تک پارتی
تک پارتی ...
با قدمای تند به سمت در خونش حرکت کرد...کلید رو داخل قفل انداخت و درو باز کرد و وارد خونه شد...سریع درو بست..
_:چه طوفانی بودا
آروم به سمت آشپز خونه حرکت کرد...کت چرمیش که الان اثرات بارون و طوفان روش جا مونده بود رو درآورد...روی صندلی که روبه روی اپن بود گذاشت...به طرف قهوهساز رفت و قهوهای برای خودش آماده کرد...قهوهاش رو بهدست گرفت و به سمت طبقهی بالا قدم برداشت...وارد اتاقش شد...قهوهاش رو روی میزش گذاشت...لباساش رو عوض کرد...
قهوه رو برداشت و سمت تراس رفت...سقفی که روی تراس بود مانع برخورد بارون با پسر میشد ... کمی از قهوهش نوشید و به منظرهی جلوش خیره شد...
بارون کمی آروم تر شده بود ... اون عاشق بارون بود...هوای تیرهای بود...اما اون با لذت به تیرگی رو به روش نگاه میکرد...
معشوقش هم عاشق بارون بود...عاشق هوای تیره ... به طوری که این عشق به پسر هم منتقل شده بود...
جیمین با تموم سلول های بدنش ربکا رو دوست داشت...اون عاشقش بود...بعد از مرگ معشوقش روزی بدون یاد اون زندگی نکرده بود...تنها چیزایی که از اون باقی مونده بود نوشته هاش بود...
نویسندهای ماهر!
برای آخرین بار قهوهش رو نوشید و به طرف کتاب خونهی کوچیکش رفت یکی از دفتر ها رو بیرون آورد...
کتاب خوندنش رو از نامجون هیونگش یاد گرفته بود...کتاب خوندنای نامی روی هرکسی تاثیر نداشت روی جیمین داشت!
کاملا برعکس شوگا هیونگش...اون اصلا به کتاب ها اهمیتی نمیداد و فقط میخوابید...ولی جیمینم دست کمی از اون نداره!
به طرف طبقهی پایین رفت...
روی مبل نشست...
دفتر رو باز کرد...
_:صفحهی 63...اوه.. همینه خودشه!
متن مورد علاقش...به قلم معشوقش"ربکا"...
شروع به خوندنش بعداز هزارمین بار کرد..
"روزی را تصور میکنم...قاصدک ها در هوای سرگردان...شاخههایی که دیگر توسط باد نمیرقصند...ابر هایی که از شدتِ غم میبارند...خورشیدی که دیگر توانی برای درخشیدن ندارد...موجی که دیگر در دریا نمیدَود...زمانی که دیگر نمیگذرد...خاطراتی که دیگر نقش نمیبندد...نسیم خنکی که به طوفانی سخت تبدیل میشود...چشمانی که همچو آسمان شب در پی نوریست که جمال او را روشن کند...و در آخر تویی که میروی و دیگر هم باز نخواهی گشت...
"Rebekah
معشوقش درست میگفت...زمان دیگه نمیگذره...خاطرهای نقش نمیبنده...خورشید توانی برای درخشیدن نداره!
قطرهاشکی از چشمانش سر خورد و روی کاغذ فرود اومد...
نفس عمیقی کشید...
_:اوه...ربکا
کلمهی آخر حرفش عمیق و پر از دلتنگی بود...اما مگه دیگه بر میگرده...خاطراتی که با عزیزکردهاش ساخته بود...همهاش توی یه شب بر باد رفت...تمام احساسات اون پسر از بین رفت...آدمی که اخم به ابرو نمیآورد...2ساله لبخندی روی لبش نیومده...قاب عکس رو از روی میز برداشت...با چشمایی خیس بهش نگاه کرد.
با قدمای تند به سمت در خونش حرکت کرد...کلید رو داخل قفل انداخت و درو باز کرد و وارد خونه شد...سریع درو بست..
_:چه طوفانی بودا
آروم به سمت آشپز خونه حرکت کرد...کت چرمیش که الان اثرات بارون و طوفان روش جا مونده بود رو درآورد...روی صندلی که روبه روی اپن بود گذاشت...به طرف قهوهساز رفت و قهوهای برای خودش آماده کرد...قهوهاش رو بهدست گرفت و به سمت طبقهی بالا قدم برداشت...وارد اتاقش شد...قهوهاش رو روی میزش گذاشت...لباساش رو عوض کرد...
قهوه رو برداشت و سمت تراس رفت...سقفی که روی تراس بود مانع برخورد بارون با پسر میشد ... کمی از قهوهش نوشید و به منظرهی جلوش خیره شد...
بارون کمی آروم تر شده بود ... اون عاشق بارون بود...هوای تیرهای بود...اما اون با لذت به تیرگی رو به روش نگاه میکرد...
معشوقش هم عاشق بارون بود...عاشق هوای تیره ... به طوری که این عشق به پسر هم منتقل شده بود...
جیمین با تموم سلول های بدنش ربکا رو دوست داشت...اون عاشقش بود...بعد از مرگ معشوقش روزی بدون یاد اون زندگی نکرده بود...تنها چیزایی که از اون باقی مونده بود نوشته هاش بود...
نویسندهای ماهر!
برای آخرین بار قهوهش رو نوشید و به طرف کتاب خونهی کوچیکش رفت یکی از دفتر ها رو بیرون آورد...
کتاب خوندنش رو از نامجون هیونگش یاد گرفته بود...کتاب خوندنای نامی روی هرکسی تاثیر نداشت روی جیمین داشت!
کاملا برعکس شوگا هیونگش...اون اصلا به کتاب ها اهمیتی نمیداد و فقط میخوابید...ولی جیمینم دست کمی از اون نداره!
به طرف طبقهی پایین رفت...
روی مبل نشست...
دفتر رو باز کرد...
_:صفحهی 63...اوه.. همینه خودشه!
متن مورد علاقش...به قلم معشوقش"ربکا"...
شروع به خوندنش بعداز هزارمین بار کرد..
"روزی را تصور میکنم...قاصدک ها در هوای سرگردان...شاخههایی که دیگر توسط باد نمیرقصند...ابر هایی که از شدتِ غم میبارند...خورشیدی که دیگر توانی برای درخشیدن ندارد...موجی که دیگر در دریا نمیدَود...زمانی که دیگر نمیگذرد...خاطراتی که دیگر نقش نمیبندد...نسیم خنکی که به طوفانی سخت تبدیل میشود...چشمانی که همچو آسمان شب در پی نوریست که جمال او را روشن کند...و در آخر تویی که میروی و دیگر هم باز نخواهی گشت...
"Rebekah
معشوقش درست میگفت...زمان دیگه نمیگذره...خاطرهای نقش نمیبنده...خورشید توانی برای درخشیدن نداره!
قطرهاشکی از چشمانش سر خورد و روی کاغذ فرود اومد...
نفس عمیقی کشید...
_:اوه...ربکا
کلمهی آخر حرفش عمیق و پر از دلتنگی بود...اما مگه دیگه بر میگرده...خاطراتی که با عزیزکردهاش ساخته بود...همهاش توی یه شب بر باد رفت...تمام احساسات اون پسر از بین رفت...آدمی که اخم به ابرو نمیآورد...2ساله لبخندی روی لبش نیومده...قاب عکس رو از روی میز برداشت...با چشمایی خیس بهش نگاه کرد.
- ۱.۸k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط