دوتا صندلی گذاشته بودیم رو به روی هم ، با یک میز چوبی رنگ

دوتا صندلی گذاشته بودیم رو به روی هم ، با یک میز چوبی رنگ و رو رفته که تازه خریده بودی ، رو میزی أش را هم خودم دوخته بودم ، یک پارچه ی سبز که بلندی أش تا پایه های میز میرسید...
سر اینکه کجای خانه به تماشایمان بنشیند اختلاف نظر داشتیم ، اصلأ شاید اختلاف های ما از همین اتفاق پیش پا افتاده شروع شد ، مثل خیلی چیزهای دیگر که شروعشان اتفاق بزرگی نیست اما پایان خوبی ندارد !
بلأخره من کوتاه آمدم و میزو صندلی هایش آنجایی نشستند که تو خواسته بودی اما هر روز که بیدار میشدم و چشمم می افتاد به آن میز دلم میخواست از پنجره پرتش کنم بیرون ...
شاید روانشناس ها یک اسم هایی روی این اتفاق ها بگذارند که منو تو بلدشان نباشیم اما من فکر میکنم شروع یک جدایی احساسی بود ! شی ء چوبیه بی ارزشی که سازنده أش اگر میدانست اینطور قدرت بهم زدن رابطه ی دو نفر را دارد هرگز آن را نمی ساخت ، خب چنین قدرتی هم نداشت ما اگر نبودیم و به آن چشم و گوش و دست و پا و صدا نمیدادیم که اعصابمان را خورد کند خودش به تنهایی که نمی توانست !
نمیدانم چی میشود که ما آدم ها به بعضی اتفاق های نه چندان مهم آنقدر پرو بال میدهیم و بزرگشان میکنیم که مثل بختک می افتند روی زندگیمان ، اصلأ من فکر میکنم خیلی از جدایی ها از همین اتفاق ها پیش پا افتاده شروع میشود ، اینکه چرا دوستت اول به تو سلام نکرد یا فلانی خشک جوابت را داد یا همسرت بجای گل رز قرمز برایت رز آبی خرید یا هرچیز دیگری که حتی نتوانی فکرش را کنی...
ما از هم جدا شدیم ، نه برای اینکه میز را آنجایی گذاشتیم که تو خواستی ، برای این جدایی آمد نشست روی زندگیمان که یاد گرفته بودیم از کاه ، کوه بسازیم و برای هم فداکاری و گذشت نداشته باشیم ....
راستی میز را آنجایی گذاشتم که خودم دوست داشتم ، اما تو نیستی که رو به رویم بنشینی و این میز هرجا که باشد برایم فرقی نمی کند...
دیدگاه ها (۱)

.....

....

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن از غم به هر بهانه ممکن عبور ...

....

قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[21]همینجوری کتاب رو باز کردم شروع خوندنش...

بوسه مرگ "پارت ۲۰"با بی‌حوصلگی از پله‌ها پایین رفتم..بوی قهو...

اینم پارت بعدیییی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط