PAIN. First part

کره جنوبی.سئول ۷:۴۵ دقیقه صبح دوشنبه
ویو سولی
از خواب بیدار میشم و برای انجام روتین به سرویس میرم و بعد از پله ها پایین میرم سر میز صبحانه
《+صبح بخیر داداشی》
《_صبح تو هم بخیر عزیزم بیا پنکیک برات درست کردم》
پشت میز صبحانه میشینم عسل و شکر رو به پنکیک که از قبل شیرین بود اضافه میکنم و شروع به خوردن میکنم
《_سولی..یادته دیشب یک پرونده‌ دادم بهت خوندی؟》
با زمزمه لب میزنم
《+اره!خیلی پیچیده بود》
《_نیکاتور خیلی بهش نزدیک شدم نمیتونم دست رو دست بزارم تا بیشتر از این جوونای مردم و به فنا بده!》
چنگال رو داخل مشت سمت راستم محکم میفشارم و خودم رو برای حرف بعدی نامسون آماده میکنم
《_یه ماموریت میرم،یک هفته دیگه نمیدونم چقدر احتمال داره طول بکشه یا حتی نمیدونم امکان داره زنده برگردم یانه اما...باید برم میدونی که 》
بی صدا تاییدش میکنم چون میدونم مخالفت باهاش فایده ای نداره
***
ساعت ۱۰:۰۰صبح دانشگاه مارلو
با پیراهن سورمه ای ساده و شلوار ساده وارد دانشگاه میشم امروز مقدمه روز اوله
بعد از مدتی که وارد کلاس شدم تک تک دانشجو ها خودشون رو معرفی میکنن نوبت به من میرسه!روی سکو میرم و مسلط شروع به حرف زدن میکنم
《+کیم سولی هستم از آشنایی با همه شما خوشوقت و خرسندم ۱7 ساله هستم از شهر یوجو.....》
بچه ها بدون اینکه بزارن حرفمو تموم کنم بچ بچ های حاشیه ای رو شروع میکنن<هفده؟احیانا نباید الان مدرسه باشه><دروغ میگه؟یا واقعیه؟>گلویم را با صدایی نسبتا بلند و رسا صاف میکنم
《+متوجه دلیل تعجب شما عزیزان هستم اما...من دو سال رو جهشی به کمک برادرم تموم کردم و...حالا..خوشحالم در کنار شما هستم!》
__________
شش ماه بعد_کره جنوبی.سئول ۲۷ اکتبر روز سه شنبه
دوباره با همان پیراهن سورمه ای ساده و شلوار ساده به سمت دانشگاه حرکت میکنم امروز سه شنبه است و من خوشحالم چون سه شنبه ها شیمی دارم روی میز می‌نشینم و سعی در پنهان هیجانم دارم همونطور که وسایل آزمایش رو روی میز میچینم به این شش ماه فکر میکنم...
شش ماه از رفتن نامسون به اون ماموریت میگذره،اما هر شب باهام تماس میگیره تا نگران نشم و...وضعیت دانشگاه خوب بوده حداقل تا الان. درسم رو خوب میخونم و بی حاشیه جلو میرم . علاقه ام به شیمی روز به روز بیشتر میشه حقیقتا استاد خوبی داریم به احتمال زیاد 50 یا ۶0 سالشه مهربون و دقیقه و...با ورود اقای لی(مدیر دانشگاه)و مرد جوونی که همراهش وارد میشه و با نگاه تیز و برنده به بچه ها خیره میشه حباب مرور این شش ماه داخل مغزم میترکه اقای لی با همان لحن مهربان اما جدی همیشگی صحبت میکند
[سلام بچه ها ! این دومین ملاقات ما است درسته؟اولین بار روز مقدمه اومدم و حالا برای مشکل نه چندان کوچیک خدمت شما هستم...]
بعد از یک مکث کوتاه با لبخند دلگرم کننده ای ادامه می‌دهد
[متاسفانه.. اقای جو(استاد شیمی قبلی)عمل جراحی انجام دادند و ظاهرا آنقدری موفق نبوده که بتونن به تدریس برگردند پس...من یک جایگزین خیلی مطمئن برای ایشون پیدا کردم ]
با همون لبخند دستی به پشت مرد جوان کشید و گفت
[ایشون استاد جدید شما اقای جئون هستند . جئون جونگکوک!]
///////
بابت کسل کننده بودن پارت اول متاسفم اما برای پیش بورد داستان لازم بود مطمئن باشید پارت های بعدی قراره هیجان انگیز باشههههههه
دیدگاه ها (۰)

خب دانشگاه‌های زیرمجموعه وزارتخونه آقای صراف (حامی فتنه سابق...

خواب عجیب شیردل، حضور محمدجواد و تصمیم برای احیای بخش‌های قد...

پدر خوانده فصل دو

#silence_after_you#Part3با نشستن هواپیما چمدونم رو برمیدارم ...

باور می‌کنی این میز با یه سینی و چوب پرده ساخته شده؟ 😍برای ش...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

#Escape_from_death_April29#admin_yoki#part1☆ویو:دازای☆☆مکان:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط