اینجا عشق را فروختند و با پولش نردبانی بلندتر

این‌جـا عشق را فروختند و با پولش نردبانی بلندتر
خریدند رفتند به آسمان تا خدا را
ملاقـــات کنند. غافل از این‌که "خدا" دیشب مهمان
چشمان کودکی بود که: گرسنه خوابیده بود و خدا
نگاه مهربانش را آهسته نوازش می‌کرد...
دیدگاه ها (۱)

آن‌چه پیر می‌شود، جسم است نه روانتدر جستجو رویاهات باش تا خو...

یکباره چراقطعِ نظر میکنی از ما؟!

برای هر کسی ، یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو ب...

و عصرهای جمعه را کمی بیشتر میشود دوست داشت.اگر کنار کسی که د...

آقازاده(p۲)به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت...

✨ Part ¹⁴ : تقاصِ ابریشمی ✨ وقتی ماشین به عمارت رسید، جونگ‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط