⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p23
ساکت بود.
نینا آروم پلکهاش رو تکون داد.
اول فقط سقف بلندی رو دید که با نقشهای قدیمی تزئین شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا بتونه درست نفس بکشه.
آروم از جاش بلند شد.
«...من کجام؟»
به اطرافش نگاه کرد.
یه اتاق بزرگ...
دیوارهای سنگی...
پنجرههای بلند...
پردههای مشکی...
هیچ شباهتی به اتاق خودش نداشت.
قلبش تندتر زد.
«مامان...؟»
جوابی نیومد.
از تخت پایین پرید و با عجله سمت در رفت.
دستگیره رو کشید.
در باز شد.
آروم از اتاق بیرون اومد.
راهرویی بلند روبهروش بود.
چند نفر با لباسهای یکدست از دور رد میشدن.
همین که چشمشون به نینا افتاد...
همه ایستادن.
سرهاشون رو پایین آوردن.
هیچکس چیزی نگفت.
نینا با تعجب گفت:
«ببخشید... اینجا کجاست؟»
یکی از خدمتکارها لبهاش رو باز کرد که جواب بده...
اما ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو پیچید.
همه سریعتر سرشون رو پایین انداختن.
نینا برگشت.
جیمین با همون آرامش همیشگی نزدیک شد.
دستهاش توی جیب کت مشکیش بود.
وقتی به چند قدمی نینا رسید، ایستاد.
نینا با عصبانیت جلو رفت.
«تو منو آوردی اینجا؟!»
جیمین خیلی خونسرد جواب داد:
«آره.»
«چرا؟!»
«لازم بود.»
«لازم بود؟!»
صدای نینا توی راهرو پیچید.
«منو بیهوش کردی! من خانواده دارم! مادرم الان از نگرانی دیوونه شده!»
اخم جیمین کمی توی هم رفت.
اما لحنش تغییری نکرد.
«آرومتر.»
نینا با عصبانیت گفت:
«دستور هم میدی؟! من میخوام برگردم خونه!»
چند ثانیه سکوت شد.
p23
ساکت بود.
نینا آروم پلکهاش رو تکون داد.
اول فقط سقف بلندی رو دید که با نقشهای قدیمی تزئین شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا بتونه درست نفس بکشه.
آروم از جاش بلند شد.
«...من کجام؟»
به اطرافش نگاه کرد.
یه اتاق بزرگ...
دیوارهای سنگی...
پنجرههای بلند...
پردههای مشکی...
هیچ شباهتی به اتاق خودش نداشت.
قلبش تندتر زد.
«مامان...؟»
جوابی نیومد.
از تخت پایین پرید و با عجله سمت در رفت.
دستگیره رو کشید.
در باز شد.
آروم از اتاق بیرون اومد.
راهرویی بلند روبهروش بود.
چند نفر با لباسهای یکدست از دور رد میشدن.
همین که چشمشون به نینا افتاد...
همه ایستادن.
سرهاشون رو پایین آوردن.
هیچکس چیزی نگفت.
نینا با تعجب گفت:
«ببخشید... اینجا کجاست؟»
یکی از خدمتکارها لبهاش رو باز کرد که جواب بده...
اما ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو پیچید.
همه سریعتر سرشون رو پایین انداختن.
نینا برگشت.
جیمین با همون آرامش همیشگی نزدیک شد.
دستهاش توی جیب کت مشکیش بود.
وقتی به چند قدمی نینا رسید، ایستاد.
نینا با عصبانیت جلو رفت.
«تو منو آوردی اینجا؟!»
جیمین خیلی خونسرد جواب داد:
«آره.»
«چرا؟!»
«لازم بود.»
«لازم بود؟!»
صدای نینا توی راهرو پیچید.
«منو بیهوش کردی! من خانواده دارم! مادرم الان از نگرانی دیوونه شده!»
اخم جیمین کمی توی هم رفت.
اما لحنش تغییری نکرد.
«آرومتر.»
نینا با عصبانیت گفت:
«دستور هم میدی؟! من میخوام برگردم خونه!»
چند ثانیه سکوت شد.
- ۳۲۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط