داشتم یه دفتر قدیمی رو نگاه میکردم که یه جمله خوندم و چ

داشتم یه دفتر قدیمی رو نگاه میکردم که یه جمله خوندم ، و چه قشنگ گفت :
{ من وقتی زبون باز میکردم تا از آسیبی که تو بهم زدی بگم فقط یک جمله میگفتم ، ولی اون یه جمله هر بار اونقدری سنگین و غمناک بود که قلبم بخاطرش فشرده میشد و نمیدونستم چیکار کنم که این دختر بچه رو از دست کارایی که باهام کردی نجات بدم ؛ میخوای بدونی باقی ادم ها چه ریاکشنی داشتن؟ اونها بعد از یک ساعت کنار من بودن تمام روزشون رو توی خلاء و نابودی میگذروندن ، وقتی منو میدیدن که به یه جا زل زدم طوری قلبشون سرشار از درد و احساسات مزخرف میشد که انگار نفوذ نگاهم روی اونها عه ، هرکس دیدَتَم تلاش کرد نجاتم بده ولی خودشو گم کرد ، میفهمی چه وضعیت فجیعی عه؟
همه آدم ها ، همه آدم ها به جز 'تو' فهمیدن که من چقدر داغونم ، با این حال تو هنوز هم دست از کارهات برنمیداری و من هنوزم کنار نمیکشم ، هنوز هم. }
.
.
.
.
.
چقدر اون دختر بچه درد کشیده بوده..
دیدگاه ها (۰)

عزیزکم ، دیگر نمیخواهم حتی نگاهی به تو بی‌اَندازَم ، از تو ت...

کمی احساس خستگی میکنم ، رفتار هایِ تو خسته‌ام کرده ؛ تمامِ ص...

به هرحال من از تو توقعی نداشتم ، اگر هم کمی داشتم اشتباه از ...

به هوای دیدن ساحل آمده بود اما به خود آمد و دید کفش هایَش در...

جیمین فیک زندگی پارت ۱۰۸#

بعد دیدن این دیگه اشک ندارم...💔

جیمین فیک زندگی پارت ۱۱۰# پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط