عشق

❤ ❤ ❤ ❤
عشق
پارت ۲۸


نیلوفر :
موندن ما خونه ای عمه دائمی شده بود ولی مامانم همش بهم گوشزد می کرد طرف پسرای عمع نرم وباهاشون صمیمی نشم ومن تعجب می کردم .پسرای عمه که اصلا خونه نبودن بودنم خیلی رفتارشون عادی وصمیمی بود محسن از مهرداد مهربونتر وبا ادبتر بود مهردادم که دیگه حرفشو نمی زدم بهتر بود از سایه خودشم فرار می کرد وجالب بود تنها کسی بود تو خونه ای عمه نماز می خوندمحیا هم گاهی وقت ها نمازمی خوند ولی محسن نه ویه بار که داشتیم تو حیاط با محیا بازی می کردیم تاپ تنم بود مهرداد به محیا گفت درست لباس بپوشم محسنم کلی بهش خندید وبه من گفت ازش دلگیر نشم ولی بعد فهمیدم که اشتباه از من بوده هفت ماه از اومدن ما به خونه ای عمه می گذشت به همه عادت کرده بودم نزدیک تابستون بود ودرسم تموم شده بود محمد که می دونست به نقاشی علاقه دارم هر وقت میومداونجا واسه ام از هر نوع مداد رنگی گواش وآب رنگ .رنگ روغن می خرید وتشویقم می کرد واسه کشیدن نقاشی ولی این روزا همه ای توجه من به صدای دلنواز پیانوی مهرداد بود اجیب صداش آرومم می کرد ولذت می بردم محسن که داشت کلی سر محیا غُر می زد که نمراتش ضعیف بود اقا حسامم همینطور ولی مهرداد چیزی بهش نمی گفت عمه که دید مهردادچیزی نمیگه گفت : تو چراچیزی نمیگی مهرداد
مهرداد: چی بگم انقدر بهش گفتم درست رو بخون تو گوشش رفت که حالا بخوام چیزی بگم ؟!
عمه : محیا امسال تابستون باید بری کلاس زبان وعربی هر دوتاش ضعیف بودی
محیا به حالت گریه گفت : بابا بخدا من از درس خوندن بدم میاد ول کنید تو رو خدا
محسن : احتمالا خانم قصد دارن شوهر کنن
آقا حسام خندش گرفت مهرداد که سرش پایین بود سرشو بلند کردوگفت : محسن
محیا با بغض بلند شد رفت بالا
محسن : بزار بفهمه کارش اشتباه بوده مهرداد انقدر لوسش نکن دیدی نیلوفرمشکل داشت راحت می گفت مشکلاتشو رف می کرد ولی محیا نه خیلی بازیگوشه انگار بچه است
آقا حسام : اتفاقا داداشمم راجبش حرف زده واسه فربد گفتم تابا خانواده حرف بزنم
عمه : فربد که مثله بچمونه حسام فکر کردن می خواست
محسن : زود نیست
مهرداد : نه زود نیست
محسن نگاهش کردوگفت : تو که میگی زود نیست بسم الله پیشنهاد بابا رو قبول کن
مهرداد دلخور نگاهش کرد عمه اخمی کردوگفت : لیلی از مهرداد بزرگتره حسام بزار بچه ها خودشون انتخواب کنن
آقاحسام خیلی جدی وسرد گفت: لیلی یاهر کسی تکلیف منو روشن کنید
مهرداد بلند شد وگفت : من اصلا قصد ازدواج ندارم داشته باشمم پیشنهاد شما رو قبول نمی کنم منو لیلی ازآسمون تازمین باهم فرق داریم اینو خودتون بهتر می دونید
عمه : کجا وقت شامه
مهرداد : گرسنه ام نیست
مهرداد که رفت بالا محسن با آقا حسام در مورد کارش حرف می زد منم این وسط فقط بیننده وشنونده بودم
دیدگاه ها (۲۰)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...پارت ۲۹نیلوفر: وقت شام بود وعمه عصبی وناراحت ب...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ...پارت ۳۰نیلوفر: مهرداد: نه فضولی نیست تو هم تو...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ....پارت ۲۷مهرداد : از حمام اومدم بیرون دیدم محس...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ....پارت ۲۶نیلوفر :داشتم لباس هام رو تا می زدم م...

دختر جهنمی

ببخشید دیر گذاشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط