خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت

خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت
در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت

من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام
نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت

تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام
بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت

من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است
آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت

شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم
عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت

خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی

یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت...
دیدگاه ها (۳)

شبـی در مـــوج زلفــانت مـــرا هـم رنـگ دریا کنگــل پـژمـــر...

شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت ،احس...

خنده‌هایم را دوامی نیست وقتی نیستیلحظه‌هایم را مرامی نیست وق...

روزی دلت ،با یادِ من، دیوانه خواهد شدزین پس دلت از آنِ یک بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط