رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانواد
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی (از زبان تهیونگ)
[زاویه دید: تهیونگ]
چشمام سنگین بود، اما وقتی بیدار شدم، حس کردم یه کوه روی سینهم گذاشتن. از همون لحظهی اول که صدای خندههای بلند و جیغمانندِ مینا رو شنیدم، فهمیدم که امروز قراره یه روزِ افتضاح باشه.
مینا… دخترخالهی لعنتی! نمیدونم چطور میتونه اینقدر رو مخ باشه. اون جوری به من میچسبید که انگار من یه تیکه شکلاتم، نه یه آدم! و اون لبخندهای مصنوعیاش… وای، واقعاً حالم از دیدنش بهم میخوره.
وقتی مامانم شروع کرد به تعریف و تمجید از اون و گفت که “چقدر جفتتون با هم ست هستین”، دلم میخواست از اونجا فرار کنم. من میدونم مامان چی تو سرشه. اون میخواد من رو با این دخترِ هرزه و سطحی ازدواج بده، فقط چون فکر میکنه اینطوری زندگی من “نرمال” میشه.
اما من “نرمال” نمیخوام! من جونگکوک رو میخوام! من اون سکوتِ عمیق رو میخوام که فقط با اون میتونم توش نفس بکشم.
سعی کردم خودم رو نشون ندادم. سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار اصلاً برام مهم نیست. حتی وقتی مینا با اون لحنِ لوسش میگفت: «تهیونگ، تو خیلی عوض شدی، دیگه اون پسرِ آرومِ سابق نیستی»، من فقط یه لبخندِ سرد زدم و گفتم: «آره، زندگی عوض میشه.»
اما از درون داشتم میترکیدم. نگاه کردم سمت جونگکوک. اون داشت با یه نگاهِ جدی و محافظهکارانه من رو میپایید. دیدم که چطور چشماش از عصبانیت برق میزد.
وقتی صبحونه تموم شد، مینا دوباره خواست دستم رو بگیره که من با بیمیلی عقب کشیدم. مامانم یه نگاهِ تند بهم انداخت که یعنی “خیلی بچه شو!”
بعد از اون صبحِ وحشتناک، وقتی همه رفتن، من فقط میخواستم توی اتاقم برم و زیر پتو غیب بشم. اما صدای ضرباتِ آرومِ در رو شنیدم. میدونستم کیه. بدون اینکه حرف بزنم، در رو باز کردم.
جونگکوک بود. با اون نگاهِ همیشگیاش که انگار میتونست روحم رو بخونه.
«خلاصهای…» زیر لب گفتم و سرم رو انداختم پایین.
اون بدون هیچ حرفی، من رو کشید توی آغوشش. اونقدر محکم که انگار میخواست من رو از تمامِ اون کثافتهای دنیا محافظت کنه. و من… من فقط میخواستم توی بغلش بمونم و گریه کنم.
ادامه دارد....
[زاویه دید: تهیونگ]
چشمام سنگین بود، اما وقتی بیدار شدم، حس کردم یه کوه روی سینهم گذاشتن. از همون لحظهی اول که صدای خندههای بلند و جیغمانندِ مینا رو شنیدم، فهمیدم که امروز قراره یه روزِ افتضاح باشه.
مینا… دخترخالهی لعنتی! نمیدونم چطور میتونه اینقدر رو مخ باشه. اون جوری به من میچسبید که انگار من یه تیکه شکلاتم، نه یه آدم! و اون لبخندهای مصنوعیاش… وای، واقعاً حالم از دیدنش بهم میخوره.
وقتی مامانم شروع کرد به تعریف و تمجید از اون و گفت که “چقدر جفتتون با هم ست هستین”، دلم میخواست از اونجا فرار کنم. من میدونم مامان چی تو سرشه. اون میخواد من رو با این دخترِ هرزه و سطحی ازدواج بده، فقط چون فکر میکنه اینطوری زندگی من “نرمال” میشه.
اما من “نرمال” نمیخوام! من جونگکوک رو میخوام! من اون سکوتِ عمیق رو میخوام که فقط با اون میتونم توش نفس بکشم.
سعی کردم خودم رو نشون ندادم. سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار اصلاً برام مهم نیست. حتی وقتی مینا با اون لحنِ لوسش میگفت: «تهیونگ، تو خیلی عوض شدی، دیگه اون پسرِ آرومِ سابق نیستی»، من فقط یه لبخندِ سرد زدم و گفتم: «آره، زندگی عوض میشه.»
اما از درون داشتم میترکیدم. نگاه کردم سمت جونگکوک. اون داشت با یه نگاهِ جدی و محافظهکارانه من رو میپایید. دیدم که چطور چشماش از عصبانیت برق میزد.
وقتی صبحونه تموم شد، مینا دوباره خواست دستم رو بگیره که من با بیمیلی عقب کشیدم. مامانم یه نگاهِ تند بهم انداخت که یعنی “خیلی بچه شو!”
بعد از اون صبحِ وحشتناک، وقتی همه رفتن، من فقط میخواستم توی اتاقم برم و زیر پتو غیب بشم. اما صدای ضرباتِ آرومِ در رو شنیدم. میدونستم کیه. بدون اینکه حرف بزنم، در رو باز کردم.
جونگکوک بود. با اون نگاهِ همیشگیاش که انگار میتونست روحم رو بخونه.
«خلاصهای…» زیر لب گفتم و سرم رو انداختم پایین.
اون بدون هیچ حرفی، من رو کشید توی آغوشش. اونقدر محکم که انگار میخواست من رو از تمامِ اون کثافتهای دنیا محافظت کنه. و من… من فقط میخواستم توی بغلش بمونم و گریه کنم.
ادامه دارد....
- ۱.۳k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط