p

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ



_کلارا ام
تازه اومدم

یونگی پوزخند زد
اما به نشانه ی تمسخر

_با این هرزه ها فرقی نداری
پس مهم نیست اسمت چیه

کلارا خونسرد نگاه کرد

_ هوم، دارم با تربیت خانوادگیت آشنا می شم
اما متاسفانه الان وقت و حوصله ی تو رو ندارم

رفت
پسر موند!
تمام دخترا مثل آهن ربا جذب اون ظاهر می‌شدند
اما اون دختر..
فرق داشت
نمی ترسید.
نه از خون، نه جنگ، و نه سکوت

----

از اون روز به بعد آزار و اذیت شروع شد

ریختن آشغال روی سرش،
زخمی کردنش،
پاره کردن کتابا و جزوه ها،
و شکستن قلبش... با جملاتی که اگر سنگ می شنید خرد می شد

----

کلارا برید!
خسته شد.

اون مدرسه فقط جهنم بود!

بعضی چیز ها آن جا دست نیافتنی بود
مثل:
معلم منصف
دوست واقعی
محبت
پس فقط تصمیم گرفت از اون جهنم فرار کنه
غافل از اینکه یک نفر هرروز به بهانه‌ی آزار و اذیت فقط منتظره تا چهره‌ش را تماشا کنه

---

کلارا از مدرسه، یا نه..جهنم ،رفت

این بار یونگی،
برای اولین بار ترسید

ترس از دست دادن
و نرسیدن به خواسته ای که این بار، با پول خریداری نمی شد

و آن زمان... خشم و ترس کنترل گر یونگی بود.
فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود..
"کلارا"

با خودش گفت:

"تو مال خودمی.. حتی اگه نخوای. دیگه ولت نمی کنم "




ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!




#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۱)

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ(Last part) p³نامجون با دیدن وضعیت یونگی نگران شداو ...

چــنـد پـارتیـ؟! زجـر آور part:1سکوت فضا را پر کرده بود، سرم...

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘp¹آسمان سئول ابری بودگرفته و دلگیر!و غریبکلارا جلوی ...

تـࡎߊ‌ܥ‌‌ܦ̇ܨp³(last part)"من می ترسم ریسک کنم.. اگه به اونی ک...

پارت هفتم -رقابت-

تک پارتی ((در اثر))

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط