گله دارم

گله دارم

از این دنیا با همه ی نامهربانی هایش گله دارم

انگار همه با من سر ناسازگاری دارند

انگار همه دست به دست داده اند تا مرا از پا در آورند ...

از خود خدا هم گله دارم.....

از این روز و روزگار گله دارم

از این گردش روزگار گله دارم

از این آمدن و رفتن گله دارم

چرا آمدیم که حالا اینگونه مجبور به رفتن باشیم

غم دارم

از این بغض لعنتی هم گله دارم ...

این همه دارم ولی انگار باز هم تو را کم دارم ..
دیدگاه ها (۱)

:-(

.....

همه چیز را یاد گرفته ام !یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریمی...

قرار گذاشتم با خودم تا در نبودت تنها سکوت کنمدیگر تاب بی قرا...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

خون آشام من/پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط