امن ترین خطر
امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖
«آتش دوباره»
صدای انفجار تمام ساختمان را لرزاند.
چراغها چند بار خاموش و روشن شدند و بعد فقط نور قرمز اضطراری در راهروها باقی ماند.
گرد و خاک از سقف پایین میریخت.
آیلین تعادلش را از دست داد اما جونکوک فوراً دستش را گرفت.
«خوبی؟»
آیلین با نفس بریده سر تکان داد.
پایین ساختمان صدای شلیک و فریاد میآمد.
یکی از افراد جونکوک با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس! اونا داخلن!»
«چند نفر؟»
«حداقل هشت تا ده نفر.»
جونکوک بدون معطلی اسلحهاش را برداشت.
تمام حالت چهرهاش عوض شد.
دوباره همان مرد خطرناک و سرد شده بود.
«همه برن مسیر غربی. الان.»
مردها سریع حرکت کردند.
آیلین هنوز شوکه بود.
نه فقط از حمله…
از حقیقتهایی که تازه فهمیده بود.
جونکوک متوجه نگاهش شد اما چیزی نگفت.
الان وقتش نبود.
صدای گلوله نزدیکتر شد.
تق!
تق!
تق!
یکی از مردها از پشت بیسیم فریاد زد:
«طبقه اول سقوط کرد!»
جونکوک زیر لب لعنتی گفت و دست آیلین را گرفت.
«بیا.»
آنها از راهروی تاریک عبور کردند.
نور قرمز اضطراری روی دیوارهای فلزی افتاده بود و فضا را شبیه کابوس کرده بود.
آیلین آرام گفت:
«اون ویدیو…»
جونکوک بدون توقف جواب داد:
«بعداً.»
«نه، الان.»
او ایستاد.
برای اولین بار از زمان تماس میره، مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
چشمهای آیلین هنوز پر از درد بود.
«تو همه این سالها حقیقتو ازم پنهان کردی.»
صدای تیراندازی دوباره نزدیک شد.
اما آیلین ادامه داد:
«نمیدونم باید ازت متنفر باشم یا نه.»
چیزی در نگاه جونکوک شکست.
«اگه میخواستم دروغ بگم… همون اول میگفتم من هیچ ربطی به اون شب نداشتم.»
آیلین ساکت ماند.
جونکوک آرامتر گفت:
«من هر شب اون صحنه رو یادمه.»
تصویرهایی کوتاه در ذهنش برگشت.
خانه در آتش…
صدای فریاد…
خون روی زمین…
«وقتی رسیدم، پدرت هنوز زنده بود.»
نفس آیلین بند آمد.
«چی…؟»
«سعی کردم نجاتش بدم.»
صدایش پایینتر شد.
«ولی دیر شده بود.»
برای چند ثانیه فقط صدای آژیر اضطراری شنیده میشد.
بعد ناگهان—
تق!
گلولهای از دیوار رد شد.
جونکوک فوراً آیلین را پایین کشید.
دو مرد مسلح وارد راهرو شدند.
درگیری در چند ثانیه اتفاق افتاد.
تق!
تق!
اولی افتاد.
دومی قبل از شلیک کامل، با ضربه جونکوک به دیوار کوبیده شد.
اسلحه از دستش افتاد.
اما مرد چاقو بیرون کشید.
آیلین با ترس عقب رفت.
درگیری شدید شد.
چند ثانیه بعد جونکوک اسلحه را گرفت و مستقیم به پای مرد شلیک کرد.
فریاد درد در راهرو پیچید.
جونکوک یقهاش را گرفت.
«کی فرستادت؟!»
مرد خندید.
خونی از گوشه لبش پایین آمد.
«خیلی دیر فهمیدی…»
«رئیس کیه؟»
مرد آرام زمزمه کرد:
«اون کسیه که حتی اسمشم نمیدونی.»
بعد ناگهان چیزی را در دهانش شکست.
چشمهای جونکوک تغییر کرد.
«لعنتی—»
چند ثانیه بعد کف از دهان مرد بیرون زد.
سم.
مرد روی زمین افتاد و بیحرکت ماند.
آیلین با شوک نگاه میکرد.
«اون… خودش رو کشت؟»
جونکوک آرام بلند شد.
چهرهاش تاریک شده بود.
«نه.»
نگاهش به جسد افتاد.
«بهش اجازه زنده موندن ندادن.»
همان لحظه صدای انفجار دوم آمد.
این بار خیلی نزدیکتر.
دیوار انتهای راهرو ترک خورد.
یکی از افراد جونکوک فریاد زد:
«رئیس! باید بریم! الان!»
جونکوک سریع به سمت دیوار فلزی انتهای راهرو رفت.
رمزی وارد کرد.
صدای مکانیکی بلندی آمد.
و بخشی از دیوار آرام کنار رفت.
آیلین با شوک نگاه کرد.
پشت دیوار…
یک تونل قدیمی مخفی بود.
هوای سرد و تاریک از داخلش بیرون میآمد.
آیلین آرام گفت:
«این چیه…؟»
جونکوک جواب داد:
«راه فرار قدیمی خاندان کیم.»
او مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«پدرت ساختش.»
قلب آیلین لرزید.
برای اولین بار احساس کرد گذشتهاش واقعاً هنوز زنده است.
جونکوک دستش را جلو آورد.
«باید بهم اعتماد کنی.»
چند ثانیه طولانی گذشت.
صدای مهاجمها نزدیکتر میشد.
فریادها…
گلولهها…
آتش…
آیلین به دست او نگاه کرد.
همان دستی که نجاتش داده بود…
همان دستی که حقیقت را از او پنهان کرده بود.
و در نهایت…
دستش را داخل دست جونکوک گذاشت.
در همان لحظه صدای مردی از پشت سرشان آمد:
«هیچکدومتون از اینجا زنده بیرون نمیرین.»
هر دو برگشتند.
مردی بلندقد در انتهای راهرو ایستاده بود.
ماسک مشکی روی صورتش بود.
اما چیزی در نگاهش…
باعث شد رنگ از صورت جونکوک بپرد.
آیلین آرام زمزمه کرد:
«تو اونو میشناسی…؟»
جونکوک برای اولین بار واقعاً شوکه به نظر میرسید.
و فقط یک اسم را زیر لب گفت:
«…رئیس کانگ.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖
«آتش دوباره»
صدای انفجار تمام ساختمان را لرزاند.
چراغها چند بار خاموش و روشن شدند و بعد فقط نور قرمز اضطراری در راهروها باقی ماند.
گرد و خاک از سقف پایین میریخت.
آیلین تعادلش را از دست داد اما جونکوک فوراً دستش را گرفت.
«خوبی؟»
آیلین با نفس بریده سر تکان داد.
پایین ساختمان صدای شلیک و فریاد میآمد.
یکی از افراد جونکوک با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس! اونا داخلن!»
«چند نفر؟»
«حداقل هشت تا ده نفر.»
جونکوک بدون معطلی اسلحهاش را برداشت.
تمام حالت چهرهاش عوض شد.
دوباره همان مرد خطرناک و سرد شده بود.
«همه برن مسیر غربی. الان.»
مردها سریع حرکت کردند.
آیلین هنوز شوکه بود.
نه فقط از حمله…
از حقیقتهایی که تازه فهمیده بود.
جونکوک متوجه نگاهش شد اما چیزی نگفت.
الان وقتش نبود.
صدای گلوله نزدیکتر شد.
تق!
تق!
تق!
یکی از مردها از پشت بیسیم فریاد زد:
«طبقه اول سقوط کرد!»
جونکوک زیر لب لعنتی گفت و دست آیلین را گرفت.
«بیا.»
آنها از راهروی تاریک عبور کردند.
نور قرمز اضطراری روی دیوارهای فلزی افتاده بود و فضا را شبیه کابوس کرده بود.
آیلین آرام گفت:
«اون ویدیو…»
جونکوک بدون توقف جواب داد:
«بعداً.»
«نه، الان.»
او ایستاد.
برای اولین بار از زمان تماس میره، مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
چشمهای آیلین هنوز پر از درد بود.
«تو همه این سالها حقیقتو ازم پنهان کردی.»
صدای تیراندازی دوباره نزدیک شد.
اما آیلین ادامه داد:
«نمیدونم باید ازت متنفر باشم یا نه.»
چیزی در نگاه جونکوک شکست.
«اگه میخواستم دروغ بگم… همون اول میگفتم من هیچ ربطی به اون شب نداشتم.»
آیلین ساکت ماند.
جونکوک آرامتر گفت:
«من هر شب اون صحنه رو یادمه.»
تصویرهایی کوتاه در ذهنش برگشت.
خانه در آتش…
صدای فریاد…
خون روی زمین…
«وقتی رسیدم، پدرت هنوز زنده بود.»
نفس آیلین بند آمد.
«چی…؟»
«سعی کردم نجاتش بدم.»
صدایش پایینتر شد.
«ولی دیر شده بود.»
برای چند ثانیه فقط صدای آژیر اضطراری شنیده میشد.
بعد ناگهان—
تق!
گلولهای از دیوار رد شد.
جونکوک فوراً آیلین را پایین کشید.
دو مرد مسلح وارد راهرو شدند.
درگیری در چند ثانیه اتفاق افتاد.
تق!
تق!
اولی افتاد.
دومی قبل از شلیک کامل، با ضربه جونکوک به دیوار کوبیده شد.
اسلحه از دستش افتاد.
اما مرد چاقو بیرون کشید.
آیلین با ترس عقب رفت.
درگیری شدید شد.
چند ثانیه بعد جونکوک اسلحه را گرفت و مستقیم به پای مرد شلیک کرد.
فریاد درد در راهرو پیچید.
جونکوک یقهاش را گرفت.
«کی فرستادت؟!»
مرد خندید.
خونی از گوشه لبش پایین آمد.
«خیلی دیر فهمیدی…»
«رئیس کیه؟»
مرد آرام زمزمه کرد:
«اون کسیه که حتی اسمشم نمیدونی.»
بعد ناگهان چیزی را در دهانش شکست.
چشمهای جونکوک تغییر کرد.
«لعنتی—»
چند ثانیه بعد کف از دهان مرد بیرون زد.
سم.
مرد روی زمین افتاد و بیحرکت ماند.
آیلین با شوک نگاه میکرد.
«اون… خودش رو کشت؟»
جونکوک آرام بلند شد.
چهرهاش تاریک شده بود.
«نه.»
نگاهش به جسد افتاد.
«بهش اجازه زنده موندن ندادن.»
همان لحظه صدای انفجار دوم آمد.
این بار خیلی نزدیکتر.
دیوار انتهای راهرو ترک خورد.
یکی از افراد جونکوک فریاد زد:
«رئیس! باید بریم! الان!»
جونکوک سریع به سمت دیوار فلزی انتهای راهرو رفت.
رمزی وارد کرد.
صدای مکانیکی بلندی آمد.
و بخشی از دیوار آرام کنار رفت.
آیلین با شوک نگاه کرد.
پشت دیوار…
یک تونل قدیمی مخفی بود.
هوای سرد و تاریک از داخلش بیرون میآمد.
آیلین آرام گفت:
«این چیه…؟»
جونکوک جواب داد:
«راه فرار قدیمی خاندان کیم.»
او مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«پدرت ساختش.»
قلب آیلین لرزید.
برای اولین بار احساس کرد گذشتهاش واقعاً هنوز زنده است.
جونکوک دستش را جلو آورد.
«باید بهم اعتماد کنی.»
چند ثانیه طولانی گذشت.
صدای مهاجمها نزدیکتر میشد.
فریادها…
گلولهها…
آتش…
آیلین به دست او نگاه کرد.
همان دستی که نجاتش داده بود…
همان دستی که حقیقت را از او پنهان کرده بود.
و در نهایت…
دستش را داخل دست جونکوک گذاشت.
در همان لحظه صدای مردی از پشت سرشان آمد:
«هیچکدومتون از اینجا زنده بیرون نمیرین.»
هر دو برگشتند.
مردی بلندقد در انتهای راهرو ایستاده بود.
ماسک مشکی روی صورتش بود.
اما چیزی در نگاهش…
باعث شد رنگ از صورت جونکوک بپرد.
آیلین آرام زمزمه کرد:
«تو اونو میشناسی…؟»
جونکوک برای اولین بار واقعاً شوکه به نظر میرسید.
و فقط یک اسم را زیر لب گفت:
«…رئیس کانگ.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۲۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط