عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۰
نور طلایی صبح از میان پردههای سفید اتاق نشیمن به داخل خانه میتابید. برای اولین بار بعد از هفتهها، نه صدای تلفنهای کاری شنیده میشد و نه خبری از جلسههای طولانی و تعقیبوگریزهای شبانه بود. خانه، آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
هانا با شلوار بگ طوسی، تیشرت سفید و موهای نیمهبسته از اتاق بیرون آمد. هنوز خوابآلود بود و لیوان آبی در دست داشت. وقتی وارد آشپزخانه شد، جونگکوک را دید که با یک پیشبند مشکی مقابل اجاق ایستاده بود.
هانا با خنده گفت:
«نکنه دوباره تصمیم گرفتی آشپزی کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه برگردد، جواب داد:
«این بار قبلش آموزش دیدم.»
هانا آرام روی صندلی نشست.
«امیدوارم این دفعه نمک رو با شکر اشتباه نگیری.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«اون اتفاق فقط یه بار افتاد.»
چند دقیقه بعد، بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت. هانا یک لقمه برداشت و با تعجب گفت:
«بد نشده...»
جونگکوک با غرور مصنوعی گفت:
«یعنی قبول میکنی پیشرفت کردم؟»
هانا خندید.
«خیلی کم... ولی آره.»
بعد از صبحانه، هر دو کنار پنجره بزرگ خانه نشستند. باران آرامی شروع به باریدن کرده بود و خیابانهای سئول زیر قطرههای باران برق میزدند. هیچکدام حرفی نمیزدند؛ همان سکوت، برای هر دو کافی بود.
هانا فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
«فکر میکنی بعد از تموم شدن این پرونده...»
«زندگیمون عادی میشه؟»
جونگکوک چند لحظه به باران نگاه کرد.
«نمیدونم...»
«ولی اینو میدونم که دیگه لازم نیست تنهایی با مشکلات بجنگیم.»
هانا لبخند زد.
حالا دیگر به بودن کنار او عادت کرده بود.
نه به خاطر قرارداد...
بلکه به خاطر آرامشی که حضورش به خانه میداد.
چند ساعت بعد، هر دو روی مبل نشسته بودند و فیلمی قدیمی درباره مسابقات اتومبیلرانی تماشا میکردند. هانا طبق عادت شروع کرده بود به توضیح دادن جزئیات ماشینها.
«ببین...»
«ورودی هوای این ماشین با مدل قبلی فرق داره.»
«اگه زاویه بال عقبش رو تغییر بدن، توی پیچها پایداری بیشتری میگیره.»
جونگکوک به جای تلویزیون، به هانا نگاه میکرد.
وقتی درباره ماشینها حرف میزد...
چشمهایش برق خاصی پیدا میکرد.
همان برق، باعث میشد ناخودآگاه لبخند بزند.
هانا که متوجه نگاه او شد، گفت:
«چی شده؟»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«هیچی...»
«فقط دوست دارم وقتی درباره چیزی که عاشقشی حرف میزنی، گوش بدم.»
برای چند لحظه، هانا چیزی نگفت.
بعد لبخند محوی روی لبش نشست.
آرام سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
خانه، با وجود سکوت، گرمتر از همیشه بود.
انگار تمام خستگی هفتههای گذشته، کمکم از بین میرفت.
جونگکوک خیلی آرام دستش را روی دست هانا گذاشت.
بعد بدون عجله...
صورتش را کمی به سمت او چرخاند.
هانا هم نگاهش را بالا آورد.
لبخند زد.
جونگکوک خیلی آرام، فقط یک بوسه کوتاه و سطحی روی لبهای او گذاشت.
نه طولانی بود...
نه پرشور...
فقط بوسهای آرام که بیشتر از هر حرفی، حس امنیت را منتقل میکرد.
هانا لبخند زد و زیر لب گفت:
«فکر کنم این استراحت، قبل از طوفان بود...»
در همان لحظه، گوشی جونگکوک روی میز لرزید.
پیامی از فدراسیون رالی رسیده بود.
«اولین مرحله مسابقات Asia Grand Rally، فردا ساعت ۹ صبح آغاز میشود.»
هانا و جونگکوک همزمان به صفحه گوشی نگاه کردند.
تعطیلات کوتاهشان...
به پایان رسیده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۵۰
نور طلایی صبح از میان پردههای سفید اتاق نشیمن به داخل خانه میتابید. برای اولین بار بعد از هفتهها، نه صدای تلفنهای کاری شنیده میشد و نه خبری از جلسههای طولانی و تعقیبوگریزهای شبانه بود. خانه، آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
هانا با شلوار بگ طوسی، تیشرت سفید و موهای نیمهبسته از اتاق بیرون آمد. هنوز خوابآلود بود و لیوان آبی در دست داشت. وقتی وارد آشپزخانه شد، جونگکوک را دید که با یک پیشبند مشکی مقابل اجاق ایستاده بود.
هانا با خنده گفت:
«نکنه دوباره تصمیم گرفتی آشپزی کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه برگردد، جواب داد:
«این بار قبلش آموزش دیدم.»
هانا آرام روی صندلی نشست.
«امیدوارم این دفعه نمک رو با شکر اشتباه نگیری.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«اون اتفاق فقط یه بار افتاد.»
چند دقیقه بعد، بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت. هانا یک لقمه برداشت و با تعجب گفت:
«بد نشده...»
جونگکوک با غرور مصنوعی گفت:
«یعنی قبول میکنی پیشرفت کردم؟»
هانا خندید.
«خیلی کم... ولی آره.»
بعد از صبحانه، هر دو کنار پنجره بزرگ خانه نشستند. باران آرامی شروع به باریدن کرده بود و خیابانهای سئول زیر قطرههای باران برق میزدند. هیچکدام حرفی نمیزدند؛ همان سکوت، برای هر دو کافی بود.
هانا فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
«فکر میکنی بعد از تموم شدن این پرونده...»
«زندگیمون عادی میشه؟»
جونگکوک چند لحظه به باران نگاه کرد.
«نمیدونم...»
«ولی اینو میدونم که دیگه لازم نیست تنهایی با مشکلات بجنگیم.»
هانا لبخند زد.
حالا دیگر به بودن کنار او عادت کرده بود.
نه به خاطر قرارداد...
بلکه به خاطر آرامشی که حضورش به خانه میداد.
چند ساعت بعد، هر دو روی مبل نشسته بودند و فیلمی قدیمی درباره مسابقات اتومبیلرانی تماشا میکردند. هانا طبق عادت شروع کرده بود به توضیح دادن جزئیات ماشینها.
«ببین...»
«ورودی هوای این ماشین با مدل قبلی فرق داره.»
«اگه زاویه بال عقبش رو تغییر بدن، توی پیچها پایداری بیشتری میگیره.»
جونگکوک به جای تلویزیون، به هانا نگاه میکرد.
وقتی درباره ماشینها حرف میزد...
چشمهایش برق خاصی پیدا میکرد.
همان برق، باعث میشد ناخودآگاه لبخند بزند.
هانا که متوجه نگاه او شد، گفت:
«چی شده؟»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«هیچی...»
«فقط دوست دارم وقتی درباره چیزی که عاشقشی حرف میزنی، گوش بدم.»
برای چند لحظه، هانا چیزی نگفت.
بعد لبخند محوی روی لبش نشست.
آرام سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
خانه، با وجود سکوت، گرمتر از همیشه بود.
انگار تمام خستگی هفتههای گذشته، کمکم از بین میرفت.
جونگکوک خیلی آرام دستش را روی دست هانا گذاشت.
بعد بدون عجله...
صورتش را کمی به سمت او چرخاند.
هانا هم نگاهش را بالا آورد.
لبخند زد.
جونگکوک خیلی آرام، فقط یک بوسه کوتاه و سطحی روی لبهای او گذاشت.
نه طولانی بود...
نه پرشور...
فقط بوسهای آرام که بیشتر از هر حرفی، حس امنیت را منتقل میکرد.
هانا لبخند زد و زیر لب گفت:
«فکر کنم این استراحت، قبل از طوفان بود...»
در همان لحظه، گوشی جونگکوک روی میز لرزید.
پیامی از فدراسیون رالی رسیده بود.
«اولین مرحله مسابقات Asia Grand Rally، فردا ساعت ۹ صبح آغاز میشود.»
هانا و جونگکوک همزمان به صفحه گوشی نگاه کردند.
تعطیلات کوتاهشان...
به پایان رسیده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۱.۹k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط