پارت دوم
پارت دوم
چند ماه گذشت.
همهچیز برای ا.ت خوب به نظر میرسید. او هنوز دربارهی دو*ستپسر*ش با شوق حرف میزد، و تهیونگ هم همیشه شنوندهی ساکت بود.
اما چیزی در دل تهیونگ سنگینی میکرد… حسی عجیب، مثل یک پیشآگاهی.
---
یک عصر بارانی، ا.ت با چهرهای رنگپریده و قدمهایی لرزان جلوی در خانهی تهیونگ ایستاد.
وقتی در باز شد، تهیونگ از دیدن چشمان پر از اشک او قلبش لرزید.
– «ا.ت… چی شده؟»
ا.ت نتوانست خودش را کنترل کند.
به محض دیدن او، سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و هقهق گریهاش بلند شد.
– «اون… اون به من خیانت کرد، تهیونگ…»
صدایش میلرزید.
دستهایش سرد و بیجان بودند.
تهیونگ لحظهای خشکش زد، بعد بیدرنگ بازوهایش را دور او حلقه کرد و محکم در آغوشش گرفت.
– «آروم باش… دیگه تموم شد. من اینجام. هیچوقت تنها نیستی.»
ا.ت میان گریه بریدهبریده گفت:
– «دیدمش… با چشم خودم دیدمش که با یه دختر دیگه بود… بهم گفت که… که از اول هم مطمئن نبوده.»
تهیونگ چشمانش را بست.
خشم، غم و حسادت همزمان درونش شعله کشید. اما هیچکدام را نشان نداد. تنها چیزی که مهم بود، دختری بود که در آغو*شش گریه میکرد.
---
آن شب، تهیونگ تمام وقت کنارش ماند.
برایش چای درست کرد، با او حرف زد، و هر بار که ا.ت دوباره گریهاش میگرفت، آرامش کرد.
وقتی ساعت از نیمهشب گذشت، ا.ت با صدایی خسته گفت:
– «تهیونگ… من خیلی احمق بودم، نه؟»
تهیونگ سرش را به آرامی تکان داد.
– «نه. تو فقط… زیادی با قلبت زندگی میکنی. این احمقانه نیست، ا.ت. این فقط یعنی که تو واقعیای.»
ا.ت نگاهش کرد.
چشمانش سرخ بودند، اما در دلش حس کرد برای اولین بار بعد از مدتها، کسی واقعاً حرفهایش را میفهمد.
---
آن شب در ذهن تهیونگ فقط یک چیز تکرار میشد:
"دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه."
و همانجا بود که تصمیم گرفت، حتی اگر قلبش در آتش عشق پنهانش بسوزد، باز هم در کنار ا.ت بماند.
---
چند روز از ماجرای خیانت گذشته بود.
ا.ت هنوز دلشکسته بود، اما تهیونگ شب و روز کنارش بود.
با هم قدم میزدند، فیلم میدیدند، قهوه میخوردند… تهیونگ سعی میکرد لبخند را دوباره روی ل*بهای او برگرداند.
یک شب، وقتی نسیم خنک از لابهلای ساختمانهای سئول میوزید، تهیونگ و ا.ت روی پشتبام خانهی تهیونگ نشسته بودند.
چراغهای شهر مثل ستارههای زمین میدرخشیدند.
آسمان بالای سرشان پر از نقطههای نورانی بود.
ا.ت با یک پتو دور خودش را گرفته بود و به آسمان خیره شده بود.
صدایش آرام و گرفته بود:
– «تهیونگ… میدونی؟ من حس میکنم دیگه نمیتونم به عشق اعتماد کنم. همهچی مثل یه دروغ بزرگ بود.»
تهیونگ ن*فس ع*میقی کشید.
قلبش میکوبید.
مدتها بود که این جمله در گلویش گیر کرده بود.
حالا وقتش بود بگوید… یا هیچوقت.
با صدایی آرام گفت:
– «ا.ت… میخوام یه چیزی بهت بگم. چیزی که خیلی وقته تو دلمه.»
ا.ت نگاهش کرد.
برق خستهای در چشمهایش بود، اما توجهش کامل روی تهیونگ بود.
تهیونگ به سختی لبخند زد و ادامه داد:
– «من… من خیلی وقته که دوستت دارم. بیشتر از یه دوست. شاید از همون روزای اول دانشگاه… فقط هیچوقت جرات نکردم بگم. چون نمیخواستم از دستت بدم.»
چند ثانیه سکوت شد. صدای باد میان موهایشان میپیچید.
ا.ت ن*فسش را حبس کرده بود. انتظار چنین حرفی را نداشت.
بالاخره آرام گفت:
– «تهیونگ… من… نمیدونم چی باید بگم. قلبم هنوز زخمیه. همهچی هنوز برام مبهمه.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت، اما لبخند کوچکی زد.
– «میفهمم. بهت حق میدم. نمیخوام جوابتو الان بگی. من صبر میکنم… هرچقدر که لازم باشه.»
ا.ت به او خیره شد.
چشمانش پر از صداقت بود، پر از عشقی که سالها پنهان شده بود.
دلش لرزید. برای اولین بار، شک کوچکی در دلش جوانه زد:
«یعنی میشه… تهیونگ همون کسی باشه که واقعا لیاقتمو داره؟»
آن شب هیچکدام بیشتر از آن حرف نزدند.
فقط در سکوت کنار هم نشستند، به آسمان پر ستاره خیره شدند، و هر دو در دلشان چیزی را حس کردند که هنوز نمیتوانستند به زبان بیاورند.
ادامه دارد......
چند ماه گذشت.
همهچیز برای ا.ت خوب به نظر میرسید. او هنوز دربارهی دو*ستپسر*ش با شوق حرف میزد، و تهیونگ هم همیشه شنوندهی ساکت بود.
اما چیزی در دل تهیونگ سنگینی میکرد… حسی عجیب، مثل یک پیشآگاهی.
---
یک عصر بارانی، ا.ت با چهرهای رنگپریده و قدمهایی لرزان جلوی در خانهی تهیونگ ایستاد.
وقتی در باز شد، تهیونگ از دیدن چشمان پر از اشک او قلبش لرزید.
– «ا.ت… چی شده؟»
ا.ت نتوانست خودش را کنترل کند.
به محض دیدن او، سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و هقهق گریهاش بلند شد.
– «اون… اون به من خیانت کرد، تهیونگ…»
صدایش میلرزید.
دستهایش سرد و بیجان بودند.
تهیونگ لحظهای خشکش زد، بعد بیدرنگ بازوهایش را دور او حلقه کرد و محکم در آغوشش گرفت.
– «آروم باش… دیگه تموم شد. من اینجام. هیچوقت تنها نیستی.»
ا.ت میان گریه بریدهبریده گفت:
– «دیدمش… با چشم خودم دیدمش که با یه دختر دیگه بود… بهم گفت که… که از اول هم مطمئن نبوده.»
تهیونگ چشمانش را بست.
خشم، غم و حسادت همزمان درونش شعله کشید. اما هیچکدام را نشان نداد. تنها چیزی که مهم بود، دختری بود که در آغو*شش گریه میکرد.
---
آن شب، تهیونگ تمام وقت کنارش ماند.
برایش چای درست کرد، با او حرف زد، و هر بار که ا.ت دوباره گریهاش میگرفت، آرامش کرد.
وقتی ساعت از نیمهشب گذشت، ا.ت با صدایی خسته گفت:
– «تهیونگ… من خیلی احمق بودم، نه؟»
تهیونگ سرش را به آرامی تکان داد.
– «نه. تو فقط… زیادی با قلبت زندگی میکنی. این احمقانه نیست، ا.ت. این فقط یعنی که تو واقعیای.»
ا.ت نگاهش کرد.
چشمانش سرخ بودند، اما در دلش حس کرد برای اولین بار بعد از مدتها، کسی واقعاً حرفهایش را میفهمد.
---
آن شب در ذهن تهیونگ فقط یک چیز تکرار میشد:
"دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه."
و همانجا بود که تصمیم گرفت، حتی اگر قلبش در آتش عشق پنهانش بسوزد، باز هم در کنار ا.ت بماند.
---
چند روز از ماجرای خیانت گذشته بود.
ا.ت هنوز دلشکسته بود، اما تهیونگ شب و روز کنارش بود.
با هم قدم میزدند، فیلم میدیدند، قهوه میخوردند… تهیونگ سعی میکرد لبخند را دوباره روی ل*بهای او برگرداند.
یک شب، وقتی نسیم خنک از لابهلای ساختمانهای سئول میوزید، تهیونگ و ا.ت روی پشتبام خانهی تهیونگ نشسته بودند.
چراغهای شهر مثل ستارههای زمین میدرخشیدند.
آسمان بالای سرشان پر از نقطههای نورانی بود.
ا.ت با یک پتو دور خودش را گرفته بود و به آسمان خیره شده بود.
صدایش آرام و گرفته بود:
– «تهیونگ… میدونی؟ من حس میکنم دیگه نمیتونم به عشق اعتماد کنم. همهچی مثل یه دروغ بزرگ بود.»
تهیونگ ن*فس ع*میقی کشید.
قلبش میکوبید.
مدتها بود که این جمله در گلویش گیر کرده بود.
حالا وقتش بود بگوید… یا هیچوقت.
با صدایی آرام گفت:
– «ا.ت… میخوام یه چیزی بهت بگم. چیزی که خیلی وقته تو دلمه.»
ا.ت نگاهش کرد.
برق خستهای در چشمهایش بود، اما توجهش کامل روی تهیونگ بود.
تهیونگ به سختی لبخند زد و ادامه داد:
– «من… من خیلی وقته که دوستت دارم. بیشتر از یه دوست. شاید از همون روزای اول دانشگاه… فقط هیچوقت جرات نکردم بگم. چون نمیخواستم از دستت بدم.»
چند ثانیه سکوت شد. صدای باد میان موهایشان میپیچید.
ا.ت ن*فسش را حبس کرده بود. انتظار چنین حرفی را نداشت.
بالاخره آرام گفت:
– «تهیونگ… من… نمیدونم چی باید بگم. قلبم هنوز زخمیه. همهچی هنوز برام مبهمه.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت، اما لبخند کوچکی زد.
– «میفهمم. بهت حق میدم. نمیخوام جوابتو الان بگی. من صبر میکنم… هرچقدر که لازم باشه.»
ا.ت به او خیره شد.
چشمانش پر از صداقت بود، پر از عشقی که سالها پنهان شده بود.
دلش لرزید. برای اولین بار، شک کوچکی در دلش جوانه زد:
«یعنی میشه… تهیونگ همون کسی باشه که واقعا لیاقتمو داره؟»
آن شب هیچکدام بیشتر از آن حرف نزدند.
فقط در سکوت کنار هم نشستند، به آسمان پر ستاره خیره شدند، و هر دو در دلشان چیزی را حس کردند که هنوز نمیتوانستند به زبان بیاورند.
ادامه دارد......
- ۱۱.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط