ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 42 (๑˙❥˙๑)
ماشین با تیکاف بلندی جلوی در عمارت ایستاد و جونگکوک با عجله از ماشین پیاده شد و سویئچ رو توی بغل نگهبان پرت کرد اصلا متوجه نشد که راه شرکت تا عمارت رو چطور طی کرده...به نزدیکی در عمارت نرسیده بود که در توسط یکی از خدمتکار ها باز شد و درحالی که با عجله به سمته پله های عمارت میرفت با لحنی مضطربی خطاب به خدمتکاری گفت .... جونگکوک : پدرم کجاست
خدمتکار : توی اتاقش هستن قربان
بدون حرفه دیگه پله ها رو یکی دوتا بالای رفت و وارد راه روی شد که اتاق پدرش بود... جلوی در اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید
دستگیره در رو کشید و وارد اتاق شد اما از چیزی که توی اتاق دید لحظه شوکه ایستاد چیزی که باید توی اتاق میدید
پدر روی تخت بود اما حالا با اتاقی و تختی مواجه شده که پر از گل برگ های قرمز گل زر با نور کم که دوربرش با شمع های معطر تزئین شدهاند که فضای رمانتیک رو ایجاد کرد بود وسط اتاق ایستاد و مردمک چشم هاش رو توی اتاق چرخوند
لحظه ای از اینکه پدر خوبه و سکته قلبی درکار نیست خوشحال شد
اما با شنیدن صدای ظریف زنونه اخم هایش غلیظ تر شدن
هیوری : ببین کی اینجاست دلم برات تنگ شده بود
برگشت سمته در که هیوری به لباس باز و کوتاهی که به شدت بدن نما بود کنار در ایستاد بود و هل کوچکی به در داد که کاملآ بسته شد...با نگاه اغواگرانه ای و قدم های که هر یک با عشوه و ناز زیادی بودن به سمته جونگکوک قدم برداشت و توی فاصله ای نزدیکش ایستاد و با حالت اغواگرانه ای دستاش روی شونه های جونگکوک کشید
هیوری : برای اینکه ازم دور باشی از خونه رفتی اما من راه های دیگه هم برای آوردنت به آید خونه دارم
لبهاش رو به گوش جونگکوک نزدیک کرد و زمزمه وار گفت
هیوری : دلم خیلی برات تنگ شده بو......
حرفش با قرار گرفتن دست جونگکوک روی گلوش و کوبیده شدن ناگهانی اش به در اتاق قطع شد تمام عضلات صورتش از عصبانیت و منقبض شده بود و با چشم های به خون نشسته فشار دستش روی گلوی هیوری بیشتر کرد و با صدای که از خشم دورگه شده بود توی صورتش غرید
جونگکوک : توی هرزه چه قلتی کردی... میکشمت کیم هیوری از به دنیای اومدنت پشیمون میشی تا درس عبرتی باشه برات تا دیگه منو با عزیزانم امتحان نکتی....
هیوری که در لحظه کم بود اکسیژن رو احساس میکرد و دید چشماش هر لحظه تار میشد با دست جونگکوک چنگ زد و با صدای خفه نالید
هیوری : ول.. ولم کن..جون... جونگکوک دارم...خ.خفه...میشم
جونگکوک که تازه متوجه حال اون شده بود دست رو عقب کشید و قدمی ترش فاصله گرفت هیوری با سرفه های خشک گلوش رو میمالید تا راحت تر نفس بکشد ... جوری عصبی بود که خشم رو توی تک تک عصب های سرش احساس میکرد
(๑˙❥˙๑) پارت 42 (๑˙❥˙๑)
ماشین با تیکاف بلندی جلوی در عمارت ایستاد و جونگکوک با عجله از ماشین پیاده شد و سویئچ رو توی بغل نگهبان پرت کرد اصلا متوجه نشد که راه شرکت تا عمارت رو چطور طی کرده...به نزدیکی در عمارت نرسیده بود که در توسط یکی از خدمتکار ها باز شد و درحالی که با عجله به سمته پله های عمارت میرفت با لحنی مضطربی خطاب به خدمتکاری گفت .... جونگکوک : پدرم کجاست
خدمتکار : توی اتاقش هستن قربان
بدون حرفه دیگه پله ها رو یکی دوتا بالای رفت و وارد راه روی شد که اتاق پدرش بود... جلوی در اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید
دستگیره در رو کشید و وارد اتاق شد اما از چیزی که توی اتاق دید لحظه شوکه ایستاد چیزی که باید توی اتاق میدید
پدر روی تخت بود اما حالا با اتاقی و تختی مواجه شده که پر از گل برگ های قرمز گل زر با نور کم که دوربرش با شمع های معطر تزئین شدهاند که فضای رمانتیک رو ایجاد کرد بود وسط اتاق ایستاد و مردمک چشم هاش رو توی اتاق چرخوند
لحظه ای از اینکه پدر خوبه و سکته قلبی درکار نیست خوشحال شد
اما با شنیدن صدای ظریف زنونه اخم هایش غلیظ تر شدن
هیوری : ببین کی اینجاست دلم برات تنگ شده بود
برگشت سمته در که هیوری به لباس باز و کوتاهی که به شدت بدن نما بود کنار در ایستاد بود و هل کوچکی به در داد که کاملآ بسته شد...با نگاه اغواگرانه ای و قدم های که هر یک با عشوه و ناز زیادی بودن به سمته جونگکوک قدم برداشت و توی فاصله ای نزدیکش ایستاد و با حالت اغواگرانه ای دستاش روی شونه های جونگکوک کشید
هیوری : برای اینکه ازم دور باشی از خونه رفتی اما من راه های دیگه هم برای آوردنت به آید خونه دارم
لبهاش رو به گوش جونگکوک نزدیک کرد و زمزمه وار گفت
هیوری : دلم خیلی برات تنگ شده بو......
حرفش با قرار گرفتن دست جونگکوک روی گلوش و کوبیده شدن ناگهانی اش به در اتاق قطع شد تمام عضلات صورتش از عصبانیت و منقبض شده بود و با چشم های به خون نشسته فشار دستش روی گلوی هیوری بیشتر کرد و با صدای که از خشم دورگه شده بود توی صورتش غرید
جونگکوک : توی هرزه چه قلتی کردی... میکشمت کیم هیوری از به دنیای اومدنت پشیمون میشی تا درس عبرتی باشه برات تا دیگه منو با عزیزانم امتحان نکتی....
هیوری که در لحظه کم بود اکسیژن رو احساس میکرد و دید چشماش هر لحظه تار میشد با دست جونگکوک چنگ زد و با صدای خفه نالید
هیوری : ول.. ولم کن..جون... جونگکوک دارم...خ.خفه...میشم
جونگکوک که تازه متوجه حال اون شده بود دست رو عقب کشید و قدمی ترش فاصله گرفت هیوری با سرفه های خشک گلوش رو میمالید تا راحت تر نفس بکشد ... جوری عصبی بود که خشم رو توی تک تک عصب های سرش احساس میکرد
- ۱۵.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط