پارت

پارت ۵۷۲
صدای آمبولانس رو می‌شنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.
چشمامو محکم به هم فشردم و تنی بی‌جون توی بازوم فرو رفت.
لرز خیلی بدی به تنم افتاد و به زحمت نفس رو بیرون دادم و با درد خیلی شدیدی توی قلبم زمزمه کردم:
«جیمین...»

و هق‌هق کردم.

با همه وجودم تو این حال بد حضورش رو می‌خواستم.
اون‌قدر درد زیر شکمم زیاد بود که هیچ‌چی از اطرافم نمی‌فهمیدم و نفسم رو بند آورده بود.

خمار و تنم کرخت و بی‌حس شده بود و توی یه لحظه حس کردم نمی‌تونم چشمامو باز کنم و از حال رفتم.
دیدگاه ها (۲۶)

(پارت ۶۷۱و دوید کنارم...حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم.تنم می‌لرز...

پارت ۵۷۰ عکس ازدواجمون رو قاب شده روي میز گذاشته بود.. متعجب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط