به جز او را نمی خواهد دلم اصلن نمی فهمد

به جــز او را نمی خواهد دلم اصلن، نمی فهمد
نه تنها روح عصیانـگر که مـن را تـن نمی فهمد
الفبــــای دلم هرگز ندارد واژه جــز عشـقش
غزل هایم چه غم دارد، نه مرد و زن نمی فهمد
شبیه مـاهی تُنگم که فکرش پیش آزادی است
و‌ حـالش را نه دریا، تُنگ و آن روزن نمی فهمد
همان مهتاب دلتنگم، که در آغوش شب مستم
و شب این دردمزمن راچوشد روشن نمی فهمد
ازاین واضح وروشنتر چه کس میگویدازحالش؟
خرابم، حس و حالم را به جز دشمن نمی فهمد
هزاران بار پرسیدم: مگر قلب تو از سنگ است؟
تورا من دوست میدارم، دلم نشکن، نمی فهمد
نمی فهمد مـرا این تن و حتی روح عصیــانگر
به جز او را نمی خواهم، دلش اصلن نمی فهمد
دیدگاه ها (۱۲۴)

هرچه گویند بگویند،تو را می خوانمپایِ آن عهد که بستم با دلم م...

ناز ﺁﻥ ﺍﺧﻤﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺐ ﺯ ﻟﺐ ﻭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...ﮔﻮﺵ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻛﺮ ﻋﺠﺐ، ﺁﺷ...

پنجشنبه ها اتاقماز عطر پونه ای می گوید کهپیدا و پنهان مهربان...

فرار از عشق ممکن نیست،فرارم از تو ناممکن...تو یک احساس واگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط