◦•●◉✿ پارت سی ✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت سی ✿◉●•◦
ماموریت پنجم، با یه جاسوس بود، اون لوید بود، باید یه مرد گنده رو میکشتیم 😅
البته من باید می کشتمش و شکنجش میدادم، لوید باید از زیر زبونش حرف میکشید بیرون ...
و ما داخل اون ماموریت عاشق هم شدیم 🥹🥲
آنیا : از این جور چیزا بدم میاد 😪
حالا کشتیش یا نه؟
یور : 😤 من چی گفتم، این چی میگه، آره کشتمش 💪
بعد از یه سال تو رو به دنیا آوردیم، البته ما اون یه سالو، خونه و ماشین ، وسایل خونه خریدیمو هیچ ماموریتی نرفتیم، و رفتیم گردش تو کشور ، کل شهر هارو دونه به دونه گشتیم و یک سال اینطوری گذشت و تو رو به دنیا آوردیم تازه تا همین قبل مدرسه ها هم همش درحال چیز میز خریدن و گشت و گذار بودیم 😏
اما خونمون عالیه، به نظرم 🥰
آنیا : دوباره احساسی شد 😶
البته خونمون عالیههههه( داخل ذهنش )
یور : و الانم که در کنار شما هستم ☺
من تا الان شش تا ماموریت رفتم 😁
یکیشون همین چند روز پیش بود که یه مرد گندرو تو پاساژ کشتم، وزیر کریس اونجا خرید داشت اونم میخواست بکشش منم اونو کشتم.
همین دیگه بخواب، فردا مدرسه داری 😎
آنیا : شب بخیر 🥰
یور : شب بخیر...
دیدگاه ها (۴)

بچه ها ببینید این رمانی که من مینویسم هیچ شباهتی به انیمه ند...

🤣🤣🤣

خواستگاری کردددد🥹🥲🤌

◦•●◉✿ پارت بیست و نهم ✿◉●•◦یور : تا وقتی که من هجده سالم بود...

ازدواج با توپارت ششم 6ذهن آنیااز اون ماجرا 6 ماه گذشته باورم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط