𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐

جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخره نگاهش رو از ا/ت گرفت و کنار مبل نشستمامان ا/ت با لبخند

مامان: ا/ت جان، ایشون جونگ‌کوکه... پسر دوست قدیمی بابات

ا/ت با تعجب به جونگ‌کوک نگاه کرد

_ سلام...
جونگ‌کوک: سلام

صدای جونگ‌کوک خیلی آروم بود، ولی نگاهش عجیب به نظر می‌رسیدا/ت کنار مادرش نشست و زیرچشمی دوباره نگاهش کرد

_ چرا این‌طوری نگام می‌کنه؟

تهیونگ که انگار فکر ا/ت رو خوانده بود سرفه‌ای کرد تا جونگ‌کوک حواسش رو جمع کنه

تهیونگ: داداش... کمتر زل بزن دختره فکر می‌کنه قراره بخوریش!

جونگ‌کوک با اخم بهش نگاه کرد

جونگ‌کوک: ساکت شو
ا/ت: چی؟

تهیونگ سریع لبخند زد

تهیونگ: هیچی! داشتم می‌گفتم غذای امشب خیلی خوشمزه‌ست!

ا/ت با شک نگاهش کرد

_ عجب، آدم عجیبیه...

چند ساعت گذشت و مهمونی کم‌کم تموم شدوقتی ا/ت برای برداشتن لیوانش از آشپزخونه رد می‌شد، ناگهان صدایی پشت سرش شنید

جونگ‌کوک: ا/ت...

ا/ت برگشت

_ بله؟

جونگ‌کوک چند قدم جلو اومد، اما همون لحظه بوی خون از دست ا/ت به مشامش رسیدچشم‌هاش برای یک لحظه قرمز شد جونگ‌کوک زیر لب

جونگ‌کوک:نه... الان نه...
_چیزی گفتی؟

جونگ‌کوک سریع صورتش رو برگردوند

جونگ‌کوک: نه. فقط... بهتره امشب تنها بیرون نری

ا/ت خندید

_ چرا؟ مگه اینجا کسی آدم می‌خوره؟

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت موندتهیونگ از دور با صدای بلند..

تهیونگ: آره! اتفاقاً یکی هست!
جونگ‌کوک: تهیونگ!
تهیونگ: چی؟ حقیقت رو گفتم دیگه!

ا/ت با تعجب به هردوشون نگاه کرد

_ شما دوتا واقعاً عادی نیستین...

جونگ‌کوک لبخند کوچیکی زد

جونگ‌کوک: شاید حق با تو باشه

ا/ت از کنارش رد شد و رفت اما جونگ‌کوک هنوز به رفتنش نگاه می‌کرد تهیونگ آروم کنارش ایستاد

تهیونگ: داری عاشقش می‌شی؟
جونگ‌کوک: نه
تهیونگ: پس چرا قلبت تند می‌زنه؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد

جونگ‌کوک: چون گرسنه‌ام
تهیونگ:تو خون‌آشامی. قلبت نباید این‌طوری بزنه!
جونگ‌کوک: گفتم ساکت شو

اما خودش هم می‌دونست تهیونگ درست می‌گفت...برای اولین بار بعد از صدها سال، چیزی بیشتر از تشنگی در وجودش بیدار شده بودعشق‌و ا/ت هنوز هیچ‌چیز درباره‌ی حقیقت جونگ‌کوک نمی‌دونست...
دیدگاه ها (۱۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سه قلب یک عشق. پارت 13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط