مرد وغم

مرد وغم
• حکایت آن مرد را فراموش نکرده ای که نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت.

دکتر به او گفت: به فلان سیرک برو.

آنجا دلقکی هست، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.


مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 16جونگکوک برگشت به س...

پارت اول راز خون

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

تاریکی زیر پوست نور. پارت اول.

The Joke That Broke Us

ابلیس

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط