Another world
part: 9
______________
چشمام خیلی درد میکرد اروم با دستم چشمامو مالیدم تا دیدم بهتر بشه
+:م...من کجام؟
مرد رو به روم ظاهرش به بادیگارد ها میخورد، لباسای سیاه قد بلند و عضلانی با یه تفنگ
به اطراف نگاهی انداختم دیدم یه سالن خیلی بزرگه و کلی دختر داخل سالن بودن
به نظر سالن یه عمارت خیلی بزرگ میومد
با کمک گرفتن از زمین بلند شدم و نزدیک بقیه افراد شدم
با چشمم به دنبال الیزا میگشتم ولی انگار نبود
یدفه صدای در اومد
در باز شد و الیزا با یه لباس خیلی مرتب و دوتا بادیگارد پشت سرش وارد شدن
همه دخترا به صف شدن و منم برای اینکه هم رنگ جماعت باشم کنارشون وایسادم، حدود ۲۷نفر اینا بودیم و الیزا اومد رو به رومون وایساد و شروع کرد به حرف زدن
الیزا: خوب به حرفام گوش کنید که تکرار نمیشه، اینجا اومدین فکر نکنین عاشق چشم ابروتون بودیم بدون پول ردتون کردیم
اینجا هستین تا وضایفی رو انجام بدید
یه گروه از افراد ندیمه همین عمارت میمونن، یسری افراد ندیمه عمارت های دیگه یسری افراد برده،
جکسون برو ندیمه های عمارت خودمونو جدا کن
یکی از بادیگارد های پشت الیزا اومد و از بین ما دوتا خانومی که بهشون میخورد ۴۲ اینا سالشون باشه جدا کرد بعد یدونه خانوم که سنش خیلی بالا بود رو جدا کرد و ۵ نفر دیگه
الیزا: خب شما برید توی اشپز خونه بعدا توضیحات به شما داده میشه
اون خانوما رفتن و موندیم ما ۱۹ نفر
الیزا: خب شماها برین اماده شین به خودتون برسین تا ۲ ساعت دیگه میان انتخوابتون کنن
بعدش رفتن
از ترس اینکه به عنوان برده انتخواب شم سریع رفتم لباس گَله گشاد پوشیدم و موهامو جم کردم کلیپس زدم و صورتمو شستم و یه ارایشی کردم که انگار سرما خورده بودم ، نوک دماغمو دور چشامو گونه هامو رژگونه صورتی زدم و خلاصه ریدم تو قیافم تا انتخواب نشم
بقیه دخترا انقد به قیافه هاشون رسیده بودن و خوشگل مشگل میکردن
یکی از بادیگارد ها اومد گفت به صف شین دارن میان
______________
پارت قبل و بعد:
https://wisgoon.com/min.mare
______________
چشمام خیلی درد میکرد اروم با دستم چشمامو مالیدم تا دیدم بهتر بشه
+:م...من کجام؟
مرد رو به روم ظاهرش به بادیگارد ها میخورد، لباسای سیاه قد بلند و عضلانی با یه تفنگ
به اطراف نگاهی انداختم دیدم یه سالن خیلی بزرگه و کلی دختر داخل سالن بودن
به نظر سالن یه عمارت خیلی بزرگ میومد
با کمک گرفتن از زمین بلند شدم و نزدیک بقیه افراد شدم
با چشمم به دنبال الیزا میگشتم ولی انگار نبود
یدفه صدای در اومد
در باز شد و الیزا با یه لباس خیلی مرتب و دوتا بادیگارد پشت سرش وارد شدن
همه دخترا به صف شدن و منم برای اینکه هم رنگ جماعت باشم کنارشون وایسادم، حدود ۲۷نفر اینا بودیم و الیزا اومد رو به رومون وایساد و شروع کرد به حرف زدن
الیزا: خوب به حرفام گوش کنید که تکرار نمیشه، اینجا اومدین فکر نکنین عاشق چشم ابروتون بودیم بدون پول ردتون کردیم
اینجا هستین تا وضایفی رو انجام بدید
یه گروه از افراد ندیمه همین عمارت میمونن، یسری افراد ندیمه عمارت های دیگه یسری افراد برده،
جکسون برو ندیمه های عمارت خودمونو جدا کن
یکی از بادیگارد های پشت الیزا اومد و از بین ما دوتا خانومی که بهشون میخورد ۴۲ اینا سالشون باشه جدا کرد بعد یدونه خانوم که سنش خیلی بالا بود رو جدا کرد و ۵ نفر دیگه
الیزا: خب شما برید توی اشپز خونه بعدا توضیحات به شما داده میشه
اون خانوما رفتن و موندیم ما ۱۹ نفر
الیزا: خب شماها برین اماده شین به خودتون برسین تا ۲ ساعت دیگه میان انتخوابتون کنن
بعدش رفتن
از ترس اینکه به عنوان برده انتخواب شم سریع رفتم لباس گَله گشاد پوشیدم و موهامو جم کردم کلیپس زدم و صورتمو شستم و یه ارایشی کردم که انگار سرما خورده بودم ، نوک دماغمو دور چشامو گونه هامو رژگونه صورتی زدم و خلاصه ریدم تو قیافم تا انتخواب نشم
بقیه دخترا انقد به قیافه هاشون رسیده بودن و خوشگل مشگل میکردن
یکی از بادیگارد ها اومد گفت به صف شین دارن میان
______________
پارت قبل و بعد:
https://wisgoon.com/min.mare
- ۴.۲k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط