همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 8.

"ویو پارک دوین"

بالاخره ساعت کاری تموم شد..

اونقدر خسته بودم که فقط دلم تخت میخواست..

و غذا..

خیلی غذا..

کیفم رو برداشتم..

با ملیس و سوآ خداحافظی کردم..

البته اونا بیشتر تهدیدم کردن تا خداحافظی..

_«امشب همه چیزو گزارش میدی.»

_«از لحظه ورودت به خونه.»

_«تا لحظه خوابت.»

+«برید گمشید.»

_«دوستت داریم.»

+«متاسفانه منم.»

بعد از کلی غر زدن از شرکت بیرون اومدم..

سوار ماشین شدم..

و سمت خونه راه افتادم..

تقریبا چهل دقیقه بعد..

ماشین رو جلوی خونه پارک کردم..

به خونه ای که دیروز فقط مال من بود..

و امروز...

مشخص نبود مال کیه..

کلید رو داخل قفل چرخوندم..

و وارد شدم..

همون لحظه بوی غذا توی خونه پیچیده بود..

اخمام بالا رفت..

+«چی؟»

در رو بستم..

و آروم وارد پذیرایی شدم..

بعد...

خشکم زد..

_«...»

جونگ کوک روی مبل نشسته بود..

تی شرت مشکی پوشیده بود..

آستین هاش تا آرنج بالا رفته بود..

یه لپتاپ روی پاش بود..

و چندتا پرونده روی میز..

انگار نه انگار که صبح با جارو کوبیده بودم توی سرش..

صدای بسته شدن در باعث شد سرشو بلند کنه..

نگاهش روی من نشست..

_«بالاخره اومدین.»

+«بالاخره اومدم.»

چند ثانیه سکوت شد..

بعد کیفمو روی مبل پرت کردم..

و کفشامو درآوردم..

نگاهم افتاد به چندتا کارتن جدید کنار دیوار..

+«باز وسایل آوردی؟»

_«اره.»

+«بدون اجازه من؟»

_«این خونه مال منه.»

+«شروع نکن.»

_«شما شروع کردین.»

+«تو شروع کردی.»

_«شما.»

+«تو.»

_«شما.»

+«تو.»

جونگ کوک چند ثانیه نگام کرد..

بعد لپتاپشو بست..

_«نمیشه بدون بحث حرف بزنیم؟»

+«نمیدونم.»

_«منم نمیدونم.»

هوفی کشیدم..

و رفتم سمت آشپزخونه..

اما قبل از اینکه یخچال رو باز کنم..

صدای جونگ کوک بلند شد..

_«به دوستاتون گفتین؟»

خشکم زد..

آروم برگشتم سمتش..

جونگ کوک دست به سینه شده بود..

و مستقیم نگام میکرد..

لعنت..

از کجا فهمیده بود؟

+«چیو؟»

_«خانوم پارک.»

+«جانم؟»

_«من احمق نیستم.»

+«مبارکه؟»

_«دوستاتون امروز جوری نگام میکردن انگار یه موجود فضایی دیدن.»

خب...

حق داشت..

ملیس حتی موقع ناهار داشت یواشکی از پشت گلدون نگاش میکرد..

+«خب...»

_«پس گفتین.»

+«شاید.»

_«شاید؟»

+«باشه اره گفتم.»

سکوت..

جونگ کوک فقط نگام کرد..

و هرچی بیشتر ساکت میموند..

بیشتر حرصم درمیومد..

+«خب؟»

_«خب چی؟»

+«الان میخوای دعوام کنی؟»

_«من پدرتون نیستم که دعواتون کنم.»

+«رفتارتم همینو نمیگه.»

_«قرار گذاشته بودیم کسی نفهمه.»

+«من قرار نذاشته بودم.»

_«موافق کرده بودین.»

+«اجبارم کرده بودی.»

_«اجبار؟»

+«اره اجبار.»

جونگ کوک از جاش بلند شد..

+«هی هی هی.»

_«چیه؟»

+«چرا بلند شدی؟»

_«میخواستم آب بخورم.»

+«اوه.»

_«فکر کردین میخوام خفتتون کنم؟»

+«شاید.»

_«واقعا؟»

+«صبح با جارو زدم تو سرت.»

_«اونم درسته.»

خودمم خندم گرفت..

اما سریع جلوی خودمو گرفتم..

نباید میخندیدم..

هنوز حرصی بودم..

جونگ کوک لیوان آب برداشت..

یه جرعه خورد..

بعد خیلی آروم گفت:

_«من فقط نمیخوام فردا کل شرکت درباره مون حرف بزنه.»

+«ملیس و سوآ چیزی نمیگن.»

_«مطمئنین؟»

خب نه..

اصلا مطمئن نبودم..

سوآ حتی نمیتونست راز تولد خودش رو نگه داره..

جونگ کوک پوزخند کوچیکی زد..

_«دیدین؟»

+«باشه شاید یکم بگن.»

_«یکم؟»

+«خیلی کم.»

_«خانوم پارک.»

+«چیه؟»

_«دوستاتون خطرناکن.»

+«دوستای منو قضاوت نکن.»

_«امروز یکیشون داشت از پشت دستگاه قهوه ساز نگام میکرد.»

دستمو گذاشتم روی صورتم..

+«اون ملیس بوده.»

_«حدس زدم.»

+«ببخشید.»

_«مشکلی نیست.»

+«نه واقعا ببخشید.»

_«مشکلی نیست.»

+«اون یه مقدار دیوونه است.»

_«فهمیدم.»

+«سوآ هم فضوله.»

_«اونو هم فهمیدم.»

چند ثانیه سکوت شد..

بعد یهو..

صدای خرخر آرومی اومد..

هر دومون همزمان برگشتیم سمت در حیاط..

بم با قیافه طلبکارانه نشسته بود..

و مستقیم به من زل زده بود..

+«اوه نه.»

_«چی شد؟»

+«شامش یادم رفت.»

بم میو بلندی کرد..

انگار داشت اعتراض میکرد..

جونگ کوک نگاهش کرد..

بعد به من..

بعد دوباره به گربه..

و برای اولین بار از وقتی شناخته بودمش...

خندید..

یه خنده واقعی..

نه پوزخند..

نه لبخند مصنوعی..

خنده واقعی..

_«فکر کنم ازتون شاکیه.»

+«خیلی ممنون.»

_«خواهش میکنم.»

و برای چند ثانیه..

بحثمون فراموش شد..

اما هیچکدوم متوجه نبودیم...

این خونه کم کم داشت از یه میدان جنگ..

به یه جای عجیب تر تبدیل میشد...
دیدگاه ها (۲۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

White Lotus | Part 34چند ساعت بعد...مراسم تمام شده بود.بیشتر...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.38(روایت از زبان ا.ت)او...

LESSON

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

پارت آخر «حسود کوچولوی جذابم» 🍓🎀🌒ویو لناماشین رو جلوی خونه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط