ویو یونا
ویو یونا :
با کسی که دیدم نفرتم بیشتر شد بله اون
جئون جونگ کوک بود شاید بگید چرا؟
(بریم دوران مدرسه یه من)
خیلی خوشحال بودم به خاطر این که داشتیم میرفتیم اردو
(همون اکیپی که تو کمپانی بودیم )
ویو یونا:بچه ها خیلی خوشحالمممم
داشتیم میرفتیم که یهو اتوبوس وایساد و چند نفر ریختن تو اتوبوس و بیهوشمون کردن فقط یادمه داشتم فرار میکردم و یه چیز محکم خورد تو سرم
و خاموشی وقتی بیدار شدم چند تا بادیگارد تو یه اتاق بودن که همیه همکلاسیام اونجا بودن داشتن گریه میکردن
(علامت بادیگارد؟)
؟ تو برو تو اون اتاق
با من بود و دستمو گرفت و محکم بردم تویه اون اتاق و همکلاسیام هم برد
هرکی میرفت تو یه یه اتاق
و فهمیدم هر اتاق شکنجه یه خواست خودشو داره
یکی رو با وسایل شکنجه میدادن، یکی رو با شلاق میزدن، به یکی تجا&وز میکردن
و خب من خیلی ترسیده بودم خیلیییی
و رسید به اتاق من یکی برگشت گفت خوش اومدی
سریع برگشتم دیدم یه آدم خیلی ریلکس بود یه کی رو آورد تو اتاق و به من گفت نگاه کن نگاه کردم اون آدم رو جلوی من کش&ت
(این قسمت یکم چندشه)
و مغزش زد بیرون و یه دستکش دستش کرو مغزو برداشت و روبه من با
خنده ای که خیلی عصبیم میکرد گفت:
!: او دیدی چقدر راحت کشتمش (خنده)
خب یادم رفت خودمو بهت معرفی کنم من جئون جونگ کوک( ریلکس) وتو؟
یونا: زبونم بند اومده بود با من من گفتم یو..یون...یونا
جونگ کوک: او ترسیدی خوشبختم از آشنایی باهات خانم یونا ( خنده)
یونا : تروخدا باهام کاری نداشته باش(گریه وترسیده)
جونگ کوک کاری باهات ندارم فقط باید دهنتو باز کنی درضمن خوشم نمیاد گریه کنی(عصبی و نیشخند)
ویو یونا : اومدم دهنمو باز کنم که دیدم مغز اون آدم تو دستشه و داشت حالم بهم میخورد دهنمو باز نکردم
جونگ کوک : گفتم دهنتو باز کن(داد)
دهنمو باز نکردم که گفت باز نمیکنی نه؟ خودم باز میکنم
یونا : بزور دهنمو باز کرد و اون مغر لعنتی رو کرد تو دهنم حالم داشت بهم می خورد که مغزو از تو دهنم در آورد و حالم بهم خوردو
ادامه دارد......
شرطا نرسیده بود گذاشتم
شرطا: ۱۰ لایک ۲۰ کامنت
با کسی که دیدم نفرتم بیشتر شد بله اون
جئون جونگ کوک بود شاید بگید چرا؟
(بریم دوران مدرسه یه من)
خیلی خوشحال بودم به خاطر این که داشتیم میرفتیم اردو
(همون اکیپی که تو کمپانی بودیم )
ویو یونا:بچه ها خیلی خوشحالمممم
داشتیم میرفتیم که یهو اتوبوس وایساد و چند نفر ریختن تو اتوبوس و بیهوشمون کردن فقط یادمه داشتم فرار میکردم و یه چیز محکم خورد تو سرم
و خاموشی وقتی بیدار شدم چند تا بادیگارد تو یه اتاق بودن که همیه همکلاسیام اونجا بودن داشتن گریه میکردن
(علامت بادیگارد؟)
؟ تو برو تو اون اتاق
با من بود و دستمو گرفت و محکم بردم تویه اون اتاق و همکلاسیام هم برد
هرکی میرفت تو یه یه اتاق
و فهمیدم هر اتاق شکنجه یه خواست خودشو داره
یکی رو با وسایل شکنجه میدادن، یکی رو با شلاق میزدن، به یکی تجا&وز میکردن
و خب من خیلی ترسیده بودم خیلیییی
و رسید به اتاق من یکی برگشت گفت خوش اومدی
سریع برگشتم دیدم یه آدم خیلی ریلکس بود یه کی رو آورد تو اتاق و به من گفت نگاه کن نگاه کردم اون آدم رو جلوی من کش&ت
(این قسمت یکم چندشه)
و مغزش زد بیرون و یه دستکش دستش کرو مغزو برداشت و روبه من با
خنده ای که خیلی عصبیم میکرد گفت:
!: او دیدی چقدر راحت کشتمش (خنده)
خب یادم رفت خودمو بهت معرفی کنم من جئون جونگ کوک( ریلکس) وتو؟
یونا: زبونم بند اومده بود با من من گفتم یو..یون...یونا
جونگ کوک: او ترسیدی خوشبختم از آشنایی باهات خانم یونا ( خنده)
یونا : تروخدا باهام کاری نداشته باش(گریه وترسیده)
جونگ کوک کاری باهات ندارم فقط باید دهنتو باز کنی درضمن خوشم نمیاد گریه کنی(عصبی و نیشخند)
ویو یونا : اومدم دهنمو باز کنم که دیدم مغز اون آدم تو دستشه و داشت حالم بهم میخورد دهنمو باز نکردم
جونگ کوک : گفتم دهنتو باز کن(داد)
دهنمو باز نکردم که گفت باز نمیکنی نه؟ خودم باز میکنم
یونا : بزور دهنمو باز کرد و اون مغر لعنتی رو کرد تو دهنم حالم داشت بهم می خورد که مغزو از تو دهنم در آورد و حالم بهم خوردو
ادامه دارد......
شرطا نرسیده بود گذاشتم
شرطا: ۱۰ لایک ۲۰ کامنت
- ۴.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط