نگذار از قلبت خدایت را بگیرند
نگذار از قلبت خدایت را بگیرند
با یک قفس شورِ صدایت را بگیرند
اینها قسم خوردند در یلدای وحشت
رویای سبزِ شبنمایت را بگیرند
از مسند لبخند، پایین می کشندت
عمریست می کوشند جایت را بگیرند
بورانِ دلسردی برایت می فرستند
تا گرمیِ دستِ دعایت را بگیرند
دریای قلبت را به طوفان وانهادند
شاید که حالِ ناخدایت را بگیرند
از بس زمین گیرند، دائم در کمینند
بال و پرِ اوجْ آشنایت را بگیرند
دندان برای طعمِ شعرت تیز کردند
تا لقمه لقمه، واژه هایت را بگیرند
این دستهای بسته را یارای آن نیست
راهت به سوی بی نهایت را بگیرند
نگذار آنها که مرام تیغ دارند
با دست خونین، خون بهایت را بگیرند
با یک قفس شورِ صدایت را بگیرند
اینها قسم خوردند در یلدای وحشت
رویای سبزِ شبنمایت را بگیرند
از مسند لبخند، پایین می کشندت
عمریست می کوشند جایت را بگیرند
بورانِ دلسردی برایت می فرستند
تا گرمیِ دستِ دعایت را بگیرند
دریای قلبت را به طوفان وانهادند
شاید که حالِ ناخدایت را بگیرند
از بس زمین گیرند، دائم در کمینند
بال و پرِ اوجْ آشنایت را بگیرند
دندان برای طعمِ شعرت تیز کردند
تا لقمه لقمه، واژه هایت را بگیرند
این دستهای بسته را یارای آن نیست
راهت به سوی بی نهایت را بگیرند
نگذار آنها که مرام تیغ دارند
با دست خونین، خون بهایت را بگیرند
- ۶۶۰
- ۰۳ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط