امروز از آن فرزانه ام که دیروز آن دیوانه بودم...

امروز از آن فرزانه ام که دیروز آن دیوانه بودم...
آری من فردی بودم بی هدف؛ بی انگیزه ؛بی امبد
گویا چیزی را در جایی گم کرده بودم...
زندگی برایم به نرمی حالا نبود
سرد بود و پر از نا امیدیر از چانه زنی پر از غم..
غمی بی پایان که با هیچ شیرینی نمی شد فرو برد..پر بود از فکر های غم انگیز درحالی که نمی دانست این غم ها را چون حضرت حق به او داده حتما شیرین است...این آدم خودش را در خودش گم کرده بود و نمی دانست و روح او در تلاطم امواج فریبنده و دروغین زندگی گم شده بود..
اما ذات او زیبا بود ...به دنبال آن ذات می گشت اما آن را نمی یافت در حالی که نمی دانست ذات حقیقی او در خودش است ...کافی است کمی درون خود را عمیق جستجو کند.. بوی عطر گلی را استشمام می کرد اما پیدایش نمی کرد ...
تا این که تصمیم گرفت قصه اش را دوباره از نو شروع کند...قصه ای زیبا و دلنشین
تجربه نداشت برای همین وقتی کبوتر شد و از پنجره ی داستان بیرون رفت کودکان زخمی اش کردند و سنگ به پر و بالش خورد او خود را تغییر داد و یک آهو شد تا به انتهای دشت حقیقت برسد اما صیادان دست و پایش را شکستند ...باز پروانه شد تا گل حقیقت را بیابد اما خار ها بال های رنگینش را زخمی کردند....
به این جای داستان که رسید بوی خوش نرگسی تمام روح و جانش را پر کرد..آری
او به دشت اردیبهشتی رسیده بود و با خود گفت:چرا من زندگی را تغییر ندهم؟
وتبدیل به گلی شد گلیکه بوی گل نرگس به مشامش رسیده خود او گلی کوچک شد که در کنار نرگس تا ابد زنده می ماند حتی با یک گلبرگ...آری او زنده می ماند چون خود خواه نیست چون دلش می خواهد پروانه های دیگر هم عطر او را حس کنند و تبدیل به گل شوند همان طور که او شد و منتظر می ماند تا دشت پر از گل شود.....
آری من عطر حقیقت را در دشت اردیبهشتی گل نرگس یافتم...
ومی بینم که چگونه گلبرگ های گل نرگس پرتو های گرم آفتاب مهربانی را منعکس می کند...و عنکبوت های آرامش دل من خانه شان را روی گلبرگ های آن می بافند....
و اکنون زندگی من پر شده از عطر حقیقت..
حقیقتی که مدیون تنها گل نرگسم هستم..
واز او با تمام عمق اقیانوس محبت وجودم ..
... سپاسگزارم..
دیدگاه ها (۵)

همیشه وقتی کنارت هستم در نگاهم عقربه های ساعت می چرخند و می...

درود بر کسانی که دعا دارند و ادعا ندارند.نیایش دارند و نمایش...

_ زندگی همیشه با لبخند شروع می‌شه،با خیال‌های ساده ‌لوحانه ا...

✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،دختر نشسته است،با چشمانی که انگار از ب...

الهه کریم زاده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط