داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت

رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته

* حسین *

طوریکه انگشتش زخم شده !

ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟

گفت:

چون میسر نیست من را کام او.. عشق بازی میکنم با نام او ..

خاطره ای از شهید پازوکی
دیدگاه ها (۴)

#چادرمان مشکی ست امااا..دنیای رنگی ای دارییییم..♡♡

سلام دوستای گلم..نمازروزه هاتون قبول..خانومااقایون..کسی هست ...

#رمان کوتاهقسمت پنجم.. مرگ یا غرور..غرورم له شده بود ... همه...

#رمان کوتاه..قسمت چهارم من جذابترم یا ....سلام..امشب ب افتخا...

معشوقه دشمن فصل دوم P⁵¹کره جنوبی‌ــ‌سئول‌ــ‌ساعت ۱۰:۰۷صبحـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط