اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می‌ریزی!

هنوز غصۀ خود را به خنده پنهان کن!
بخند! گرچه تو با خنده هم غم‌انگیزی

خزان کجا، تو کجا؟ تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه‌ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می‌ماند
تو «پیش‌فصل» بهاری، نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 خدا دلش نمی‌آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

#فاضل_نظری

🔹صفحه دوستداران و نشر آثار استاد فاضل نظری

https://eitaa.com/fazelenazari
دیدگاه ها (۰)

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینمت که غریبانه اشک می ریزی !...

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینمت که غریبانه اشک می ریزی !...

اگر چه شمعی واز سوختن نپرهیزینبینمت که غریبانه اشک می ریزی!ه...

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینم ات که غریبانه اشک می ریز...

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینم ات که غریبانه اشک می ریز...

#بفرماید_شعرヅاگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینم ات که غریبا...

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینم ات که غریبانه اشک می ریز...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی‌ ...

گر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی،نبینمت که غریبانه #اشک می ریزی...

درخت، فصل خزان هم درخت می ماندتو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط