we
we
part 14
نیک:..خب؟
مایا: ...
نیک: اگه میخوای نگو
مایا: هری و سالی رو یادت میاد دیگه
نیک: آره چطور؟
مایا:..هری بهم خیانت کرده..با سالی
نیک: اوه مطمعنی؟
مایا: نشون دادن عکس
نیک:..متاسفم
مایا: اشکال ندارع
نیک: میخوای چیکار بکنی
مایا: نمیدونم..اصلا باورم نمیشه
نیک: بعضی وقتا آدما اون چیزی که فکر میکنیم نیستن.. اینو میتونی به عنوان یک نصیحت در نظر بگیری
مایا: ممنون
نیک: من میرم بیرون یکم خودتو جمع و جور کن برگردیم خونه
مایا: باشه *وقتی نیک رفت گوشیمو باز کردم دیدم هری کلی پیام عذر خواهی فرستاده
"ببخشید من مست کرده بودم"
"دست خودم نبود سالی اینکارو کرد"
"بخدا اونطوری که فکر میکنی نیست"
"معذرت میخوام مایا"
"مایا جواب بده"
و
.
.
.
کلی کسشعر دیگه بدون اینکه چیزی براش بنویسم گوشیمو خاموش کردم و انداختم رو تخت و شروع کردم به آماده شدن
*
مایا: وقتی رسیدیم راننده ماشین رو از نیک گرفت و رفتیم داخل دیدیم ویلیام و مامان جلوی در دست به سینه و عصبی وایستاده بودند* سلاممامان
لیرا: کدوم گوری بودید!
نیک: خانوم ما..
ویلیام: از تو انتظار نداشتم نیک قرار بود تو و مایا برگردید خونه نه اینکه سر صبح ببینیم شما تازه از بیرون اومدید معلوم نبود کدوم گوری بودید
مایا: ما عمارت نیک بودیم من..من دلم میخواست شهر رو ببینم
لیرا: نصفه شبی؟!
نیک: لیون و هانا کارم داشتن مجبور شدم مایا هم با خودم ببرم
ویلیام: یکیتون یک چیزی میگه اونیکی یک چیز دیگه اینجا چخبره خبب!
مایا: خیلی خب خیلی خب..الان میگم! من عکس خیانت دوست پسرم رو دیدم و حالم بد شد بنابرین با نیک رفتیم یک چیزی برام بخره حالم بهتره شه بعد رسید تا نصفه شب
گفتیم برگردیم شما رو بیدار میکنیم پس رفتیم عمارت نیک..خیالت راحت شد مامان؟! *با گریه رفتم اتاقم*
لیرا: الان این چی گفت؟!.. هری بهش خیانت کرده؟!
نیک: با سالی
لیرا: خدای من * تا میخواستم برم اتاقش ویلیام مانعم شد* بزار تنها باشه.. اون الان به یک خلوتی نیاز داره..نیک تو هم نرو پیشش
لیرا: باشع
part 14
نیک:..خب؟
مایا: ...
نیک: اگه میخوای نگو
مایا: هری و سالی رو یادت میاد دیگه
نیک: آره چطور؟
مایا:..هری بهم خیانت کرده..با سالی
نیک: اوه مطمعنی؟
مایا: نشون دادن عکس
نیک:..متاسفم
مایا: اشکال ندارع
نیک: میخوای چیکار بکنی
مایا: نمیدونم..اصلا باورم نمیشه
نیک: بعضی وقتا آدما اون چیزی که فکر میکنیم نیستن.. اینو میتونی به عنوان یک نصیحت در نظر بگیری
مایا: ممنون
نیک: من میرم بیرون یکم خودتو جمع و جور کن برگردیم خونه
مایا: باشه *وقتی نیک رفت گوشیمو باز کردم دیدم هری کلی پیام عذر خواهی فرستاده
"ببخشید من مست کرده بودم"
"دست خودم نبود سالی اینکارو کرد"
"بخدا اونطوری که فکر میکنی نیست"
"معذرت میخوام مایا"
"مایا جواب بده"
و
.
.
.
کلی کسشعر دیگه بدون اینکه چیزی براش بنویسم گوشیمو خاموش کردم و انداختم رو تخت و شروع کردم به آماده شدن
*
مایا: وقتی رسیدیم راننده ماشین رو از نیک گرفت و رفتیم داخل دیدیم ویلیام و مامان جلوی در دست به سینه و عصبی وایستاده بودند* سلاممامان
لیرا: کدوم گوری بودید!
نیک: خانوم ما..
ویلیام: از تو انتظار نداشتم نیک قرار بود تو و مایا برگردید خونه نه اینکه سر صبح ببینیم شما تازه از بیرون اومدید معلوم نبود کدوم گوری بودید
مایا: ما عمارت نیک بودیم من..من دلم میخواست شهر رو ببینم
لیرا: نصفه شبی؟!
نیک: لیون و هانا کارم داشتن مجبور شدم مایا هم با خودم ببرم
ویلیام: یکیتون یک چیزی میگه اونیکی یک چیز دیگه اینجا چخبره خبب!
مایا: خیلی خب خیلی خب..الان میگم! من عکس خیانت دوست پسرم رو دیدم و حالم بد شد بنابرین با نیک رفتیم یک چیزی برام بخره حالم بهتره شه بعد رسید تا نصفه شب
گفتیم برگردیم شما رو بیدار میکنیم پس رفتیم عمارت نیک..خیالت راحت شد مامان؟! *با گریه رفتم اتاقم*
لیرا: الان این چی گفت؟!.. هری بهش خیانت کرده؟!
نیک: با سالی
لیرا: خدای من * تا میخواستم برم اتاقش ویلیام مانعم شد* بزار تنها باشه.. اون الان به یک خلوتی نیاز داره..نیک تو هم نرو پیشش
لیرا: باشع
- ۷۴۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط