بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قل

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلا نروند.بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.هر کسی خودش دوست داشته باشد می ماند.
بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قل میخوردم که بمان.دیرتر برو. بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قل میخوردم که بماند و آن قدر قل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.

حالا تو هی قل بخور...
هی شیرین کاری کن...

این حال و حکایت بعضیا
دیدگاه ها (۷)

ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ !ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍ...

🌿 🌹 🌿 ⭕ ️✍ حکایتی خواندنیجوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «...

ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﯽ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧ...

☘ ☘ ☘ ☘ قضاوت عجولانهپس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط