هوا سنگین بود بوی خون و دود توی راهروی باریکی که ازش عبورت دادن ...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕



---

𝒑𝒂𝒆𝒕¹

هوا سنگین بود. بوی خون و دود توی راهروی باریکی که ازش عبورت دادن، پیچیده بود. چشم‌بند هنوز روی چشمت بود، ولی با هر قدمی که برمی‌داشتی، حس می‌کردی داری وارد یه دنیای دیگه می‌شی. نه... یه قفس.

کسی چیزی نمی‌گفت. فقط صدای قدم‌ها، خش‌خش نفس کشیدن نگهبانی که پشت سرت بود، و ته‌مونده‌ی طنین گلوله‌ای که لحظاتی قبل شنیده بودی.

بعد... توقف. در باز شد. صدای چفت و بست فلزی، و بعد... نور.

چشم‌هات هنوز عادت نکرده بودن، ولی صدای اون—خش‌دار، خونسرد، اما با تهدیدی خاموش توی تک‌تک واژه‌ها—واضح بود:

_ «درست آوردینش؟»

دلم لرزید.


چشم‌بندت برداشته شد. و اونجا بود.
مین یونگی.

با کت مشکی ساده، دست‌هاش توی جیب، موهاش نامرتب اما ظریف، ایستاده بود. اون نگاه یخی و خونسردش قلبت رو فشار داد. هیچ شباهتی به اون تصویرهایی که ازش دیده بودی نداشت. اینجا، توی قلمروی خودش بود. خطرناک، بی‌رحم... و تو گروگانش بودی.

_ «اسمش؟»
یکی از افرادش جواب داد: «همونه که دنبالش بودید. تنها کسی که رمز رو بلده.»

چشماش روی تو قفل شد. یک قدم جلو اومد.
_ «تو... رمز داری؟»

لب‌هام خشک شدن. قلبم به شدت می‌کوبید. نگاش کردم، با ترس ولی با لجبازی: «من چیزی نمی‌دونم.»


_ (لبخند سرد) «اشکال نداره... ما وقت داریم. و من بلدم چطور با لجبازها حرف بزنم.»

با سر اشاره کرد. یکی از نگهبانا نزدیک شد. دستم رو گرفت. خواستم مقاومت کنم ولی...

_ «نذار مجبورم کنی.» (با صدای یخ‌زده) «وقتی من عصبانی می‌شم، آدم‌ها ناپدید می‌شن.»

همون لحظه فهمیدم، از اینجا قرار نیست آسون بیرون برم.
اما یه چیز دیگه هم فهمیدم... اون فقط نمی‌خواست رمز رو بدونه.
اون منو می‌خواست.



---

ا
دیدگاه ها (۱)

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒑𝒂𝒓𝒕²---توی اتاق نیمه‌تاریک نشسته بود...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕بزن بریم!---𝒑𝒂𝒓𝒕³شب از پنجره‌ی کوچیک ...

.---تک پارتی: "کجا بودی؟!"بارون ریز و خنک شبانه می‌باره. صدا...

از امشب ادامه رمانو میزارم کیوتا 😊

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁵ یه گوی بود سایزش تقریباً بزرگ بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط