تموم اون شب رو پای درخت چنار نشستم و به یه گنجشک خیره شدم

تموم اون شب رو پای درخت چنار نشستم و به یه گنجشک خیره شدم!
چند باری هم تلاش کردم که باهاش دوست شم اما هر بار که بهش نزدیک می شدم، می ترسید و پرواز می کرد، اونجا بود که یه کشف بزرگ انجام دادم! کشف کردم که چقدر شبیه اون گنجشکم، اون هم مثل من از آدم ها می ترسید، فرقی واسش نداشت اون آدم خوبیه یا بد، از هرکی که بهش نزدیک می شد می ترسید، چون آدم قبلی ها خیلی اذیتش کرده بودن.
تا اینکه اون گنجشک پرواز کرد و رفت پیش دوست هاش، دوست هایی که مطمئن بود با تیرکمون نمی کشنش، و من فهمیدم که نه مثل اون بال دارم و نه دوست های گنجشکی دارم که بتونم باهاشون پرواز کنم.
l
دیدگاه ها (۱)

تنها تفاوتِ من با آدم‌های دیگر ، نگاهی‌ بود خودمانی و دلخوشی...

خاطره ها..نه می کُشند، نه زنده می کنندبلکه مانند یک بمب ساعت...

زن هازخم های زیادی برای نگفتن دارندزخم هایی که از چشمهایشان ...

افسردگی به خسته دلیاز زمانه نیستافسرده آن دلی ست کهاز همنفس ...

سناریو کارامل دوست داشتن از زبان بیل وقتی دیپر رو دیدم نسب...

نام فیک:«دیـداریــی عجیب»(پارت:۸)^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط