the king of my heart 💜
the king of my heart 💜
پارت۶
ویو یونگی:
دیشب تا صبح خابم نبرد با یادآوری دیشب یه قطره اشک از چشمام چکید
فلش بک دیشب
یونگی.این اولین بار بود پدربزرگ روم دست بلند میکرد
بزرگ خان.بهت یاد ندادن که باید به بزرگ تر از خودت احترام بزاری؟
تو حق نداری عاشق ات بشی
این رسم خاندان مین نیست که با یکی از اقوام ازدواج کنی
برای فردا برات بلیط آمریکا میگیرم
یونگی.چیی..اما
بزرگ خان. حرف نباشه همین که گفتم
اگه به حرفم گوش ندیو کاری رو که میگم انجام ندی مجبور میشم دست به کار های دیگه ای بزنم که خودت پشیمون شی....
یونگی. الان میفهمم اون چه جونور ترسناکیه(تو دلش)
پایان فلش بک
یونگی
الان چیکار کنم چجوری تو چشمای ات نگاه کنمو بهش بگم نتونستم پدربزرگو راضی کنم
چجوری بهش بگم قراره با اون لی اشغال ازدواج کنه
چجوری بهش بگم قراره ترکش کنمو برم آمریکا
چجورییی؟
از جام بلند شدم رفتم صرتمو آب زدم اومدم بیرون تیشرت سفیدمو با یه تیشرت مشکی عوض کردم بعد رفتم پایین که ات هم نشسته بود
یونگی. سلام
بقیه.سلام
یونا.سلام پسر دایی جون
یونگی. حوصله یونا رو نداشتم پس جوابشو ندادم رفتم کنار ات نشستم
از آب پرتقال توی لیوان یکم خوردم که دیدم ات آروم داره میزنه روی پام
یونگی. چیزی شده ات
ات. دیشب با پدربزرگ حرف زدی؟(آروم)
یونگی.اره..ولی الان نمیتونم بهت بگم بعد از صبحونه بیا توی اتاقم تا باهم حرف بزنیم
ات. باشه
ات
نگران بودم اگه قبول نکرده باشه
بعد از صبحونه سمت اتاق یونگی رفتم در زدم
یونگی.بیا تو
ات.رفتم داخل که دیدم یونگی داره وسایلشو جم میکنه..یونگی چرا داری وسایلتو جم میکنی؟
یونگی. راستش ات من باید یه چیزی بهت بگم
ات.چی؟
لطفاً حمایت کنید🤍
پارت۶
ویو یونگی:
دیشب تا صبح خابم نبرد با یادآوری دیشب یه قطره اشک از چشمام چکید
فلش بک دیشب
یونگی.این اولین بار بود پدربزرگ روم دست بلند میکرد
بزرگ خان.بهت یاد ندادن که باید به بزرگ تر از خودت احترام بزاری؟
تو حق نداری عاشق ات بشی
این رسم خاندان مین نیست که با یکی از اقوام ازدواج کنی
برای فردا برات بلیط آمریکا میگیرم
یونگی.چیی..اما
بزرگ خان. حرف نباشه همین که گفتم
اگه به حرفم گوش ندیو کاری رو که میگم انجام ندی مجبور میشم دست به کار های دیگه ای بزنم که خودت پشیمون شی....
یونگی. الان میفهمم اون چه جونور ترسناکیه(تو دلش)
پایان فلش بک
یونگی
الان چیکار کنم چجوری تو چشمای ات نگاه کنمو بهش بگم نتونستم پدربزرگو راضی کنم
چجوری بهش بگم قراره با اون لی اشغال ازدواج کنه
چجوری بهش بگم قراره ترکش کنمو برم آمریکا
چجورییی؟
از جام بلند شدم رفتم صرتمو آب زدم اومدم بیرون تیشرت سفیدمو با یه تیشرت مشکی عوض کردم بعد رفتم پایین که ات هم نشسته بود
یونگی. سلام
بقیه.سلام
یونا.سلام پسر دایی جون
یونگی. حوصله یونا رو نداشتم پس جوابشو ندادم رفتم کنار ات نشستم
از آب پرتقال توی لیوان یکم خوردم که دیدم ات آروم داره میزنه روی پام
یونگی. چیزی شده ات
ات. دیشب با پدربزرگ حرف زدی؟(آروم)
یونگی.اره..ولی الان نمیتونم بهت بگم بعد از صبحونه بیا توی اتاقم تا باهم حرف بزنیم
ات. باشه
ات
نگران بودم اگه قبول نکرده باشه
بعد از صبحونه سمت اتاق یونگی رفتم در زدم
یونگی.بیا تو
ات.رفتم داخل که دیدم یونگی داره وسایلشو جم میکنه..یونگی چرا داری وسایلتو جم میکنی؟
یونگی. راستش ات من باید یه چیزی بهت بگم
ات.چی؟
لطفاً حمایت کنید🤍
- ۳۷۸
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط