وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.2

وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.2

ویو تهیونگ:

سوییچمو برداشتم و سوار ماشینم شدم. هیچ ایده ای نداشتم که ا.ت تو این هوا و ساعت میتونه کجا باشه. با سرعت حرکت میکردم، کل شهر رو زیر و رو کردم. هیچ جا نبود. قلبم از نگرانی تند میزد و داشتم بدترین احتمالات رو تو ذهنم تصور میکردم. همش تقصیر من بود، اگه اون حرفا رو بهش نمیزدم الان کنارم صحیح و سالم بود. دیگه کم کم داشتم دور ترین جا ها رو میگشتم. حتی ذره ای امید هم برام نمونده بود. همینطور داشتم رانندگی میکردم که دیدم ینفر با هیکلی شبیه به ا.ت کف یکی از خیابونای حومه شهر افتاده...

ویو لونا:
(فلش بک به چند دقیقه پیش)

ا.ت درحالی که تو فکر دعوای امشبش با تهیونگ بود، تو خیابونای خلوت و تاریک شهر قدم میزد که یکدفعه بارون خیلی شدیدی گرفت. ا.ت میلرزید و چتر نداشت و هر لحظه منتظر بود تا ماشینی رد بشه تا از اون کمک بخواد؛ اما هیچ ماشینی از اون دور و بر رد نمیشد و گوشیش رو هم خونه جا گذاشته بود. خودش هم اصلا نمیدونست کجاست، ولی هرجایی که بود قطعا خیلی از خونه دور شده بود. هوا بدتر شد و ا.ت بیشتر میلرزید. خیلی سردش بود، کم کم دستاش بی حس شده بودن و دیدش تار شده بود. چند قدم راه رفت تا بتونه خودشو به جای گرمی برسونه اما همینکه چند قدم برداشت چشاش سیاهی رفت و همونجا وسط خیابون از حال رفت...

ویو تهیونگ:

وای نه نه نه! من چیکار کردم؟
خیلی سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت ا.ت دویدم و همونجا کنارش رو زمین خیس زانو زدم. چشماش بسته بود. نبض و تنفسش رو چک کردم، هنوز نفس میکشید و نبض داشته ولی خیلی ضعیف بود. پوستش از یخ هم سردتر بود، لباش میلرزید و جونی براش باقی نمونده بود.
براید استایل بلندش کردم و بردمش تو ماشین. نشستم پشت فرمون و با سرعت به سمت خونه رفتم. با دست آزادم دستشو محکم گرفتم و فشارش دادم. با بغض بهش نگاه کردم:
+حالت خوب میشه پرنسس من... حالت خوب میشه...
بالاخره رسیدیم خونه. ا.ت رو بغل کردم و بردمش داخل و رو تخت گذاشتمش، یه پتو گرفتم و محکم پیچیدم دورش.
خواستم از اتاق برم بیرون تا براش لباس گرم بیارم که صدای ضعیفی توجهم رو جلب کرد.
-ت...تهیونگ...
با شنیدن صدای بی جون ا.ت قلبم لرزید و اشک تو چشام جمع شد. برگشتم و کنار تختش زانو زدم. دستشو تو دستم گرفتم و بوسیدم.
+بله پرنسس؟
-من...من...من خیلی متاسفم...
-هیشش...هیچی نگو. من متاسفم، من نباید اون حرفا رو بهت میزدم، نباید عصبانیتم رو سر تو خالی میکردم...
کمی خودشو بلند کرد و سعی کرد بشینه. قطره اشکی از گونش پایین افتاد و با بغض بهم نگاه کرد.
بغلش کردم و سرشو به سینم چسبوندم و موهاشو نوازش کردم و چند بوسه هم روی موهاش گذاشتم. اشکای بی صداش تبدیل به هق هق شده بود. قلبم با گریه هاش به درد اومد و باعث شد چند قطره اشک هم از چشمای من پایین بریزه.
+دختر من داره بخاطر کی گریه میکنه؟ ها؟ بخاطر منه احمق که بیخود و بی جهت دلشو شکوندم؟
جوابی نداد اما میتونستم آروم شدنش رو حس کنم. چند مین تو همین حالت تو بغلم بود. وقتی نکاهش کردم دیدم تو بغلم خوابش برده. به صورت معصوم و آرومش زل زدم و برای یلحظه فراموش کردم که چه حرفایی بهش زده بودم.
+خیلی دوست دارم ا.ت، حتی بیشتر از زندگی خودم.
پایان.
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۳)

وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.1 ویو ا.ت: شب خیلی بدی بود. خ...

وقتی پدرته... Part.5 ویو یونگی: بالاخره به بیمارستان رسیدم. ...

نام رمان : قلب در تاریکی .

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط