بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۰
صدای گلولهها یکی پس از دیگری در بندر پیچید. جونگ کوک بیدرنگ دست آوا را گرفت و هر دو پشت یکی از کانتینرهای فلزی پناه گرفتند. جیمین از سمت دیگر آتش پوششی ایجاد میکرد تا آنها فرصت حرکت پیدا کنند.
آوا نفسش را آرام بیرون داد و لپتاپ کوچکش را باز کرد. «پنج نفر... نه، شش نفرن.» جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد. «از کجا فهمیدی؟» آوا لبخند محوی زد. «دوربینهای بندر هنوز کامل از کار نیفتادن.»
یکی از افراد مسلح از بالای کانتینرها به سمتشان نزدیک شد. جونگ کوک بهسرعت واکنش نشان داد و قبل از اینکه مرد بتواند شلیک کند، او را از بالای کانتینر پایین انداخت. صدای برخوردش در اسکله پیچید.
اما درست در همان لحظه، مرد دیگری از پشت سر آوا ظاهر شد و اسلحهاش را بالا آورد. جونگ کوک بدون لحظهای فکر، خودش را بین گلوله و آوا انداخت و او را محکم به زمین کشید.
گلوله از کنار بازوی جونگ کوک رد شد و آستین کتش را پاره کرد. آوا با وحشت به بازوی او نگاه کرد. «جونگ کوک... زخمی شدی!»
جونگ کوک حتی به زخمش نگاه هم نکرد. فقط با نگرانی صورت آوا را بررسی کرد. «خودت خوبی؟» آوا چند لحظه مات ماند. او انتظار داشت جونگ کوک اول از خودش بپرسد، اما اولین سؤالش دربارهی آوا بود.
جیمین که بالاخره خودش را به آنها رسانده بود، با تعجب این صحنه را دید. زیر لب لبخند زد و گفت: «فکر کنم یکی داره بیشتر از حد لازم نگران میشه...»
جونگ کوک اخمی کرد. «الان وقت این حرفها نیست.» اما جیمین فقط لبخندش را عمیقتر کرد. او چیزی را دیده بود که خود جونگ کوک هنوز حاضر نبود به زبان بیاورد.
درگیری چند دقیقه بعد تمام شد و افراد مهاجم عقبنشینی کردند. سکوت دوباره روی بندر نشست. آوا تکهای پارچه از کیفش بیرون آورد و آرام دور بازوی زخمی جونگ کوک بست.
جونگ کوک تمام این مدت فقط به چهرهی آوا نگاه میکرد. تمرکز و نگرانی در نگاهش کاملاً واقعی بود. وقتی آوا کارش تمام شد، آرام گفت: «دیگه نباید خودتو سپر من کنی.»
جونگ کوک برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام، طوری که فقط آوا بشنود، گفت: «اگه یه روز مجبور باشم بین زخمی شدن خودم و از دست دادن تو یکی رو انتخاب کنم... حتی یک لحظه هم فکر نمیکنم.»
آوا نفسش بند آمد. هیچ جوابی پیدا نکرد. فقط به چشمان جونگ کوک خیره شد؛ چشمانی که برای اولین بار، چیزی فراتر از وظیفه و مأموریت را نشان میدادند.
در همان لحظه، صدای موتور آشنایی از میان مه بلند شد. کانگ تهجون روی موتورش ایستاده بود و از دور آنها را تماشا میکرد. لبخند کوتاهی زد و زیر لب گفت:
«بالاخره... بازی داره جالب میشه.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۰
صدای گلولهها یکی پس از دیگری در بندر پیچید. جونگ کوک بیدرنگ دست آوا را گرفت و هر دو پشت یکی از کانتینرهای فلزی پناه گرفتند. جیمین از سمت دیگر آتش پوششی ایجاد میکرد تا آنها فرصت حرکت پیدا کنند.
آوا نفسش را آرام بیرون داد و لپتاپ کوچکش را باز کرد. «پنج نفر... نه، شش نفرن.» جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد. «از کجا فهمیدی؟» آوا لبخند محوی زد. «دوربینهای بندر هنوز کامل از کار نیفتادن.»
یکی از افراد مسلح از بالای کانتینرها به سمتشان نزدیک شد. جونگ کوک بهسرعت واکنش نشان داد و قبل از اینکه مرد بتواند شلیک کند، او را از بالای کانتینر پایین انداخت. صدای برخوردش در اسکله پیچید.
اما درست در همان لحظه، مرد دیگری از پشت سر آوا ظاهر شد و اسلحهاش را بالا آورد. جونگ کوک بدون لحظهای فکر، خودش را بین گلوله و آوا انداخت و او را محکم به زمین کشید.
گلوله از کنار بازوی جونگ کوک رد شد و آستین کتش را پاره کرد. آوا با وحشت به بازوی او نگاه کرد. «جونگ کوک... زخمی شدی!»
جونگ کوک حتی به زخمش نگاه هم نکرد. فقط با نگرانی صورت آوا را بررسی کرد. «خودت خوبی؟» آوا چند لحظه مات ماند. او انتظار داشت جونگ کوک اول از خودش بپرسد، اما اولین سؤالش دربارهی آوا بود.
جیمین که بالاخره خودش را به آنها رسانده بود، با تعجب این صحنه را دید. زیر لب لبخند زد و گفت: «فکر کنم یکی داره بیشتر از حد لازم نگران میشه...»
جونگ کوک اخمی کرد. «الان وقت این حرفها نیست.» اما جیمین فقط لبخندش را عمیقتر کرد. او چیزی را دیده بود که خود جونگ کوک هنوز حاضر نبود به زبان بیاورد.
درگیری چند دقیقه بعد تمام شد و افراد مهاجم عقبنشینی کردند. سکوت دوباره روی بندر نشست. آوا تکهای پارچه از کیفش بیرون آورد و آرام دور بازوی زخمی جونگ کوک بست.
جونگ کوک تمام این مدت فقط به چهرهی آوا نگاه میکرد. تمرکز و نگرانی در نگاهش کاملاً واقعی بود. وقتی آوا کارش تمام شد، آرام گفت: «دیگه نباید خودتو سپر من کنی.»
جونگ کوک برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام، طوری که فقط آوا بشنود، گفت: «اگه یه روز مجبور باشم بین زخمی شدن خودم و از دست دادن تو یکی رو انتخاب کنم... حتی یک لحظه هم فکر نمیکنم.»
آوا نفسش بند آمد. هیچ جوابی پیدا نکرد. فقط به چشمان جونگ کوک خیره شد؛ چشمانی که برای اولین بار، چیزی فراتر از وظیفه و مأموریت را نشان میدادند.
در همان لحظه، صدای موتور آشنایی از میان مه بلند شد. کانگ تهجون روی موتورش ایستاده بود و از دور آنها را تماشا میکرد. لبخند کوتاهی زد و زیر لب گفت:
«بالاخره... بازی داره جالب میشه.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۲۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط