پارت
پارت ۵۷۲
صدای آمبولانس رو میشنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.
چشمامو محکم به هم فشردم و تنی بیجون توی بازوم فرو رفت.
لرز خیلی بدی به تنم افتاد و به زحمت نفس رو بیرون دادم و با درد خیلی شدیدی توی قلبم زمزمه کردم:
«جیمین...»
و هقهق کردم.
با همه وجودم تو این حال بد حضورش رو میخواستم.
اونقدر درد زیر شکمم زیاد بود که هیچچی از اطرافم نمیفهمیدم و نفسم رو بند آورده بود.
خمار و تنم کرخت و بیحس شده بود و توی یه لحظه حس کردم نمیتونم چشمامو باز کنم و از حال رفتم.
صدای آمبولانس رو میشنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.
چشمامو محکم به هم فشردم و تنی بیجون توی بازوم فرو رفت.
لرز خیلی بدی به تنم افتاد و به زحمت نفس رو بیرون دادم و با درد خیلی شدیدی توی قلبم زمزمه کردم:
«جیمین...»
و هقهق کردم.
با همه وجودم تو این حال بد حضورش رو میخواستم.
اونقدر درد زیر شکمم زیاد بود که هیچچی از اطرافم نمیفهمیدم و نفسم رو بند آورده بود.
خمار و تنم کرخت و بیحس شده بود و توی یه لحظه حس کردم نمیتونم چشمامو باز کنم و از حال رفتم.
- ۲.۰k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط