برادرخواندهیمن پارت3:
بعد از دوش گرفتن یه کم سر حال شده بود. با پوشیدن شلوار طوسی رنگ و پیراهن جذب سرمهای از اتاقش بیرون رفت. در حالی که از پله ها پایین میرفت آستینای پیرهنشو کمی بالا کشید طوری که ساعد دستاش رو به نمایش میذاشت. یوری روی کاناپه مقابل تلویزیون نشسته بود و هر سه ثانیه یک بار کانال رو عوض میکرد. تهیونگ با دیدن قیافه کلافه خواهرش لبخندی زد و با قدم های محکم به کاناپه نزدیک شد.
_باز که اخم کردی
یوری با شنیدن صدای برادرش بلند شد و با لبخند مقابلش ایستاد.
_اوپااا چه خوب که اومدی! خسته شدم از بس کانالای تلویزیون رو بالا و پایین کردم.
در همین حین صدای نفر سومی توی فضا پیچید:
_منم که یک ساعته اینجا نشستم اصلا حساب نیستم.
هر دو رو به جونگکوک کردن که گوشه پذیرایی روی مبل نشسته بود و از خوراکی های مختلفی که روی میز مقابلش بود میخورد. جفتشون از قیافه بامزه و حسادت کردنش به خنده افتادن.
_اوپا جونگکوک لااقل یه سر و صدایی میکردی که متوجه حضورت بشم حالا شاکیم هست!
جونگکوک زیر لبش زمزمه کرد:
_آره بابا هیچکسم که نمیدونه اوپا تهیونگتو بیشتر دوست داری
یوری که متوجه نشده بود پرسید:
_چی گفتی اوپا؟
_هیچی
تهیونگ ریز ریز به کل کل کردنشون میخندید. رو به یوری کرد:
_حالا که از تنها موندن کلافه شدی موافقی امشب شام بریم بیرون؟
یوری با لبخند سر تکون داد.
_میرم آماده بشم اوپااا
و بدون لحظهای مکث به اتاقش رفت. تهیونگ نگاهشو به جونگکوکی داد که گوشه سالن پذیرایی بی صدا نشسته بود. دیگه چیزی نمیخورد و داشت با گوشیش ور میرفت. به این فکر کرد که درست نیست اونا برن بیرون و جونگکوک رو تو خونه تنها بذارن و تو همون حین جونگکوک به این فکر میکرد که بازم کسی حسابش نکرده و بی تفاوت به اون تصمیم گرفتن برن بیرون.
_برادر تو هم موافقی با ما بیای؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از صفحه گوشیش بگیره جواب داد:
_نه. خستهم.
تهیونگ با چند قدم بهش نزدیک شد و گوشیشو از دستش کشید. همین باعث شد جونگکوک سرشو بالا بیاره و مستقیم نگاش کنه. تهیونگ خم شد و در حالی که از اون فاصله نزدیک به چشماش نگاه میکرد لبخند زد.
_پاشو آماده شو بریم خستگیتم در میره.
جونگکوک بخاطر اون نزدیکی آب دهنشو با صدا قورت داد. تهیونگ لبخندشو جمع کرد. صاف ایستاد و گوشیشو تحویلش داد. انگار زیادی باهاش احساس راحتی کرده بود. کاری که تو تموم این سال ها نکرده بود.
_ببخشید...
قبل از اینکه جملهشو ادامه بده جونگکوک بلند شد
_میرم آماده بشم.
و تند از پله ها بالا رفت.
(شرط آپلود پارت بعد: هیچی، بی قید و شرط مال شما✨)
بعد از دوش گرفتن یه کم سر حال شده بود. با پوشیدن شلوار طوسی رنگ و پیراهن جذب سرمهای از اتاقش بیرون رفت. در حالی که از پله ها پایین میرفت آستینای پیرهنشو کمی بالا کشید طوری که ساعد دستاش رو به نمایش میذاشت. یوری روی کاناپه مقابل تلویزیون نشسته بود و هر سه ثانیه یک بار کانال رو عوض میکرد. تهیونگ با دیدن قیافه کلافه خواهرش لبخندی زد و با قدم های محکم به کاناپه نزدیک شد.
_باز که اخم کردی
یوری با شنیدن صدای برادرش بلند شد و با لبخند مقابلش ایستاد.
_اوپااا چه خوب که اومدی! خسته شدم از بس کانالای تلویزیون رو بالا و پایین کردم.
در همین حین صدای نفر سومی توی فضا پیچید:
_منم که یک ساعته اینجا نشستم اصلا حساب نیستم.
هر دو رو به جونگکوک کردن که گوشه پذیرایی روی مبل نشسته بود و از خوراکی های مختلفی که روی میز مقابلش بود میخورد. جفتشون از قیافه بامزه و حسادت کردنش به خنده افتادن.
_اوپا جونگکوک لااقل یه سر و صدایی میکردی که متوجه حضورت بشم حالا شاکیم هست!
جونگکوک زیر لبش زمزمه کرد:
_آره بابا هیچکسم که نمیدونه اوپا تهیونگتو بیشتر دوست داری
یوری که متوجه نشده بود پرسید:
_چی گفتی اوپا؟
_هیچی
تهیونگ ریز ریز به کل کل کردنشون میخندید. رو به یوری کرد:
_حالا که از تنها موندن کلافه شدی موافقی امشب شام بریم بیرون؟
یوری با لبخند سر تکون داد.
_میرم آماده بشم اوپااا
و بدون لحظهای مکث به اتاقش رفت. تهیونگ نگاهشو به جونگکوکی داد که گوشه سالن پذیرایی بی صدا نشسته بود. دیگه چیزی نمیخورد و داشت با گوشیش ور میرفت. به این فکر کرد که درست نیست اونا برن بیرون و جونگکوک رو تو خونه تنها بذارن و تو همون حین جونگکوک به این فکر میکرد که بازم کسی حسابش نکرده و بی تفاوت به اون تصمیم گرفتن برن بیرون.
_برادر تو هم موافقی با ما بیای؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از صفحه گوشیش بگیره جواب داد:
_نه. خستهم.
تهیونگ با چند قدم بهش نزدیک شد و گوشیشو از دستش کشید. همین باعث شد جونگکوک سرشو بالا بیاره و مستقیم نگاش کنه. تهیونگ خم شد و در حالی که از اون فاصله نزدیک به چشماش نگاه میکرد لبخند زد.
_پاشو آماده شو بریم خستگیتم در میره.
جونگکوک بخاطر اون نزدیکی آب دهنشو با صدا قورت داد. تهیونگ لبخندشو جمع کرد. صاف ایستاد و گوشیشو تحویلش داد. انگار زیادی باهاش احساس راحتی کرده بود. کاری که تو تموم این سال ها نکرده بود.
_ببخشید...
قبل از اینکه جملهشو ادامه بده جونگکوک بلند شد
_میرم آماده بشم.
و تند از پله ها بالا رفت.
(شرط آپلود پارت بعد: هیچی، بی قید و شرط مال شما✨)
- ۲۹۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط