عاشق شدن در دنیای وارونه
عاشق شدن در دنیای وارونه
p8
همینطور که یونا به خاطر حجم زیاد کار ها قاطی کره بود و داشت غر میزد ..
فردی ناشناس پشت ستون قایم شده بود و یونا رو تماشا میکرد
فرد ناشناس : که میخوای فرار کنی....؟
به بازی پا گذاشتی که نمیشه ازش کنار کشید...
فقط...
یه راه داره ...
اونم مرگه ...
" چند ساعت بعد "
بیشتر کارهایی که بهم سپرده شده بود رو انجام دادم فقط یه کار مونده که انجام ندادم
تحویل دادن نامه ها به ارباب... !
داشتم یکم توی باغ استراحت میکردم که چند تا خدمتکار رو دیدم که قبلا باهاشون آشنا شده بودم.
با هم دیگه خوش و بش کردیم و آدرس اتاق ارباب رو ازشون گرفتم .
چند لحظه بعد ازشون خداحافظی کردم و به سمت اتاق ارباب راه افتادم ...
به اتاق ارباب که رسیدم
آروم آروم در زدم
سکوت عجیبی برقرار بود ؛ شاید به خاطر ترس ،
شایدم ...
قبل از اینکه بتونم جواب سوال های ذهنمو بدم
کسی در اتاق با صدای بم و مردانه گفت : چه کار دارید ...!
احساس لرزش کردم ولی سعیکردم با صدایی نسبتا مطمئن و محترمانه بگم : ارباب ...بنده به خاطر این به خدمتتون رسیدم که نامهها رو به شما تحویل بدم
با همان صدای بم و مردانه دوباره گفت : بیا تو ... نامه ها رو بده و زود برو !
( نویسنده : دیر اومدی نخوا زود برو 🗣😂🗿 )
لحظه ای مکث کردم ، در را آرام باز کردم و وارد اتاق شدم
سرم پایین بود رفتم جلو تر ، با کمی مکث زیر چشمی به اطراف نگاه کردم ...
بعدش به یک نقاشی زیبا برخوردم که چهره ی نورانی یک بانو نمایان شد خطوط صورتش کامل مشخص نبود ...
داشتم رو صورتش زوم میکردم که
با صدایی شبیه داد گفت : داری چه کار میکنی !! نامه ها رو زود بده و گورتو گم کن !
یک لحظه سرمو بالا آوردم و با یه جور نگاه ترسناک بهش نگاه کردم ...
چند لحظه اول جا خورد بعدش با نگاهی کاملا خونسرد بهم نگاه کرد .
قبل از اینکه از اتاقش برم زیر لب گفتم: برو به درک مرتیکه بی اعصاب
منم دیگه بیشتر از اون توجه نکردم و نامه ها رو تحویل دادم و زود از اتاقش خارج شدم
فقط یه سوال ذهنمو درگیر کرده بود اینکه چرا وقتی سرمو بالا آوردم تعجب کرد....؟!
p8
همینطور که یونا به خاطر حجم زیاد کار ها قاطی کره بود و داشت غر میزد ..
فردی ناشناس پشت ستون قایم شده بود و یونا رو تماشا میکرد
فرد ناشناس : که میخوای فرار کنی....؟
به بازی پا گذاشتی که نمیشه ازش کنار کشید...
فقط...
یه راه داره ...
اونم مرگه ...
" چند ساعت بعد "
بیشتر کارهایی که بهم سپرده شده بود رو انجام دادم فقط یه کار مونده که انجام ندادم
تحویل دادن نامه ها به ارباب... !
داشتم یکم توی باغ استراحت میکردم که چند تا خدمتکار رو دیدم که قبلا باهاشون آشنا شده بودم.
با هم دیگه خوش و بش کردیم و آدرس اتاق ارباب رو ازشون گرفتم .
چند لحظه بعد ازشون خداحافظی کردم و به سمت اتاق ارباب راه افتادم ...
به اتاق ارباب که رسیدم
آروم آروم در زدم
سکوت عجیبی برقرار بود ؛ شاید به خاطر ترس ،
شایدم ...
قبل از اینکه بتونم جواب سوال های ذهنمو بدم
کسی در اتاق با صدای بم و مردانه گفت : چه کار دارید ...!
احساس لرزش کردم ولی سعیکردم با صدایی نسبتا مطمئن و محترمانه بگم : ارباب ...بنده به خاطر این به خدمتتون رسیدم که نامهها رو به شما تحویل بدم
با همان صدای بم و مردانه دوباره گفت : بیا تو ... نامه ها رو بده و زود برو !
( نویسنده : دیر اومدی نخوا زود برو 🗣😂🗿 )
لحظه ای مکث کردم ، در را آرام باز کردم و وارد اتاق شدم
سرم پایین بود رفتم جلو تر ، با کمی مکث زیر چشمی به اطراف نگاه کردم ...
بعدش به یک نقاشی زیبا برخوردم که چهره ی نورانی یک بانو نمایان شد خطوط صورتش کامل مشخص نبود ...
داشتم رو صورتش زوم میکردم که
با صدایی شبیه داد گفت : داری چه کار میکنی !! نامه ها رو زود بده و گورتو گم کن !
یک لحظه سرمو بالا آوردم و با یه جور نگاه ترسناک بهش نگاه کردم ...
چند لحظه اول جا خورد بعدش با نگاهی کاملا خونسرد بهم نگاه کرد .
قبل از اینکه از اتاقش برم زیر لب گفتم: برو به درک مرتیکه بی اعصاب
منم دیگه بیشتر از اون توجه نکردم و نامه ها رو تحویل دادم و زود از اتاقش خارج شدم
فقط یه سوال ذهنمو درگیر کرده بود اینکه چرا وقتی سرمو بالا آوردم تعجب کرد....؟!
- ۳۸۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط