برادرخواندهیمن پارت13:
به طرف اتاق جونگهیون که حالا در اختیار جونگکوک بود رفت و با در زدن وارد شد. جونگکوک نگاهشو بالا آورد و با دیدن تهیونگ لبخندی زد.
_خوش اومدی برادر
تهیونگ متقابلا لبخند زد و چند قدمی جلو رفت:
_تایم کار تموم شده آقای جئون
_میدونم
_قرار نیست برگردیم خونه؟
جونگکوک برگه زیر دستشو امضا کرد و با گذاشتنش بین بقیه پرونده گفت:
_الان میتونیم بریم
و با بلند شدن از روی صندلیش قدماشو سمت برادرخوندهش کشید. با هم به سمت در اتاق رفتن و تهیونگ با باز کردن در اجازه داد اول جونگکوک بیرون بره.
_بفرمایید
جونگکوک لبخند زد.
_ممنونم آقای کیم
بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش رفت. با خارج شدنشون جونگکوک در اتاق رو قفل کرد و با رفتن به پارکینگ شرکت سوار آئودی مشکی تهیونگ شدن و به مقصد خونه حرکت کردن.
با ورودشون به عمارت با یوری مواجه شدن که از روی کاناپه بلند شد و به سمتشون دوید. اول تهیونگ رو بغل کرد:
_خسته نباشی اوپا
تهیونگ بوسهای روی موهای بلند و مشکیش کاشت. جونگکوک زیر لب غر زد:
_منم که هیچی
یوری از آغوشش جدا شد و اینبار جونگکوکی رو که با حسادت نگاش میکرد بغل کرد.
_شما هم خسته نباشی اوپا کوکی!
جونگکوک متقابلا بغلش کرد.
_مگه صد دفعه بهت نگفتم اسممو اینطوری صدا نکن؟ خوشم نمیاد!
_باشه اوپا کوکی!
و با جدا شدن از آغوشش با شیطنت خندید. جونگکوک پوف کلافهای کشید و باعث شد تهیونگ و یوری همزمان به خنده بیفتن.
_راستی پدر تماس گرفته بود
جونگکوک ابرویی بالا انداخت:
_پدر؟
یوری به نشونه تائید سر تکون داد:
_با مادر هم حرف زدم. تو فرودگاه بودن گفتن دارن برمیگردن
جونگکوک اخم کرد. تهیونگ پرسید:
_دارن برمیگردن؟ مطمئنی؟
_آره خودشون گفتن
جونگکوک در حالی که کتشو در میاورد قدماشو سمت پلهها کشید اما قبل از بالا رفتن سمت تهیونگ و یوری چرخید.
_میبینی تهیونگ؟ یه بار، فقط یه بار خواستم یه غلطی رو خودم بکنم بعد آقا داره برمیگرده
تهیونگ قدماشو سمت پسر کشید و مقابلش ایستاد.
_حالا هم چیزی تغییر نکرده میتونی کارای پروژه رو خودت انجام بدی و ازش بخوای دخالت نکنه. هوم؟
جونگکوک سرشو پایین انداخت.
_اما من فکر نمیکنم قبول کنه عادتشو که میدونی اگه کنارمون باشه باید نظارت کنه و تو همه چی نقش داشته باشه
تهیونگ که دو دل بود اینکارو انجام بده یا نه با جسارتی که نمیدونست از کجا اومده دستشو زیر چونه برادرخوندهش برد و در حالی که سرشو بالا میاورد نگاهشو به چشماش داد. جونگکوک که انتظار چنین چیزیو نداشت آب دهنشو قورت داد طوری که حرکت سیب گلوش از نگاه برادرخوندهش دور نموند. تهیونگ که بابت حرکتش ترس از پس زده شدن داشت سعی کرد اعتماد به نفسشو حفظ کنه. حتی یوری هم متوجه سنگینی فضا میشد اما چیزی به روی خودش نیاورد.
_یه جوری راضیش میکنیم تو نگرانش نباش خب؟
جونگکوک بدون هیچ حرفی سری به تائید تکون داد. انگار لال شده بود. چونهشو از اسارت انگشتای تهیونگ رها کرد و قدمی عقب رفت.
_میرم.. لباسامو عوض کنم
با پایان جملهش با قدمهای تند از پلهها بالا رفت و تهیونگ رو میون احساساتی غرق کننده رها کرد.
"داستان داره خیلی کند پیش میره نه؟ از این به بعد یه کم از جزئیات کم میکنیم و به روند داستان سرعت میبخشیم"
به طرف اتاق جونگهیون که حالا در اختیار جونگکوک بود رفت و با در زدن وارد شد. جونگکوک نگاهشو بالا آورد و با دیدن تهیونگ لبخندی زد.
_خوش اومدی برادر
تهیونگ متقابلا لبخند زد و چند قدمی جلو رفت:
_تایم کار تموم شده آقای جئون
_میدونم
_قرار نیست برگردیم خونه؟
جونگکوک برگه زیر دستشو امضا کرد و با گذاشتنش بین بقیه پرونده گفت:
_الان میتونیم بریم
و با بلند شدن از روی صندلیش قدماشو سمت برادرخوندهش کشید. با هم به سمت در اتاق رفتن و تهیونگ با باز کردن در اجازه داد اول جونگکوک بیرون بره.
_بفرمایید
جونگکوک لبخند زد.
_ممنونم آقای کیم
بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش رفت. با خارج شدنشون جونگکوک در اتاق رو قفل کرد و با رفتن به پارکینگ شرکت سوار آئودی مشکی تهیونگ شدن و به مقصد خونه حرکت کردن.
با ورودشون به عمارت با یوری مواجه شدن که از روی کاناپه بلند شد و به سمتشون دوید. اول تهیونگ رو بغل کرد:
_خسته نباشی اوپا
تهیونگ بوسهای روی موهای بلند و مشکیش کاشت. جونگکوک زیر لب غر زد:
_منم که هیچی
یوری از آغوشش جدا شد و اینبار جونگکوکی رو که با حسادت نگاش میکرد بغل کرد.
_شما هم خسته نباشی اوپا کوکی!
جونگکوک متقابلا بغلش کرد.
_مگه صد دفعه بهت نگفتم اسممو اینطوری صدا نکن؟ خوشم نمیاد!
_باشه اوپا کوکی!
و با جدا شدن از آغوشش با شیطنت خندید. جونگکوک پوف کلافهای کشید و باعث شد تهیونگ و یوری همزمان به خنده بیفتن.
_راستی پدر تماس گرفته بود
جونگکوک ابرویی بالا انداخت:
_پدر؟
یوری به نشونه تائید سر تکون داد:
_با مادر هم حرف زدم. تو فرودگاه بودن گفتن دارن برمیگردن
جونگکوک اخم کرد. تهیونگ پرسید:
_دارن برمیگردن؟ مطمئنی؟
_آره خودشون گفتن
جونگکوک در حالی که کتشو در میاورد قدماشو سمت پلهها کشید اما قبل از بالا رفتن سمت تهیونگ و یوری چرخید.
_میبینی تهیونگ؟ یه بار، فقط یه بار خواستم یه غلطی رو خودم بکنم بعد آقا داره برمیگرده
تهیونگ قدماشو سمت پسر کشید و مقابلش ایستاد.
_حالا هم چیزی تغییر نکرده میتونی کارای پروژه رو خودت انجام بدی و ازش بخوای دخالت نکنه. هوم؟
جونگکوک سرشو پایین انداخت.
_اما من فکر نمیکنم قبول کنه عادتشو که میدونی اگه کنارمون باشه باید نظارت کنه و تو همه چی نقش داشته باشه
تهیونگ که دو دل بود اینکارو انجام بده یا نه با جسارتی که نمیدونست از کجا اومده دستشو زیر چونه برادرخوندهش برد و در حالی که سرشو بالا میاورد نگاهشو به چشماش داد. جونگکوک که انتظار چنین چیزیو نداشت آب دهنشو قورت داد طوری که حرکت سیب گلوش از نگاه برادرخوندهش دور نموند. تهیونگ که بابت حرکتش ترس از پس زده شدن داشت سعی کرد اعتماد به نفسشو حفظ کنه. حتی یوری هم متوجه سنگینی فضا میشد اما چیزی به روی خودش نیاورد.
_یه جوری راضیش میکنیم تو نگرانش نباش خب؟
جونگکوک بدون هیچ حرفی سری به تائید تکون داد. انگار لال شده بود. چونهشو از اسارت انگشتای تهیونگ رها کرد و قدمی عقب رفت.
_میرم.. لباسامو عوض کنم
با پایان جملهش با قدمهای تند از پلهها بالا رفت و تهیونگ رو میون احساساتی غرق کننده رها کرد.
"داستان داره خیلی کند پیش میره نه؟ از این به بعد یه کم از جزئیات کم میکنیم و به روند داستان سرعت میبخشیم"
- ۱۵۵
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط