+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.19
شب شده بود. ا.ت هنوز تو آشپزخونه داشت ظرفهای آخرین شام رو میشست. دستاش از آب سرد و کار زیاد ترک خورده بود. باسنش هنوز از شلاق دیشب درد میکرد. آجوما رفته بود استراحت کنه و فقط جونگ کوک تو خونه بود.
جونگ کوک اومد تو آشپزخونه، یه لیوان تو دستش، تکیه داد به کانتر و به ا.ت نگاه کرد که با لباس خدمتکار کوتاه و خسته کار میکرد.
(کوک با صدای آروم ولی سرد)
- تموم شد کارات؟
(ا.ت بدون اینکه نگاه کنه، با صدای خسته)
+ تقریبا... فقط این چندتا ظرف مونده.
- بذار. بشین رو صندلی.
ا.ت با ترس نگاهش کرد و آروم نشست. جونگ کوک صندلی رو کشید و روبهرویش نشست.
(کوک نگاهش ثابت بود)
- میخوام حرف بزنیم. دیگه وقتشه بدونی همه ماجرا رو.
(ا.ت چشماش پر اشک شد)
+ من... من هنوزم باورم نمیشه. تو واقعاً مامان و بابامو کشتی؟ چرا؟ چیکار کرده بودن بهت؟
- پدر من و پدر تو سالها قبل با هم تو کار مافیا شریک بودن. پدر تو خیانت کرد. پولهای خیلی بزرگ رو دزدید و پدر منو لو داد به پلیس. پدرم به خاطر اون خیانت همه چیزشو از دست داد و تو زندان مرد. قبل مرگ به من گفت: اون خانواده رو کامل نابود کن.
(ا.ت صداش لرزید)
+ پس فقط به خاطر پول و خیانت؟ من که بچه بودم! چهارده سالم بود! چه گناهی داشتم؟
(کوک شونه بالا انداخت)
- گناه تو این بود که دختر اونی بودی. وقتی اومدم خونهتون، میخواستم تو رو هم بکشم. ولی وقتی دیدمت... با لباس تولد صورتی، کیک جلوت، چشمایی پر از ترس... دلم نیومد. گفتم بذار بزرگ شه. بعدش خودم باهاش حساب کتاب میکنم.
(ا.ت اشک از صورتش سرازیر شد)
+ یعنی همه این سالها... تو داشتی منو تعقیب میکردی؟ شرکت من، موفقیتم... همهشو فقط برای این لحظه میخواستی نابود کنی؟
(کوک لبخند تلخ زد)
- آره. دیدم چقدر بزرگ شدی، چقدر موفق شدی. بیوتی کریا رو از صفر ساختی. عصبانیترم کرد. چرا تو باید خوشبخت باشی وقتی پدر من به خاطر خانواده تو مرد؟
(ا.ت با صدای شکسته، التماس کرد)
+ کوک... لطفاً... من هیچی از اون ماجرا نمیدونستم. من حتی اسم پدرت رو هم نشنیده بودم. من بیگناهم... منو ول کن برم. قول میدم هیچوقت چیزی نگم. فقط زندگیمو پس بده...
(کوک سرد خندید و سرشو تکون داد)
- ولت کنم؟ نه دختر. این انقدر آسون نیست. تو باید تا آخر عمر جبران کنی. هر روز با دستای خودت خونه منو تمیز کنی، بهم خدمت کنی، غرورتو زیر پای من له کنی. این انتقامه.
(ا.ت گریهش شدت گرفت)
+ تو دیوونهای... واقعاً دیوونهای. من فکر میکردم تو یه آدم معمولی هستی... حتی یه لحظه بهم علاقه داشتی...
(کوک نزدیکتر شد و آروم چونهشو گرفت)
- علاقه؟ هوس داشتم. بدنت خوبه، صورتت قشنگه. ولی عشق و این حرفا هیچوقت نبوده. تو فقط یه بدهی قدیمی هستی که باید پرداخت بشه.
(ا.ت چشماشو بست و هق زد)
+ من... من دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر روز کتک، تحقیر، کار بردهوار... بکشم منو بهتره...
(کوک چهرهش جدی شد)
- خودکشی کنی؟ امتحان کن. محافظا جلوتو میگیرن و بعدش تنبیهت خیلی بدتر میشه. بهتره قبول کنی سرنوشتت اینه. هر چی بیشتر مقاومت کنی، بیشتر میشکنمت.
جونگ کوک بلند شد و موهای ا.ت رو یه بار آروم کشید.
- امشب زود بخواب. فردا صبح شش باید بیدار شی. آجوما میگه پنجرهها رو هم تمیز کنی.
(ا.ت با صدای خیلی آهسته)
+ ...متنفرم ازت.
کوک لبخند زد
- خوبه. این نفرت رو نگه دار. بهم انرژی میده.
جونگ کوک رفت و ا.ت تنها موند تو آشپزخونه. سرشو گذاشت رو میز و تلخ گریه کرد..........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.19
شب شده بود. ا.ت هنوز تو آشپزخونه داشت ظرفهای آخرین شام رو میشست. دستاش از آب سرد و کار زیاد ترک خورده بود. باسنش هنوز از شلاق دیشب درد میکرد. آجوما رفته بود استراحت کنه و فقط جونگ کوک تو خونه بود.
جونگ کوک اومد تو آشپزخونه، یه لیوان تو دستش، تکیه داد به کانتر و به ا.ت نگاه کرد که با لباس خدمتکار کوتاه و خسته کار میکرد.
(کوک با صدای آروم ولی سرد)
- تموم شد کارات؟
(ا.ت بدون اینکه نگاه کنه، با صدای خسته)
+ تقریبا... فقط این چندتا ظرف مونده.
- بذار. بشین رو صندلی.
ا.ت با ترس نگاهش کرد و آروم نشست. جونگ کوک صندلی رو کشید و روبهرویش نشست.
(کوک نگاهش ثابت بود)
- میخوام حرف بزنیم. دیگه وقتشه بدونی همه ماجرا رو.
(ا.ت چشماش پر اشک شد)
+ من... من هنوزم باورم نمیشه. تو واقعاً مامان و بابامو کشتی؟ چرا؟ چیکار کرده بودن بهت؟
- پدر من و پدر تو سالها قبل با هم تو کار مافیا شریک بودن. پدر تو خیانت کرد. پولهای خیلی بزرگ رو دزدید و پدر منو لو داد به پلیس. پدرم به خاطر اون خیانت همه چیزشو از دست داد و تو زندان مرد. قبل مرگ به من گفت: اون خانواده رو کامل نابود کن.
(ا.ت صداش لرزید)
+ پس فقط به خاطر پول و خیانت؟ من که بچه بودم! چهارده سالم بود! چه گناهی داشتم؟
(کوک شونه بالا انداخت)
- گناه تو این بود که دختر اونی بودی. وقتی اومدم خونهتون، میخواستم تو رو هم بکشم. ولی وقتی دیدمت... با لباس تولد صورتی، کیک جلوت، چشمایی پر از ترس... دلم نیومد. گفتم بذار بزرگ شه. بعدش خودم باهاش حساب کتاب میکنم.
(ا.ت اشک از صورتش سرازیر شد)
+ یعنی همه این سالها... تو داشتی منو تعقیب میکردی؟ شرکت من، موفقیتم... همهشو فقط برای این لحظه میخواستی نابود کنی؟
(کوک لبخند تلخ زد)
- آره. دیدم چقدر بزرگ شدی، چقدر موفق شدی. بیوتی کریا رو از صفر ساختی. عصبانیترم کرد. چرا تو باید خوشبخت باشی وقتی پدر من به خاطر خانواده تو مرد؟
(ا.ت با صدای شکسته، التماس کرد)
+ کوک... لطفاً... من هیچی از اون ماجرا نمیدونستم. من حتی اسم پدرت رو هم نشنیده بودم. من بیگناهم... منو ول کن برم. قول میدم هیچوقت چیزی نگم. فقط زندگیمو پس بده...
(کوک سرد خندید و سرشو تکون داد)
- ولت کنم؟ نه دختر. این انقدر آسون نیست. تو باید تا آخر عمر جبران کنی. هر روز با دستای خودت خونه منو تمیز کنی، بهم خدمت کنی، غرورتو زیر پای من له کنی. این انتقامه.
(ا.ت گریهش شدت گرفت)
+ تو دیوونهای... واقعاً دیوونهای. من فکر میکردم تو یه آدم معمولی هستی... حتی یه لحظه بهم علاقه داشتی...
(کوک نزدیکتر شد و آروم چونهشو گرفت)
- علاقه؟ هوس داشتم. بدنت خوبه، صورتت قشنگه. ولی عشق و این حرفا هیچوقت نبوده. تو فقط یه بدهی قدیمی هستی که باید پرداخت بشه.
(ا.ت چشماشو بست و هق زد)
+ من... من دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر روز کتک، تحقیر، کار بردهوار... بکشم منو بهتره...
(کوک چهرهش جدی شد)
- خودکشی کنی؟ امتحان کن. محافظا جلوتو میگیرن و بعدش تنبیهت خیلی بدتر میشه. بهتره قبول کنی سرنوشتت اینه. هر چی بیشتر مقاومت کنی، بیشتر میشکنمت.
جونگ کوک بلند شد و موهای ا.ت رو یه بار آروم کشید.
- امشب زود بخواب. فردا صبح شش باید بیدار شی. آجوما میگه پنجرهها رو هم تمیز کنی.
(ا.ت با صدای خیلی آهسته)
+ ...متنفرم ازت.
کوک لبخند زد
- خوبه. این نفرت رو نگه دار. بهم انرژی میده.
جونگ کوک رفت و ا.ت تنها موند تو آشپزخونه. سرشو گذاشت رو میز و تلخ گریه کرد..........
ادامه دارد........
- ۵۵۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط