وقتی آن سیاهیِ سرد و پیچ‌خورده یوکی را به خودش کشید، انگا

وقتی آن سیاهیِ سرد و پیچ‌خورده یوکی را به خودش کشید، انگار دنیا برای یک لحظه وارونه شد.

باد سردی از میان استخوان‌ها و تاریکی رد شد، و بعد—

**بام!**

یوکی با همان بدن نیمه‌گربه‌ای، نیمه‌انسانی‌اش، وسط یک فضای تاریک و سنگین فرود آمد؛ جایی که هوا بوی مرگ، خون و نفرت می‌داد. دیوارها بلند و سایه‌دار بودند، و سکوتی ترسناک همه‌جا را گرفته بود.

یوکی یک لحظه گیج ماند، گوش‌های گربه‌ای‌اش تکان خوردند، دم سفیدش پف کرد، بعد سرش را بالا گرفت و با تمام قدرتی که داشت یک:

**«میـــوووووو!»**

کشید.

صدای میویش در دنیای شیطان‌ها پیچید و از آن‌جا که یوکی هنوز از لحاظ روحی هم حسابی کلافه بود، مستقیم راه افتاد سمت بزرگ‌ترین و شوم‌ترین اتاقی که آن‌جا می‌دید.

و البته…
آن اتاق، اتاق **موزان** بود.

---

## داخل اتاق موزان
در را که باز کرد، انگار خودش هم وارد یک کابوس شد؛ نور کم، فضای سرد، و حضورِ سنگینی که هنوز از بین نرفته بود.
یوکی، با آن گوش‌ها و دم و سبیل‌های بامزه‌اش، اصلاً با آن فضای ترسناک جور درنمی‌آمد.

اما این دقیقاً همان چیزی بود که مشکل ایجاد کرد.

چون یوکی، بدون حتی یک لحظه فکر کردن، پرید داخل اتاق و شروع کرد همه‌چیز را به هم ریختن:

- روی میز پرید و ظرف‌ها را انداخت.
- پرده‌ی بلند را با پنجه‌هایش کشید.
- یک کوسن را چنگ زد و پرت کرد.
- از روی شانه‌ی یک شیطان رد شد و با دمش چراغی را واژگون کرد.

و بعد، درست وسط این هرج‌ومرج، یک بار دیگر خیلی بلند:

**«مـــیـــو!»**

گفت؛ طوری که انگار اعلام جنگ رسمی کرده باشد.

درِ اتاق باز شد و چند شیطانِ محافظ با وحشت داخل دویدند.

«اینجا چه خبره؟!»

یوکی فقط برگشت، گوش‌هایش را خواباند و با چشمان درخشانش به آن‌ها زل زد.

بعد، ناگهان برق یخ از نوک انگشت‌هایش پرید.

**بوم!**

یک موج یخیِ سریع، زمین را ترک انداخت و مسیر خروج شیطان‌ها را بست.
یوکی خودش هم از این واکنش عجیبش تعجب کرد، ولی بلافاصله از فرصت استفاده کرد: از روی یک دیوار بالا رفت، از بالای سرشان پرید، و کل اتاق را تبدیل به میدان آشوب کرد.

موزان اگر آن‌جا بود، قطعاً از عصبانیت منفجر می‌شد.

---

## بیرون، بقیه هم می‌رسند
در همان زمان، تانجیرو، زنیتسو، اینوسکه و نزوکو همراه با چند نفر دیگر، با ردِ انرژی شیطانی و صدای انفجارها، وارد همان قلمرو شدند.

**تانجیرو** با نفس‌نفس گفت:
«یوکی اینجاست… نزدیکه!»

**زنیتسو** که از هر طرف احساس خطر می‌کرد، با گریه گفت:
«چرا صدای میوی گربه از قلعه‌ی شیطانی میاد؟! چرا اصلاً این اتفاق افتاده؟!»

**اینوسکه** شمشیرهایش را بالا برد:
«هرچی هس
دیدگاه ها (۰)

همان‌جا چند شیطان جلویشان سبز شدند و نبرد شروع شد.تانجیرو با...

تانجیرو نفس عمیقی کشید:«یوکی… می‌تونی راه رو نشون بدی؟»یوکی ...

هممممممممممم

کپشن خیلی مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط