#هفتادو نه

#هفتادو نه
بلند شدم برم که خاله با دو تا لیوان شیر و خرما اومد پیشم
_ آرشیدا بمون خاله یه ذره حرف بزنیم خوابم نمیبره من
دوباره نشستم و لیوان شیرم و برداشتم
_ وقتی صادق اومد خواستگاریم 16 سالم بود..
داشتم درس میخوندم
میخواستم برم دانشگاه و آرزوها داشتم واسه آیندم..
ولی بابام و داداشام مجبورم کردن.. برای اولین بار سره سفره ی عقد دیدمش..
همش آرزو میکردم قبل عقد بمیره تا منم ازدواج نکنم.. ولی خب سرنوشتم بود..
اوالی عقد به زور تحملش میکردم ولی کم کم مهرش به دلم نشست..
مرد خوبی بود هوام و داشت.. نمیزاشت آب تو دلم تکون بخوره..
خیلی دوستم داشت.. دیگه ناراحت نبودم..
تهشم شد این زندگی ای که میبینی..
االن که بهش فکر میکنم میفهمم صادق بهترین انتخاب بود واسم!
شایدم بهترین اجبار..
از دست پدرت ناراحت نباش مطمئن باش صالحت و میخواد..
نمیخواد دخترش و بدبخت کنه اون واسه خوشبختی تو هرکاری میکنه.. باشه خاله؟
قلوپ آخر شیرم و خوردم و لیوانش و گذاشتم روی میز
_ خاله نمیگم تصمیم اشتباهیه.. میگم اگه من ازش خوشم نیاد چی؟
_ حاال بزار ببینیش بعد بگو
نه بحث کردن االن بی فایده اس..
دیگه امشب خودم کشش ندارم..
از خاله تشکر کردم و رفتم باال..
دیدگاه ها (۱)

Love&HateP.4"ویو هانا"وقتی که رفتم دفتر مدیر یه دسته گل رو م...

Part ¹⁸ویو لیلیجدی نگاهم کرد _ تا کی میخوای معذرت خواهی کنی ...

part 34& واقعا بگم؟نامجون« آره »&یعنی...اگه بگم دعوام نمیکنی...

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

پارت ۲ ویو ا.ت به جونگ کوک پیام دادم که با تهیونگ میرم و اون...

Two

#هفتادو شیشیه مدلی نگاهم میکرد.. مهتابم فهمیده بود و بهم اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط