همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 28.
"ویو پارک دوین"
ساعت از یازده شب گذشته بود..
جونگ کوک رفته بود بالا..
گفت میخواد یه دوش بگیره و بخوابه..
منم روی مبل ولو شده بودم..
تلویزیون روشن بود..
ولی اصلا حواسم بهش نبود..
ذهنم هنوز درگیر نامه مادر جونگ کوک بود..
درگیر حرف های جنی و جینا..
درگیر اون بغل...
+«اه دوین...»
دستامو روی صورتم کشیدم..
+«زیادی فکر نکن...»
همون لحظه...
زنگ در خونه به صدا دراومد..
دینگ دانگ...
اخمام بالا رفت..
+«این وقت شب؟»
دوباره زنگ خورد..
این بار پشت سر هم..
دینگ دانگ...
دینگ دانگ...
دینگ دانگ...
+«اومدم بابا...»
از روی مبل بلند شدم..
و رفتم سمت در..
در رو که باز کردم...
چشمام گرد شد..
+«بوراک؟!»
بوراک جلوی در ایستاده بود..
کراواتش شل شده بود..
دو سه تا دکمه پیراهنش باز بود..
موهاش به هم ریخته بود..
و...
بوی الکل از چند متری هم معلوم بود..
_«دوووووین...»
همون یه کلمه رو کش داد..
بعد لبخند زد..
+«وای خدا...»
+«تو مست کردی؟»
بوراک اخم کرد..
_«نه...»
دو ثانیه مکث کرد..
بعد انگشت اشاره اش رو بالا آورد..
_«فقط...»
_«یکم...»
_«زیاد...»
_«کم...»
_«نمیدونم...»
+«ای وای...»
یه نفس کشیدم..
+«چرا اومدی اینجا؟»
بوراک خیلی جدی گفت:
_«دلم گرفته بود.»
+«خب؟»
_«گفتم بیام پیش تو.»
+«ساعت دوازده شب؟»
_«هنوز دوازده نشده.»
نگاهی به ساعت انداختم..
یازده و پنجاه و هشت دقیقه..
+«دو دقیقه دیگه میشه.»
_«پس هنوز نشده.»
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..
+«تو اعصاب منو خورد میکنی یه روز.»
بوراک لبخند زد..
_«نه...»
_«من دوست خوبتم.»
+«آره...»
+«دوست مست.»
آروم بازوش رو گرفتم..
+«بیا تو...»
_«همسایه ها بیدار میشن.»
بوراک بدون مقاومت وارد خونه شد..
در رو بستم..
و همون لحظه دعا کردم...
فقط جونگ کوک پایین نیاد...
بوراک کفش هاشو همون وسط پذیرایی درآورد..
بعد دور خودش چرخید..
_«خونه ات قشنگه.»
+«ممنون.»
_«قبلا اینجا نیومده بودم.»
+«آره.»
_«حس خوبی داره.»
+«بوراک...»
_«هوم؟»
+«آروم حرف بزن.»
_«چرا؟»
+«چون...»
یه لحظه مکث کردم..
نمیخواستم درباره جونگ کوک چیزی بگم..
_«چون همسایه ها صدا رو میشنون.»
_«اوه...»
بوراک همون لحظه با انگشتش روی لبش زد..
_«باشه...»
_«آروم حرف میزنم.»
ولی همون "آروم" رو انقدر بلند گفت...
که خودم جا خوردم..
+«تو اصلا آروم نیستی.»
_«ببخشید...»
یه لیوان آب براش آوردم..
گرفتش..
یه قلپ خورد..
بعد یهو گفت:
_«هوا خوبه...»
+«آره؟»
_«میخوام برم تراس.»
+«باشه...»
_«ولی نیفتی.»
_«من هیچوقت نمیفتم.»
همین که اینو گفت...
پاش گیر کرد به پایه مبل..
تقریبا داشت میفتاد..
به زور گرفتمش..
+«آره معلومه.»
+«خیلی تعادلت خوبه.»
بوراک خندید..
_«دیدی نگذاشتم بیفتم؟»
+«چون من گرفتمت!»
_«جزئیاته...»
نفسم رو با حرص بیرون دادم..
درب تراس رو باز کردم..
هوای خنک شب داخل اومد..
بوراک آروم رفت بیرون..
روی صندلی حصیری نشست..
سرش رو به نرده ها تکیه داد..
و به آسمون خیره شد..
_«چه ماه قشنگیه...»
+«آره...»
_«دوین...»
+«جان؟»
_«بشین کنارم...»
+«الان میام.»
نگاهی به راه پله انداختم..
همه جا ساکت بود..
احتمالا جونگ کوک هنوز بالا بود..
یا خوابیده بود..
نفس راحتی کشیدم..
بعد رفتم روی صندلی روبه روی بوراک نشستم..
بوراک اصلا متوجه نشد...
که فقط چند متر اون طرف تر...
داخل همین خونه...
مدیرعامل اخمو و همخونه جدید دوین...
حضور داره...
و اگه پایین بیاد...
امشب قطعا به یه دردسر جدید ختم میشه...
پارت 28.
"ویو پارک دوین"
ساعت از یازده شب گذشته بود..
جونگ کوک رفته بود بالا..
گفت میخواد یه دوش بگیره و بخوابه..
منم روی مبل ولو شده بودم..
تلویزیون روشن بود..
ولی اصلا حواسم بهش نبود..
ذهنم هنوز درگیر نامه مادر جونگ کوک بود..
درگیر حرف های جنی و جینا..
درگیر اون بغل...
+«اه دوین...»
دستامو روی صورتم کشیدم..
+«زیادی فکر نکن...»
همون لحظه...
زنگ در خونه به صدا دراومد..
دینگ دانگ...
اخمام بالا رفت..
+«این وقت شب؟»
دوباره زنگ خورد..
این بار پشت سر هم..
دینگ دانگ...
دینگ دانگ...
دینگ دانگ...
+«اومدم بابا...»
از روی مبل بلند شدم..
و رفتم سمت در..
در رو که باز کردم...
چشمام گرد شد..
+«بوراک؟!»
بوراک جلوی در ایستاده بود..
کراواتش شل شده بود..
دو سه تا دکمه پیراهنش باز بود..
موهاش به هم ریخته بود..
و...
بوی الکل از چند متری هم معلوم بود..
_«دوووووین...»
همون یه کلمه رو کش داد..
بعد لبخند زد..
+«وای خدا...»
+«تو مست کردی؟»
بوراک اخم کرد..
_«نه...»
دو ثانیه مکث کرد..
بعد انگشت اشاره اش رو بالا آورد..
_«فقط...»
_«یکم...»
_«زیاد...»
_«کم...»
_«نمیدونم...»
+«ای وای...»
یه نفس کشیدم..
+«چرا اومدی اینجا؟»
بوراک خیلی جدی گفت:
_«دلم گرفته بود.»
+«خب؟»
_«گفتم بیام پیش تو.»
+«ساعت دوازده شب؟»
_«هنوز دوازده نشده.»
نگاهی به ساعت انداختم..
یازده و پنجاه و هشت دقیقه..
+«دو دقیقه دیگه میشه.»
_«پس هنوز نشده.»
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..
+«تو اعصاب منو خورد میکنی یه روز.»
بوراک لبخند زد..
_«نه...»
_«من دوست خوبتم.»
+«آره...»
+«دوست مست.»
آروم بازوش رو گرفتم..
+«بیا تو...»
_«همسایه ها بیدار میشن.»
بوراک بدون مقاومت وارد خونه شد..
در رو بستم..
و همون لحظه دعا کردم...
فقط جونگ کوک پایین نیاد...
بوراک کفش هاشو همون وسط پذیرایی درآورد..
بعد دور خودش چرخید..
_«خونه ات قشنگه.»
+«ممنون.»
_«قبلا اینجا نیومده بودم.»
+«آره.»
_«حس خوبی داره.»
+«بوراک...»
_«هوم؟»
+«آروم حرف بزن.»
_«چرا؟»
+«چون...»
یه لحظه مکث کردم..
نمیخواستم درباره جونگ کوک چیزی بگم..
_«چون همسایه ها صدا رو میشنون.»
_«اوه...»
بوراک همون لحظه با انگشتش روی لبش زد..
_«باشه...»
_«آروم حرف میزنم.»
ولی همون "آروم" رو انقدر بلند گفت...
که خودم جا خوردم..
+«تو اصلا آروم نیستی.»
_«ببخشید...»
یه لیوان آب براش آوردم..
گرفتش..
یه قلپ خورد..
بعد یهو گفت:
_«هوا خوبه...»
+«آره؟»
_«میخوام برم تراس.»
+«باشه...»
_«ولی نیفتی.»
_«من هیچوقت نمیفتم.»
همین که اینو گفت...
پاش گیر کرد به پایه مبل..
تقریبا داشت میفتاد..
به زور گرفتمش..
+«آره معلومه.»
+«خیلی تعادلت خوبه.»
بوراک خندید..
_«دیدی نگذاشتم بیفتم؟»
+«چون من گرفتمت!»
_«جزئیاته...»
نفسم رو با حرص بیرون دادم..
درب تراس رو باز کردم..
هوای خنک شب داخل اومد..
بوراک آروم رفت بیرون..
روی صندلی حصیری نشست..
سرش رو به نرده ها تکیه داد..
و به آسمون خیره شد..
_«چه ماه قشنگیه...»
+«آره...»
_«دوین...»
+«جان؟»
_«بشین کنارم...»
+«الان میام.»
نگاهی به راه پله انداختم..
همه جا ساکت بود..
احتمالا جونگ کوک هنوز بالا بود..
یا خوابیده بود..
نفس راحتی کشیدم..
بعد رفتم روی صندلی روبه روی بوراک نشستم..
بوراک اصلا متوجه نشد...
که فقط چند متر اون طرف تر...
داخل همین خونه...
مدیرعامل اخمو و همخونه جدید دوین...
حضور داره...
و اگه پایین بیاد...
امشب قطعا به یه دردسر جدید ختم میشه...
- ۴.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط