𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟛𝟟 💛🐳

𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟛𝟟 💛🐳

یول « آخرش سرتو به باد میدی... راه بیفت
شین هه « یول اون اوایل واقعا سرد و بی عاطفه بود اما زمان همه چیز رو عوض میکنه! رفت و آمد زیادمون به قصر باعث شد یول دقیقا مثل برادرم بشه.... یکی مثل دوجین
_کلاه خودی که سر کرده بود تقریبا چهره اش رو پنهان میکرد ! یقینا توی اون شلوغی جیمین وقت اینو نداره تمام سرباز ها رو رصد کنه.... درحالی که دستاش از شدت سرما یخ کرده بود نگاهش رو به آسمون دوخت! دیگه خبری از ابر های بارانی نبود و دم دم های صبح بود
یول « خیلی مراقب باش! میدونی که اگه یه خط روت بیفته امپراطور چه بلایی سر جفتمون میاره!
شین هه « بلههه... خیالت راحت
یول « امان از دست تو
_بعد از اینکه لبخند دندون نمایی تحویل یول داد شمشیرش رو توی دستاش جا به جا کرد و سعی کرد با کمی پا بلندی به جلو سرک بکشه! سپاهی عظیمی مقابلشون به صف شده بود اما انگار هیچکدوم قصد جنگیدن نداشتن
فرمانده ارشد : سربازان به جای خود *باداد
شین هه « خدای من عجب غلطی کردم!
_جنگ جدی جدی آغاز شده بود... تنها چیزی که درموردش اغراقی نشده بود همین جنگ بود! صدای شیپور جنگ کافی بود تا سکوت دشت بشکنه و از هر طرف به سمت هم هجوم بیارن
شین هه « این دیگه یه میدان جنگ ساختگی برای تمرین نبود... هر سربازی که روی زمین میفتاد جاش یکی دیگه سبز میشد! صدای کر کننده برخورد شمشیر ها با ناله سربازان زخمی ترکیب شده بود و بوی خون تمام دشت رو فرا گرفته بود... نمیدونستم چقدر ادم کشتم یا اینکه چند ساعت گذشته اما خستگی رو احساس میکردم! شمشیر توی دستام سنگینی میکرد و گرد و غبار و خون چهره ام رو پوشونده بود.... دیگه خبری از کلاه سنگین زرهی نبود چون همین الانم چهره ام غیرقابل تشخیص بود!
*عقب نشینییییی.... عقب نشینیییییی
جیمین « باور نکردنی بود اما اولین نبرد بیشتر از نصف روز طول کشید! جمعیت کشته و زخمی روی زمین غیرقابل شمارش بود و حالا با عقب نشینی دشمن میشد نفس راحتی کشید.... حسم ترکیبی از خشم و احساس خرسندی بود! خشمم به خاطر کشته شدن افرادم و رضایتم به خاطر بردمون توی اولین نبرد....
یول « هی شین هه خوبی؟
شین هه « نمیدونم....
یول « وای اگه امپراطور با این وضعیت ببینتت جفتمون رو میکشه
شین هه « چی؟ مادرمم منو با این وضعیت نمیشناسه.... بیخیال یول الان مسائلی مهم تر از من وجود داره که عالیجناب باید بهش رسیدگی... *یا مادر زئوس
جیمین « یول زخمی ها..... *مکث
یول « خیالتون راحت سرورم بهشون رسیدگی میکنم
جیمین « یول برو کنار ببینم
یول « جان؟
جیمین « برو کنار یول *جدی
شین هه « عا...عالیجناب همش تقصیر منه ... کاری با یول نداشته باشید!
دیدگاه ها (۲۱)

سلاممممممم گوگولی های مننن 💖🎀بچه ها این چند روز سرم خیلی شلو...

part¹⁵⏳🍷سویون « باید از همون اول بهش فکر میکردم.... هیچ ادم ...

part ¹⁴⏳🍷سویون « سرم درد میکنه.... چه بلایی سرم اوردی؟؟؟ کوک...

خیلی خوبههه 🥲😂سریال : ملکه ی اشک ها

Chapter Seven, Part ³²گردهمایی از از وزرای امپراطور شکل گرفت...

Chapter Seven, Part ²⁸+ چه اتفاقی افتاده؟< حال امپراطور اصلا...

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط