پارت اول
🤍پارت اول🤍
سلام من آسا هستم و ۱۴ سالمه
میدونید که چه زندگی محشری دارم.وقتی که به دنیا اومدم مادرم مرد و بابام فکر میکنه من مقصر مرگ مادرمم
خب باید بگم من خیلی بابامو دوست دارم ولی اون دل منو شکست،منو خرد کرد،فقط عمو هام(اعضا)منو دوست دارن،
و امروز تولد ۱۵ سالگیمه ولی اصلا از این روز خوشم نمیاد و دلم میخاد بمیرم
سلام من یونگی هستم و ۳۰ سالمه،من یه آدم اضافی(بچه های یونگی اصلا اینطوری نیست و در واقع خیلی هم مهربونه)
توی خونم نگه میدارم،خب اون باعث شد که عشق زندگیم(زنش رز)بمیره
(ویو بیمارستان موقع به دنیا اومدن آسا)
«یونگی- رز٫»
-عزیزم طاقت بیار الان بچه به دنیا میاد
٫یو..نگی(نقطه ها یعنی داره بریده بریده حرف میزنه)
+جان یونگی
٫قو...ل بد..ه ا.ز آ..سا مرا...قب..ت کن.ی
«مرگ»
(ویو یونگی)
و الان دیگه پیشم نیست
راستش دلم برای آسا میسوزه فکر نکنید چون دوستش دارم به خاطر اینکه مادر نداره.
- من میرم خونه
اعضا:خدافظ
بعد از خدافظی سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم
وقتی رسیدم خونه کلید رو توی در انداختم،دیدم چراغا روشنه،عجیبه آخه آسا تا این وقته شب بیدار نیست
قلبم تند تند میزد رفتم در اتاق آسا رو زدم دیدم باز نمیکنه آروم درو باز کردم و با صحنه رو به روم خشکم زد......
عوا دیدی کجا تموم شد؟؟؟
اگر میخواهید پارت بعدی را بخوانید
۵ لایک و ۵ کامنت لازم است 🙂↔️
باییی ♥️
سلام من آسا هستم و ۱۴ سالمه
میدونید که چه زندگی محشری دارم.وقتی که به دنیا اومدم مادرم مرد و بابام فکر میکنه من مقصر مرگ مادرمم
خب باید بگم من خیلی بابامو دوست دارم ولی اون دل منو شکست،منو خرد کرد،فقط عمو هام(اعضا)منو دوست دارن،
و امروز تولد ۱۵ سالگیمه ولی اصلا از این روز خوشم نمیاد و دلم میخاد بمیرم
سلام من یونگی هستم و ۳۰ سالمه،من یه آدم اضافی(بچه های یونگی اصلا اینطوری نیست و در واقع خیلی هم مهربونه)
توی خونم نگه میدارم،خب اون باعث شد که عشق زندگیم(زنش رز)بمیره
(ویو بیمارستان موقع به دنیا اومدن آسا)
«یونگی- رز٫»
-عزیزم طاقت بیار الان بچه به دنیا میاد
٫یو..نگی(نقطه ها یعنی داره بریده بریده حرف میزنه)
+جان یونگی
٫قو...ل بد..ه ا.ز آ..سا مرا...قب..ت کن.ی
«مرگ»
(ویو یونگی)
و الان دیگه پیشم نیست
راستش دلم برای آسا میسوزه فکر نکنید چون دوستش دارم به خاطر اینکه مادر نداره.
- من میرم خونه
اعضا:خدافظ
بعد از خدافظی سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم
وقتی رسیدم خونه کلید رو توی در انداختم،دیدم چراغا روشنه،عجیبه آخه آسا تا این وقته شب بیدار نیست
قلبم تند تند میزد رفتم در اتاق آسا رو زدم دیدم باز نمیکنه آروم درو باز کردم و با صحنه رو به روم خشکم زد......
عوا دیدی کجا تموم شد؟؟؟
اگر میخواهید پارت بعدی را بخوانید
۵ لایک و ۵ کامنت لازم است 🙂↔️
باییی ♥️
- ۱.۲k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط