نگذار از قلبت خدایت را بگیرند

نگذار از قلبت خدایت را بگیرند
با یک قفس شورِ صدایت را بگیرند
اینها قسم خوردند در یلدای وحشت
رویای سبزِ شبنمایت را بگیرند
از مسند لبخند، پایین می کشندت
عمریست می کوشند جایت را بگیرند
بورانِ دلسردی برایت می فرستند
تا گرمیِ دستِ دعایت را بگیرند
دریای قلبت را به طوفان وانهادند
شاید که حالِ ناخدایت را بگیرند
از بس زمین گیرند، دائم در کمینند
بال و پرِ اوجْ آشنایت را بگیرند
دندان برای طعمِ شعرت تیز کردند
تا لقمه لقمه، واژه هایت را بگیرند
این دستهای بسته را یارای آن نیست
راهت به سوی بی نهایت را بگیرند
نگذار آنها که مرام تیغ دارند
با دست خونین، خون بهایت را بگیرند
دیدگاه ها (۷)

‍ ‍ دوستت دارمبه اندازه ی سکوتیکه با دهان بستهدرگوشِ گریبانِ...

احساس باران در شب اعجاز یعنی توتقدیر خیس عشق را آغاز یعنی تو...

دل من هرزه نبود ؛دل من عادت داشت که بماند یک جا ...به کجا ؟م...

‍ ‍ ‍ با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط