🏠پسر همسایه🏠 🪐P7🪐
🏠پسر همسایه🏠 🪐P7🪐
- شنیدم همسایهت، اون خانم دکتر، خیلی آدم باادبی هست. از وقتی اومده، خونه همیشه پرانرژی شده. شاید بد نباشه یه روزی برای اون هم یه ظرف غذا ببری.
قلبم یه تکون خورد. "یه روزی؟ یعنی کی؟"
- باشه مامان، حتماً.
**ویو ا.ت**
روزهای اول گذشت. کمکم با محیط خونه آشنا شدم. اما یه شب، یه اتفاق افتاد که همه چیز رو تغییر داد. ⛈️
بارون خیلی شدیدی شروع شده بود. برق خونه یهو قطع شد! من که اصلاً از تاریکی نمیترسیدم، ولی یه کم از صدای رعد و برق جا خوردم. نشستم روی کاناپه و منتظر موندم تا برق بیاد.
یهو صدای زنگ در اومد. "این موقع شب کی ممکنه باشه؟" با احتیاط رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم... یونگی بود! خیسِ بارون بود و داشت میلرزید.
در رو باز کردم.
- یونگی؟ چی شده؟ چرا این موقع شب؟
- ا.ت... ببخشید که مزاحمم، ولی... یه مشکل توی شیر آب خونهی مامابزرگ پیش اومده، تمام زیرزمین رو گرفته و من نتونستم بمونم، فکر کردم شاید برق خونه شما هم قطع شده باشه و بخوای بدونی...
درحالی که داشت حرف میزد، متوجه شدم چقدر خیس شده.
- وای! تو داری میلرزی! بیا داخل، زود باش!
اون وارد شد و من سریع رفتم یه حوله آوردم. وقتی داشت خودش رو خشک میکرد، چشمهام توی چشمهاش قفل شد. فضای بین ما پر از هیجان و یه جور کشش عجیب شده بود.
- ممنونم... واقعاً معذرت میخوام. - یونگی با صدای خشدار و آروم گفت.
- اشکالی نداره، اصلاً مهم نیست. بیا بشین، من یه چای گرم برات درست میکنم.
وقتی چای رو بردم براش، نشستیم روی همون کاناپهای که تو تاریکی بود. فقط نور ضعیفِ ماه از پشت ابرهای بارونی میتابید توی خونه.
- ا.ت... - یونگی بعد از مدتی سکوت، آروم گفت.
- بله؟
- میدونی... از وقتی اومدی، انگار این خونه دیگه اون خونهی ساکت و بیروح قبل نیست. انگار... زندگی به اینجا برگشته.
من قلبم رو حس کردم که داشت با سرعت یه جراحِ در حال عمل کردن میتپید!
- تو هم همینطور یونگی. منم حس میکنم اینجا دیگه فقط یه خونهی اجارهای نیست.
اون یه لحظه مکث کرد، دستش رو کمی جلو آورد ولی بعد عقب کشید. انگار میخواست بگه چیزی، ولی تردید داشت.
- ا.ت... میخوای با هم یه آهنگ گوش بدیم؟ آهنگیه که... مخصوص تو نوشتم.
من با تعجب نگاش کردم. "مخصوص من؟"
او لپتاپش رو باز کرد و یه ملودی شروع شد. یه ملودی که دقیقاً همون حسی رو داشت که من وقتی بهش نگاه میکردم، داشتم. آرام، عمیق و پر از عشق.
در همین لحظه، برق خونه پرید و دوباره تاریک شد... ولی این بار، من اصلاً نمیخواستم نور بیاد. چون توی اون تاریکی، من برای اولین بار، احساس میکردم واقعاً در خانه هستم.
ادامه....
- شنیدم همسایهت، اون خانم دکتر، خیلی آدم باادبی هست. از وقتی اومده، خونه همیشه پرانرژی شده. شاید بد نباشه یه روزی برای اون هم یه ظرف غذا ببری.
قلبم یه تکون خورد. "یه روزی؟ یعنی کی؟"
- باشه مامان، حتماً.
**ویو ا.ت**
روزهای اول گذشت. کمکم با محیط خونه آشنا شدم. اما یه شب، یه اتفاق افتاد که همه چیز رو تغییر داد. ⛈️
بارون خیلی شدیدی شروع شده بود. برق خونه یهو قطع شد! من که اصلاً از تاریکی نمیترسیدم، ولی یه کم از صدای رعد و برق جا خوردم. نشستم روی کاناپه و منتظر موندم تا برق بیاد.
یهو صدای زنگ در اومد. "این موقع شب کی ممکنه باشه؟" با احتیاط رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم... یونگی بود! خیسِ بارون بود و داشت میلرزید.
در رو باز کردم.
- یونگی؟ چی شده؟ چرا این موقع شب؟
- ا.ت... ببخشید که مزاحمم، ولی... یه مشکل توی شیر آب خونهی مامابزرگ پیش اومده، تمام زیرزمین رو گرفته و من نتونستم بمونم، فکر کردم شاید برق خونه شما هم قطع شده باشه و بخوای بدونی...
درحالی که داشت حرف میزد، متوجه شدم چقدر خیس شده.
- وای! تو داری میلرزی! بیا داخل، زود باش!
اون وارد شد و من سریع رفتم یه حوله آوردم. وقتی داشت خودش رو خشک میکرد، چشمهام توی چشمهاش قفل شد. فضای بین ما پر از هیجان و یه جور کشش عجیب شده بود.
- ممنونم... واقعاً معذرت میخوام. - یونگی با صدای خشدار و آروم گفت.
- اشکالی نداره، اصلاً مهم نیست. بیا بشین، من یه چای گرم برات درست میکنم.
وقتی چای رو بردم براش، نشستیم روی همون کاناپهای که تو تاریکی بود. فقط نور ضعیفِ ماه از پشت ابرهای بارونی میتابید توی خونه.
- ا.ت... - یونگی بعد از مدتی سکوت، آروم گفت.
- بله؟
- میدونی... از وقتی اومدی، انگار این خونه دیگه اون خونهی ساکت و بیروح قبل نیست. انگار... زندگی به اینجا برگشته.
من قلبم رو حس کردم که داشت با سرعت یه جراحِ در حال عمل کردن میتپید!
- تو هم همینطور یونگی. منم حس میکنم اینجا دیگه فقط یه خونهی اجارهای نیست.
اون یه لحظه مکث کرد، دستش رو کمی جلو آورد ولی بعد عقب کشید. انگار میخواست بگه چیزی، ولی تردید داشت.
- ا.ت... میخوای با هم یه آهنگ گوش بدیم؟ آهنگیه که... مخصوص تو نوشتم.
من با تعجب نگاش کردم. "مخصوص من؟"
او لپتاپش رو باز کرد و یه ملودی شروع شد. یه ملودی که دقیقاً همون حسی رو داشت که من وقتی بهش نگاه میکردم، داشتم. آرام، عمیق و پر از عشق.
در همین لحظه، برق خونه پرید و دوباره تاریک شد... ولی این بار، من اصلاً نمیخواستم نور بیاد. چون توی اون تاریکی، من برای اولین بار، احساس میکردم واقعاً در خانه هستم.
ادامه....
- ۲۱۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط