های قلب که تند تر از همیشه میکوبیه گوش میداد او دستاش را دوره کمر معشوقش حلقه کرد بود و صورتش را لای به لای موهاش برده بود و هر از گاهی رایحه خوش بوی موهای معشوقش را به ریه هایش می فرستاد
آن سکوت سنگینی برای اولین بار بود که دلیل آرامشش بود برای اولین بار احساس آرامش و اعتمادی که به معشوقش داشت او را از همه قید بند های دنیا آزاد میکرد در آرامش عمیقی خود غرق بودن که آن سکوت توسط جیمین شکسته شد و با صدای آرامش بخشی کنار گوشش زمزمه کرد
جیمین : میدونی سال ها از الکل های زيادي استفاده کردن تا لحظه همه چیز رو فراموش کنم و به آرامش برسم اما هیچ تأثیری نداشتن الان میفهمم فقد کافی بود ترو پیدا کنم شهوت نگاه ترو ببینم بوی تن ترو استشمام کنم و غرق بوسیدن لب های تو بشم
- ۱۳.۷k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط