می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفت

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون ، دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر، یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد، مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل ، باران دمادم می‌گرفت
دیدگاه ها (۱)

توان کشمکشمنیست بی تو با ایامبرونم آور از اینماجرا که می میر...

بر لبش لبخند نابیصبح ها گل می کند...چایی از این قند پهلوترکج...

ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش ترساقی اگر تو باشی ، حالم...

ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد؛او نشان کرده ی اینجاست ، ح...

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفتآهِ حوای درون ,دامان آدم م...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآه حوای درون ، دامان آدم...

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون دامان آدم می...

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفتآهِ حوای درون ,دامان آدم م...

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون دامان آدم می...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

مے نوشتم عشق ,دستم بوے شبنم میگرفتآهِ حواے درون ,دامان آدم م...

یوسف مصری نمی آید به كنعان دلم بازسر را می گذارد غم به دامان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط