به دادگاهِ خانواده که وارد شوید میبینید ؛ سالن پر از زن و

به دادگاهِ خانواده که وارد شوید میبینید ؛ سالن پر از زن و مرد هاییست که یک زمان وقتی با عشق حلقه ی ازدواجشان را به دست میکردند؛
به هم قول داده بودند که تا ابد کنار هم بمانند....
مدتی را هم با عشق گذراندند؛ دوستت دارم گفتند و دوستت دارم شنیدند؛
قرار بود عشقِ هم باشند.
همدیگر را "همیشگی" صدا میکردند اما سر انجامِ همه ی آن عشق و دوست داشتن که گاهی با ثمره ی همان عشق همراه است در یک سالنِ باریک،
تبدیل به تنفری رقت انگیز میشود که هر طرف تمام تلاشش را برای نابودی طرف مقابل میکند...
از تعدادِ معدودی که واقعاً به ته خط رسیدند که بگذریم؛ به کثرتشان میرسیم
که به دلیل های کوچک و بی پایه یک زندگی و یک رابطه را خراب کرده اند...
فکر میکنم دلیلش هم این است که ما در مقابل کسانی که دوستشان داریم بی رحم و سنگدل میشویم
در مقابل کوچکترین اشتباهاتشان بدترین واکنش ها را نشان میدهیم...
میکُشیم همه ی آن احساسی که بر پایه اش رابطه ای شکل دادیم؛
فراموش میکنیم قول هایی را که در قشنگ ترین لحظه ها به هم دادیم.


کاش همیشه فرصتی دوباره بدهیم؛
کاش در مقابل عزیزترین هایمان تا این حد سخت گیر نباشیم؛
کاش لگدمال نکنیم همه ی آن احساس خوبی را که برای هم ساختیم؛
"انگار گاهی فقط فراموش میکنیم که یک زمانی جانمان را برای هم میدادیم"...
دیدگاه ها (۸)

می‌خواهم این را بگویم که آدم‌هاهمه‌ی آدم‌هادر زندگی تغییر خو...

من از شما میخواهم شما از خدایتان بخواهید که نشود روزی بشودکه...

یکی از ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین راه حل‌ها برای وقتی که سنگین...

رفیق بود...یک رفیق به تمام معنا...یک رفیق که در بدترین شرایط...

ص ۵۷رو بروی پریسا ایستادم و گفتم یادت هست ان یادداشت که نوشت...

*خداحافظی*

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط